تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
برداء الثعلب طلا كنند مفيد باشد .

بلارج -

به فتح اول و رابع و سكون جيم پرنده‌ايست كه آن را لك لك خوانند .

بلارك -

بر وزن تبارك نوعى از فولاد جوهردار باشد و شمشير بسيار جوهر را نيز گويند و به معنى جوهر شمشيردار هم آمده است .

بلاژ -

به كسر اول و سكون زاى فارسى به معنى بىسبب و بىجهت و بىتقريب باشد .

بلاساغون -

با سين بىنقطه و غين نقطه‌دار بر وزن سراپاگون نام شهرى است بزرگ در ماوراء النهر نزديك به كاشغر و پايتخت افراسياب بوده و تا زمان سلطنت گورخان تعلق به اولاد افراسياب داشته .

بلاسيوس -

به كسر اول و سين بىنقطه و تحتانى به واو رسيده و به سين بىنقطه ديگر زده به لغت يونانى چيزيست آبگينه مانند و آن را در كنارهاى دريا مىيابند و به عربى آن را رية البحر خوانند .

بلاش -

به فتح اول بر وزن لواش نام پسر فيروز است و او يكى از ملوك فرس بوده و او را سلطان ملكشاه مىگفتند و نام شهرى و مدينه‌اى هم هست و مردم عارف را نيز گويند و به كسر اول به معنى بلاژ است كه بىسبب و بىتقريب و بىجهت باشد .

بلاشجرد -

به فتح اول و كسر جيم معرب بلاش كرد باشد و آن قريه‌ايست بر چهار فرسنگ مرو شاهجان و آن را ملك بلاش پسر فيروز بنا كرده است .

بلال -

به فتح اول بر وزن كمال آذربويه باشد و آن بيخ خاريست كه اشنان و چوبك اشنان هم گويندش .

بلالك -

بالام بر وزن و معنى بلارك است كه نوعى از فولاد جوهردار باشد و شمشير هندى را نيز گويند .

بلاى سياه -

كنايه از تشويش و خلاف طبيعت و آزار باشد .

بلايه -

به فتح اول بر وزن طلايه نابكار و تباهكار را گويند عموما و زن فاحشه و فحاش را نيز گفته‌اند و به كسر اول هم آمده است .

بلبك -

به فتح اول و باى ابجد و كاف و سكون ثانى مسكه و كرهء تازه را گويند .

بلبل گنج -

به كسر لام و فتح كاف فارسى و سكون نون و جيم جغد را گويند كه پرنده‌ايست منحوس و پيوسته در ويرانها مىباشد .

بلبله -

به فتح اول و ثالث و لام و سكون ثانى كوزهء لوله‌دار را گويند و به معنى صدا و آواز صراحى هم آمده‌ست و به معنى اندوه و گرفتگى دل نيز هست .

بلبلى -

به ضم اول بر وزن سنبلى به معنى شراب و پيالهء شراب باشد و نوعى از چرم بود كه آن را بسيار لطيف و نازك سازند و به الوان غير مكرر رنگ كنند و جنسى از زردآلو هم هست .

بلبن -

به فتح اول و ثالث بر وزن ارزن خرفه را گويند و به عربى فرفخ و بقلة الحمقا خوانند .

بلبوس -

بر وزن ملبوس نوعى از پياز صحرائى باشد و آن را به عربى بصل الزير و بصل الذئب خوانند گرم و خشك است در دويم و نوعى از خشخاش هم هست كه آن را خشخاش زبدى گويند .

بلتيس -

به كسر اول و تاى قرشت بر وزن برجيس نام داروئى است غير معلوم .

بلج -

به فتح اول و ثانى و سكون جيم به لغت عرب غوره خرما را گويند يعنى خرماى نارس و آن را چون سبز باشد وليع و جدال خوانند و چون در غلاف باشد طلع گويند و به ضم اول هم به نظر آمده است .

بلخ -

به فتح اول و سكون ثانى و خاى نقطه‌دار نام شهرى است مشهور از خراسان و آن از شهرهاى قديم است همچو استخر فارس و آن را قبة الاسلام خوانند و لقب آن بامى است گويند برامكه از آنجا بوده‌اند و مفتوح العنوه است و كدوئى را نيز گويند كه شراب در آن كنند .

بلخچ -

با جيم فارسى بر وزن اعرج زاج سياه را گويند كه قليا باشد و به فتح اول و ثانى هم به نظر آمده است .

بلخم -

بر وزن شلغم فلاخن را گويند و آن كفه‌اى باشد كه از ابريشم يا از پشم ببافند و دو ريسمان بر دو طرف آن بگذرانند و شاطران و شبانان بدان سنگ اندازند .

بلده -

با دال ابجد و هاى هوز و حركت غير معلوم نام حوا زن آدم عليه السلام است .

بلس -

به ضم اول و ثانى و سكون سين بىنقطه در