تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
هوا نثار بربايند .

بفش -

بر وزن كفش عظمت و شكوه و كروفر باشد .

بفكين -

با كاف بر وزن قزوين به لغت زند و پازند كوشك و بالاخانه را گويند .

بفم -

به فتح اول و سكون ثانى و ميم اندوه و دلگيرى و اندوهگين و دلتنگ و فرومانده را گويند و به فتح ثانى هم به نظر آمده است .

بفنج -

به فتح اول و نون و سكون ثانى و جيم نوعى از مار است و مارى را نيز گويند كه گزند او به مردم نرسد .

بك -

به فتح اول و سكون ثانى وزغ را گويند و آن را به عربى ضفدع خوانند اگر خون ضفدع سبز را بگيرند و در چشمى كه موى زيادتى داشته باشد آن موى را بكنند و قدرى از آن خون طلا كنند ديگر برنيايد و به معنى گريزگاه و جنگل و بيشه هم آمده است و نام شهرى است در ماوراء النهر و خيار دشتى را نيز گفته‌اند و به ضم اول رخساره و روى را گويند و نوعى از كوزه باشد كه دهنش تنگ و گردن كوتاهى دارد شكم آن پهن و گرد مىباشد و آن را تنك هم مىگويند و به معنى بىهنر و بىعقلى هم آمده است و به كسر اول انگشت و زغال را گويند .

به كار آب بودن -

كنايه از دائم‌الخمر بودن است يعنى پيوسته شراب خوردن .

بكبر -

به فتح اول و باى ابجد و سكون ثانى و راى قرشت دوائى است كه آن را خيار چنبر گويند و در مسهلات به كار برند و بعضى گويند اين لغت هندى است .

بكبكه -

با باى ابجد بر وزن معركه روغن با كشك آميخته را گويند و به معنى فاسد كار و فساد كننده هم هست .

بكتاش -

به فتح اول و تاى قرشت بر وزن خشخاش امر بر خراميدن و جلوه كردن باشد يعنى بخرام و جلوه كن و نام يكى از پادشاهان خوارزم هم بوده گويند به اين معنى تركى است و به كسر اول هم هست .

بكتوسان -

با تاى قرشت و سين سعفص بر وزن محبوسان نام مردى بوده دانا و فهميده و عاقل و نام شاعرى هم بوده است .

بكران -

با راى قرشت بر وزن نقصان برنج و هر چيزى ديگر كه در ته يك طعام چسبيده و بريان شده باشد .

بكران -

به كسر اول كنايه از حوران بهشتى باشد .

بكران چرخ -

به كسر اول كنايه از ستاره‌هاى آسمان باشد .

بكرائى -

به فتح اول بر وزن صحرائى نام ميوه‌ايست ميان نارنج و ليمو ليكن از نارنج كوچكتر و از ليمو بزرگتر مىباشد و شيرين هم هست و آن در ولايت ايگ و شبانكاره بسيار است .

بكر پوشيده روى -

كنايه از شرابى است كه آن را هنوز از خم بر نياورده باشند .

بكر مشاطه خزان -

كنايه از شراب انگورى باشد و شرابى را نيز گويند كه هنوز از آن نخورده باشند .

بكروى -

به فتح اول و ثالث بر وزن مثنوى به معنى بكرائى است كه آن ميوه‌اى باشد شيرين ميان نارنج و ليمو .

بكسمات -

به فتح اول و سين بىنقطه و سكون ثانى و ميم به الف كشيده و به تاى قرشت زده نوعى از نان روغنى باشد كه روى آن را مربع مربع بريده بپزند و بيشتر مسافران به جهت توشهء راه بردارند .

بكسمه -

به فتح اول و سكون ثانى و فتح سين بىنقطه حصه و پارچه‌اى از گوشت را گويند .

بكشه -

به فتح اول و شين نقطه‌دار و سكون ثانى ريشى باشد كه بر شكم و گردن مردم بر آيد و آن را به عربى نكفه گويند .

بكم -

بر وزن و معنى بقم است و آن چوبى باشد سرخ كه رنگرزان بدان چيزها رنگ كنند و بقم معرب آنست و با كاف فارسى هم آمده است .

بكنك -

به كسر اول بر وزن درنك حيوان دم بريده را گويند و به فتح اول بر وزن زردك هم آمده است و با كاف فارسى نيز هست .

بكوك -

به فتح اول و ثانى به واو رسيده و به كاف زده نشانه تير باشد كه عربان هدف خوانند و ظرف و جام شرابخورى را نيز گفته‌اند و بعضى گويند ظرفى باشد كه آن را به صورت حيوانى ساخته باشند و بدان شراب خورند و به اين معنى به جاى كاف آخر لام هم به نظر آمده است .