تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥

بك و لك -

به ضم اول و رابع كه لام باشد و سكون كاف اين لغت از اتباع است همچو خان و مان و تار و مار به معنى ناهموار و درشت باشد و به معنى بىعقلى و بىهنرى نيز آمده است .

بكونك -

به فتح اول و نون بر وزن عجوزك شمشير چوبين را گويند .

بكونه -

به فتح اول بر وزن نمونه بكونك است كه شمشير چوبين باشد .

بكهوجتان -

با ها و جيم و تاى قرشت بر وزن منصور خان به معنى خرپشته باشد و آن هر چيز درازى است كه ميانش بر آمده و بلند و دو طرفش ماليده و پست بود .

بكياسا -

به كسر اول و سكون ثانى و تحتانى و سين بىنقطه هر دو به الف كشيده سربارى را گويند و آن بستهء كوچكى است كه بر بالاى بار ستور بندند .

بگتر -

بر وزن كفتر نوعى از سلاح جنگ باشد و آن آهنى چند است كه به هم وصل كرده‌اند و بر روى آن مخمل و زربفت و امثال آن كشيده‌اند و در روزهاى جنگ پوشند و به تركى قتلاو گويند .

بگسل -

به كسر اول و سين بىنقطه و سكون ثانى و لام امر به گسستن و از هم جدا كردن باشد و اين لفظ را جائى استعمال كنند كه ممكن بود و اين معنى در چيزهاى ديگر به طريق حقيقت است و در انسان و مردمان به طريق مجاز يعنى ترك اختلاط و آشنائى كن .

به گل گرفتن -

كنايه از خس پوش كردن و مخفى نمودن باشد .

بگم -

بر وزن و معنى بقم است و آن چوبى باشد سرخ كه رنگرزان بدان چيزها رنگ كنند و بقم معرب آنست .

بگماز -

به كسر اول و سكون ثانى و ميم به الف كشيده و به زاى نقطه‌دار زده به معنى شراب خوردن باشد و پيالهء شراب را نيز گفته‌اند و به فتح اول به همين معنى غم و اندوه باشد و به معنى مهمانى هم آمده است مطلقا .

بگماز كردن -

بر وزن مقراض كردن به معنى مجلس شراب داشتن باشد .

بگند -

به فتح اول و ثانى و سكون نون و دال ابجد به معنى آشيان باشد كه جام و مقام مرغان است .

بگنك -

بر وزن لك‌لك حيوان دم بريده‌اى را گويند .

بگنى -

به فتح اول و سكون ثانى و نون به تحتانى رسيده شرابى باشد كه از برنج و ارزن و جو و امثال آن سازند و آن را به عربى نبيذ و به لفظ ديگر بوزه گويند .

بل -

به فتح اول و سكون ثانى پاشنهء پا را گويند و در عربى اثبات بعد از اثبات باشد و به كسر اول مخفف بهل است كه امر بر گذاشتن باشد يعنى بگذار و بهل و نام ميوه‌ايست در هندوستان شبيه به بهى ايران و آن را نار هندى نيز گويند و به شيرازى بل شيرين و به عربى طرثوث خوانند و بعضى گويند ميوه‌اى باشد هندى به بزرگى آلوچه و درخت آن به درخت زردآلو مىماند و به ضم اول به معنى بسيار باشد همچو بلهوس و بلكامه يعنى بسيار هوس و بسيار كام .

بلابه -

به كسر اول بر وزن گلابه به معنى هرزه‌گوى و نابكار و فاسق و بدكاره و فحاش باشد و اين لفظ را بر زنان بيشتر اطلاق كنند و به تضرع و چاپلوسى سخن كردن را نيز گويند و بعضى به معنى اول به جاى باى ابجد آخر ياى حطى آورده‌اند كه بر وزن كرايه باشد .

بلاج -

به فتح اول بر وزن رواج گياهى است كه از آن بوريا بافند و حصير و بوريا را نيز گويند .

بلادر -

بر وزن بهادر بار درختى است كه در دواها به كار برند و آن را به يونانى انقرديا گويند و بعضى گويند نام درختى است كه اين ثمر آن درخت است و زرينه و پيرايه زنان را نيز گفته‌اند عموما و زرينه‌اى كه بر سر بندند خصوصا .

بلادور -

با زيادتى واو پيش از راى قرشت به معنى بلادر است كه مذكور شد و در هندوستان تصدقات را گويند .

بلاده -

به فتح اول بر وزن كباده بدكار و فاسق را گويند و به اين معنى به كسر اول هم آمده است و مفسد و مفتن را نيز گويند .

بلار -

به فتح اول بر وزن بهار آذربويه باشد و آن بيخ خاريست كه اشنان گويند اگر با سركه بسايند و