تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
معنى نوبت باشد چنان كه گويند بنا به ماست يعنى نوبت ماست .

بناست -

به كسر اول و ثانى به الف كشيده و فتح سين بىنقطه و به تاى قرشت‌زده صمغى باشد كه آن را كندر گويند و به عربى صمغ البطم خوانند و خاصيت آن بمصطكى نزديك است .

بناغ -

به فتح اول بر وزن دماغ تار ريسمان خام را گويند كه بر دوك پيچيده شود و دبير و نويسنده را نيز گويند و چون دو زن يك شوهر داشته باشند هر يك مرديگرى را بناغ باشد .

بناگوش گردن -

كنايه از آنست كه چون طفل از مادر متولد شود ماما چه كه او را قابله گويند انگشت در دهن كودك كند و كام او را بردارد و كنايه از اطاعت و انقياد كردن هم هست .

بنام -

به كسر اول بر وزن نظام به معنى همنام باشد كه به تركى آداش گويند .

بنام ايزد -

يعنى به نام خدا و اين كلمه را در محل تعجب گويند و به جهت دفع چشم زخم نيز استعمال كنند چنان كه گويند نام خدا چه جلد و چالاك است و گاهى به جهت قسم نيز گفته مىشود .

بنانج -

به فتح اول و ثانى به الف كشيده و به نون و جيم‌زده به معنى بناغ است كه آن دو زن باشند كه يك شوهر داشته باشند هر يك مر ديگرى را بنانج گويند و بنانچه به نظر آمده است و به عربى ضره خوانند و بعضى مردى را گويند كه دو زن داشته باشد .

بناور -

به فتح اول و واو بر وزن سراسر دنبل بزرگ را گويند و به عربى حبن خوانند به كسر حاى بىنقطه و به ضم اول هم آمده است .

بناوند -

به كسر اول و واو مفتوح به نون و دال ابجد زده به معنى بازداشتن و نگاه داشتن چيزى باشد در جائى مثل آن كه آب را در گوى و حوضى و مانند آن محافظت كنند .

بنبا -

با باى ابجد بر وزن عنقا آشى باشد كه از ون پزند كه حبة الخضر است و آن ثمر درخت بطم باشد و به شيرازى بن گويند .

بن بخت بر زمين ماليدن -

كنايه از استوارى بخت و دولت باشد .

بنبر -

بر وزن لنگر دوائى است كه آن را سپستان خوانند گويند اين لغت هندى است .

بلبل -

با باى ابجد بر وزن صندل به معنى ترشى باشد عموما و سيب ترش را گويند خصوصا .

بتنومه -

با تاى قرشت بر وزن معصومه نباتى است كه مانند كشوث بر درخت زيتون و بادام و انجير پيچيده مىشود گرم و خشك است .

بنج -

به فتح اول بر وزن رنج دو زن كه يك شوهر داشته باشند هر يك مرديگرى را بنج باشند و نام رستنى هم هست كه ثمر آن را بذر البنج گويند و به عربى شيكران خوانند .

بنجشك -

به كسر اول و ثالث به معنى گنجشك است كه به عربى عصفور خوانند .

بنجشك زوان -

به ضم زاى هوز و واو به الف كشيده و به نون زده لسان العصافير است و آن دوائى باشد تند و تيز شبيه به زبان گنجشك .

بنجك -

به ضم اول بر وزن تنبك پنبهء محلوج و گلوله كرده را گويند به جهت رشتن .

بنچه -

به ضم اول و كسر ثانى و فتح جيم فارسى جمعى باشند مر اصناف حرفت و رعيت را .

بند -

بر وزن چند ، چند معنى دارد 1 - فاصله ميان دو عضو كه آن را به عربى مفصل خوانند 2 - زنجيرى كه بر پاى ديوانگان و گنهكاران نهند 3 - تنگه آهنى كه به جهت استحكام بر صندوق و كشتى و امثال آن زنند 4 - قفل را گويند 5 - مكر و حيله و زرق و فريب و سالوسى باشد 6 - عهد و پيمان و شرط را گويند 7 - غم و غصه و محنت باشد 8 - عقده و گره و حبس بود 9 - سدى كه در پيش آب بندند 10 - به معنى خيال و مقام است مثل آن كه گويند فلان در بند آزار فلان است يا در بند سفر است يعنى در خيال آزار فلان و در مقام سفر است 11 - به معنى كمربند و ميان‌بند باشد 12 - ريسمان و طناب را گويند 13 - بند ترجيع و تركيب بود و آن بيتى باشد كه شعرا بعد از چند بيت به رديف و قافيهء ديگر بياورند 14 - رهن و گروه را گويند 15 - حيله و فن كشتىگيرى باشد 16 - جفت گاوى را گويند كه به جهت زراعت كردن و ارابه راندن با هم بدارند 17 - طومار كاغذ باشد و هر ده دسته از كاغذ را يك بند گويند 18 - پس گرفتن