تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
فرهنگ جهانگيرى نام غله‌ايست كه از آن هريسه پزند و در آشها نيز كنند و به عربى عدس خوانند و در صحاح الادويه به معنى تين ابيض آمده است كه انجير سفيد باشد و بلسن با زيادتى نون به معنى عدس و اللّه اعلم .

بلسان -

بر وزن سرطان نام درختى است مشهور در مصر گويند بعد از طلوع شعرى نشترى كه از آهن ساخته باشند بر برگ آن درخت فرو برند روغن از آن روان شود با پنبه جمع كنند و بعضى گويند شيشه‌ها در زير هر برگى كه نشتر زده‌اند بياويزند و امتحان وى چنان است كه قطره‌اى بر شير گاو چكانند بعد از لمحه‌اى مانند دلمهء پنير بسته شود و بر آب چكانند و بر هم زنند آب مانند شير سفيد گردد و آن را به عربى دهن البلسان خوانند و موضعى كه درخت بلسان آنجا است باغ فرعون بوده است و آن را عين الشمس خوانند و گويند از معجزه عيسى عليه السلام است و تخم آن را حب البلسان گويند گرم و خشك است در دويم كوفت رعشه را نافع است و بيد انجير نيز گفته‌اند .

بلسك -

به كسر اول و ثانى و سكون ثالث و كاف سيخ آهنى باشد كه يك سر آن را پهن كرده باشند براى نان از تنور جدا كردن و سيخ كباب را نيز گويند و به فتح اول و ثانى پرستوك باشد و آن را به عربى خطاف گويند و به ضم اول و ثانى چوبى باشد يا سيخ گنده‌اى كه بدان بريان در تنور آويزند .

بلسن -

به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و نون غله‌اى را گويند كه به عربى عدس خوانند .

بلشك -

به ضم اول و ثانى و سكون شين قرشت و كاف به معنى آخر بلسك است كه چوبى يا سيخ گنده‌اى باشد كه بدان بريان در تنور آويزند .

بلعام -

با عين بىنقطه بر وزن فرجام نام پسر باعور است كه او زاهدى بوده مستجاب الدعوة در زمان عيسى عليه السلام عاقبت ايمانش به باد رفت و به حذف الف نيز آمده است كه بلعم باشد .

بلغار -

با غين نقطه‌دار بر وزن گلزار پوستهاى رنگين خوشبوى موج‌دار را گويند و آن را تلاتين خوانند و نام شهرى است نزديك به ظلمات و آن در زمان اسكندر بنا شده و هوايش به غايت سرد مىباشد و طوطى در آن شهر زنده نمىماند و بعضى گويند نام ولايتى است كه بلغار يكى از شهرهاى آن ولايت است .

بلغاق -

بر وزن مشتاق معرب بلغاك است كه فتنه و آشوب و شور و غوغاى بسيار باشد .

بلغاك -

با كاف بر وزن و معنى بلغاق است كه شور و غوغاى بسيار باشد چه به معنى بسيار و غاك شور و غوغا را گويند .

بلغد -

به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و دال ابجد به معنى فراهم آمده و جمع نموده و بالاى هم نهاده باشد .

بلغده -

به ضم اول و ثالث بر وزن سنبله به معنى بلغد است كه فراهم آورده و بر روى هم نهاده باشد و به فتح اول و ثالث به معنى گنده و ضايع گرديده چه هر گاه گويند مرغ بيضه را بلغده كرد مراد آن باشد كه گنده و ضايع كرد و بچه برنياورد .

بلغشنه -

به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و شين نقطه‌دار و فتح نون آن باشد كه يك سر ريسمان را حلقه حلقه كرده گرهى بزنند و سر ديگر آن را از ميان حلقها بگذرانند و بر نهجى كه به مجرد كشيدن ريسمان آن حلقها تنگ شود و همچنان كه بر سر دامها سازند .

بلغند -

به ضم اول و فتح ثالث و سكون ثانى و نون و دال ابجد فراهم آورده و بر بالاى هم نهاده باشد .

بلغند -

به ضم اول و فتح ثالث و دال ابجد و سكون ثانى و نون و راى قرشت بىقيد و بىديانت را گويند و به فتح اول لفظى است كه در مدح و ثنا و دشنام نيز استعمال كنند .

بلغنده -

به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و نون و فتح دال ابجد به معنى بلغند است كه فراهم آورده و بر بالاى هم نهاده باشد و به فتح اول يك بسته و يك لنگ بار و پشتواره و يك بقچه اسباب را گويند و هر چيز كه بسته شده باشد مثل خون بسته و بلغم بسته و امثال آن .

بلغور -

به ضم اول بر وزن پرزور هر چيز درهم شكسته و درهم كوفته را گويند عموما و گندم نيم‌پخته كه آن را در آسيا انداخته شكسته باشند خصوصا و آشى را نيز كه از آن پزند بلغور خوانند .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 157 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )