تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
كه ميل عظمت و بزرگى كند .

بلند نظر -

كنايه از عالى همت باشد .

بلندين -

به فتح اول بر وزن نمدزين چوب بالائين در خانه باشد و بعضى چهارچوب در خانه را هم گفته‌اند و به اين معنى به كسر اول و باى فارسى هم آمده است .

بلنگمشت و بلنجمشك -

به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و كاف فارسى و ميم مضموم به شين و تاى قرشت زده به معنى افرنجمشك است كه بالنگوى خودرو باشد و آن در كناره‌هاى آب روان بسيار مىباشد و در مويد الفضلا سنبل و قرنفل صحرائى و تره گربه نوشته بودند .

بلوايه -

با واو بر وزن همسايه پرستوك را گويند و آن پرنده‌ايست كه به عربى خطاف گويند .

بلوتك -

به ضم اول و فتح تاى قرشت بر وزن خروسك ظرفيست كه بدان شراب خورند .

بلوچ -

به ضم اول و ثانى و سكون ثالث و جيم فارسى قومى باشند صحرائى و كم عقل و شجاع و علامتى را نيز گويند كه بر تيزى طاق و ايوان نصب كنند و نام ولايتى هم هست از ايران و تاج خروس را نيز گفته‌اند و آن گوشتى باشد كه بر سر او رسته است و پارچهء گوشتى كه بر ختنه‌گاه زنان مىباشد و بريدن او سنت است .

بلوس -

به فتح اول بر وزن عروس به معنى فريب و خدعه باشد و شخصى را نيز گويند كه به چرب‌زبانى و فريبندگى مردم را از راه بيرون برد و به اين معنى به ضم اول هم آمده است و به معنى فروتنى هم هست .

بلوسيطوس -

به فتح اول و ضم ثانى و سكون ثالث و سين بىنقطه مكسور به تحتانى رسيده و طاى حطى به واو كشيده و به سين بىنقطه زده به لغت يونانى گلتار باشد و آن گل درخت انارى است كه به غير از گل ثمرى ديگر ندارد و آن سرد و خشك است در اول و دويم خون شكم را بند كند .

بلوك -

به ضم اول بر وزن سلوك ظرف شراب‌خورى را گويند و بعضى گفته‌اند ظرفى باشد كه آن را به صورت حيوانات ساخته باشند و بدان شراب خورند و پشكل شتر را نيز گويند و جائى باشد كه مشتمل بود بر چندين قريه و ده و به تركى به معنى جماعت باشد .

بلون -

به ضم اول بر وزن سكون به معنى بنده باشد كه در برابر آزاد است .

بلونك -

به فتح اول و نون بر وزن عروسك شمشير چوبين را گويند و به اين معنى در جاى ديگر بلوندك بر وزن فرزندك نوشته‌اند و اللّه اعلم .

بلونه -

به فتح اول و نون به معنى بلونك است كه شمشير چوبين باشد .

بلياد -

با ياى حطى بر وزن بغداد جامهء ساده را گويند يعنى پارچه‌اى كه نقشى و طرحى در آن نباشد و جاى ديگر جامه سايه نوشته‌اند و هيچ كدام شاهد ندارد .

بليان -

به فتح اول بر وزن غليان نام خضر پيغمبر عليه السلام است كه برادرزادهء الياس پيغمبر باشد و نام قريه‌ايست از ولايت كازرون و آنجا محل و مرقد اولياء للّه بسيار است گويند خضر عليه السلام آن قريه را بنا كرده است و منسوب به نام نامى خود ساخته است .

بيلا -

به فتح اول و ثانى به تحتانى رسيده و لام به الف كشيده نام حضرت امير المؤمنين عليه السلام است در انجيل عيسى .

بليله -

به فتح اول بر وزن هليله دوائى است قابض و طبيعت آن سرد و خشك است در دويم و سيم معرب آن بليلج باشد .

بليناس -

به فتح اول و ثانى به تحتانى رسيده و نون به الف كشيده و به سين بىنقطه‌زده نام حكيمى است كه انيس و جليس سكندر بود .

بن -

به فتح اول و سكون ثانى خرمن و باغ و زراعت را گويند چه باغبان و نگاهبان زراعت و محافظ خرمن را بنوان هم مىگويند و ميوه‌ايست ريزه و مغزى هم دارد و مردم آن را مىخورند و آن را ون خوانند و به تركى چتلاقوچ و به عربى حبة الخضرا گويند و به ضم اول بنياد و پايان و بيخ درخت و انتهاى هر چيز و سوراخ مقعد باشد كه به عربى فقحه خوانند و چيزى نيز هست كه آن را ابكامه گويند و آن نان خورشى است معروف و مشهور در صفاهان و تنه درخت را نيز گفته‌اند و خوشهء خرما را هم مىگويند .

بنابه -

به فتح اول و باى ابجد و ثانى به الف كشيده به