آنچه غنيم برده باشد و آنچه از غنيم در دار الحرب گيرند 19 - جميع بندها را گويند همچو بند كارد و بند شمشير و بند چاقشور و بند قبا و بند تنبان و امثال آن 20 - نام ولايتى است 21 - طمع و توقع را گويند 22 - غليواج باشد و آن پرندهايست معروف .
بنداد -
به ضم اول بر وزن و معنى بنياد و پشتيبان باشد و اصل هر چيز را نيز گويند .
بندار -
به ضم اول بر وزن گلزار كيسهدار و خانهدار و صاحب تجمل و مكنت باشد دوافروش و گرانفروش را نيز گويند و نام يكى از شعراى قديم است .
بند امير -
بنديست در حوالى شيراز كه در زمان عضد الدوله ديلمى امير نام شخصى به امر او ساخت و بعضى گويند مرد مسافرى بود امير نام به اراده خود اين بندرابست .
بندخت -
به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و خاى نقطهدار و فوقانى به معنى چهره و روى باشد .
بندد -
به ضم اول بر وزن گنبد به معنى اصل و بنياد هر چيز باشد .
بندر -
به ضم اول و ثالث بر وزن كندر نام شهرى است در ولايت غرچه و به فتح اول و ثالث بر وزن لنگر محلى باشد كه قافله و تجار در آن بسيار آيند و روند .
بندرز -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و رابع و زاى نقطهدار جوالدوز را گويند و به ضم اول نيز آمده است .
بندرغ -
به فتح اول و ضم رابع و سكون ثانى و واو و غين نقطهدار بندى باشد كه با چوب و علف و خاك و گل در پيش آب بندند تا آب بلند شود و به زراعت رود .
بندش -
به فتح اول و ثالث بر وزن مفرش پنبه حلاجى كرده و گلوله نموده باشد به جهت رشتن و به كسر ثالث نقش كردن سيم و زر باشد بر نهج خاص و نام ولايتى هم هست .
بند شهريار -
به كسر ثالث نام نوائيست از موسيقى .
بندق -
به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و قاف به معنى فندق است و بعضى گويند هر كه مغز آن را با انجير و سداب بخورد زهر بر وى كار نكند و مسموم را نيز نافع است گويند عقرب از فندق مىگريزد .
بندق شكستن -
كنايه از بوسه دادن باشد .
بندق هندى -
ثمرى است به مقدار فندق كه آن را و ته گويند و رنگ آن به سياهى زند گويند اگر آن را بكوبند و بپزند و داخل سرمه كنند و در چشم كشند اهولى را ببرد .
بندك -
بر وزن اندك پنبهء حلاجى كرده و گلوله نموده را گويند به جهت رشتن .
بندمه -
به فتح اول و ميم و كسر ثالث تكمه و كوى گريبان را گويند .
بت دندان -
به ضم اول كنايه از انقياد و فرمانبردارى و اطاعت و رغبت تمام باشد و به معنى ذخيره و پسانداز هم هست و قصد و اراده را نيز گويند .
بندور -
به ضم اول و ثالث بر وزن پرزور ريسمانى باشد كه بدان جوال و توبره و امثال آن دوزند و به فتح اول نفس منطبعه را گويند كه آن قوت منتخليه افلاك است و جمع آن بندوران باشد .
بنديشه -
بر وزن و معنى انديشه است كه فكر و خيال باشد و بنديشها به معنى خيالات و تخيلات .
بنديمه -
بر وزن پشمينه تكمه و كوى گريبان را گويند و به جاى ميم نون هم به نظر آمده است كه بندينه باشد .
بنساله -
به ضم اول و سين بىنقطه به الف كشيده بر وزن دنباله سالخورده و كهن را گويند .
بنشاخت -
به كسر اول و شين قرشت به الف كشيده بر وزن بنواخت ماضى بنشاختن است يعنى نشاند و نشانيد .
بنشاختن -
بر وزن بنواختن به معنى بنشانيدن باشد .
بنشاست -
با سين بىنقطه بر وزن بنواخت به معنى بنشست باشد كه ماضى نشستن است .
بنطاسيه -
به كسر اول و سكون ثانى و طاى حطى به الف كشيده و سين بىنقطه مكسور و ياى حطى به الف كشيده به لغت يونانى حس مشترك را گويند .
بنفشه -
به ضم اول و كسر اول هر دو آمده است گلى باشد معروف و طبيعت آن سرد و تر است در دويم و سوم و معرب آن بنفسج باشد و نام گياهى هم هست كه در آب رويد .