بك و لك -
به ضم اول و رابع كه لام باشد و سكون كاف اين لغت از اتباع است همچو خان و مان و تار و مار به معنى ناهموار و درشت باشد و به معنى بىعقلى و بىهنرى نيز آمده است .
بكونك -
به فتح اول و نون بر وزن عجوزك شمشير چوبين را گويند .
بكونه -
به فتح اول بر وزن نمونه بكونك است كه شمشير چوبين باشد .
بكهوجتان -
با ها و جيم و تاى قرشت بر وزن منصور خان به معنى خرپشته باشد و آن هر چيز درازى است كه ميانش بر آمده و بلند و دو طرفش ماليده و پست بود .
بكياسا -
به كسر اول و سكون ثانى و تحتانى و سين بىنقطه هر دو به الف كشيده سربارى را گويند و آن بستهء كوچكى است كه بر بالاى بار ستور بندند .
بگتر -
بر وزن كفتر نوعى از سلاح جنگ باشد و آن آهنى چند است كه به هم وصل كردهاند و بر روى آن مخمل و زربفت و امثال آن كشيدهاند و در روزهاى جنگ پوشند و به تركى قتلاو گويند .
بگسل -
به كسر اول و سين بىنقطه و سكون ثانى و لام امر به گسستن و از هم جدا كردن باشد و اين لفظ را جائى استعمال كنند كه ممكن بود و اين معنى در چيزهاى ديگر به طريق حقيقت است و در انسان و مردمان به طريق مجاز يعنى ترك اختلاط و آشنائى كن .
به گل گرفتن -
كنايه از خس پوش كردن و مخفى نمودن باشد .
بگم -
بر وزن و معنى بقم است و آن چوبى باشد سرخ كه رنگرزان بدان چيزها رنگ كنند و بقم معرب آنست .
بگماز -
به كسر اول و سكون ثانى و ميم به الف كشيده و به زاى نقطهدار زده به معنى شراب خوردن باشد و پيالهء شراب را نيز گفتهاند و به فتح اول به همين معنى غم و اندوه باشد و به معنى مهمانى هم آمده است مطلقا .
بگماز كردن -
بر وزن مقراض كردن به معنى مجلس شراب داشتن باشد .
بگند -
به فتح اول و ثانى و سكون نون و دال ابجد به معنى آشيان باشد كه جام و مقام مرغان است .
بگنك -
بر وزن لكلك حيوان دم بريدهاى را گويند .
بگنى -
به فتح اول و سكون ثانى و نون به تحتانى رسيده شرابى باشد كه از برنج و ارزن و جو و امثال آن سازند و آن را به عربى نبيذ و به لفظ ديگر بوزه گويند .
بل -
به فتح اول و سكون ثانى پاشنهء پا را گويند و در عربى اثبات بعد از اثبات باشد و به كسر اول مخفف بهل است كه امر بر گذاشتن باشد يعنى بگذار و بهل و نام ميوهايست در هندوستان شبيه به بهى ايران و آن را نار هندى نيز گويند و به شيرازى بل شيرين و به عربى طرثوث خوانند و بعضى گويند ميوهاى باشد هندى به بزرگى آلوچه و درخت آن به درخت زردآلو مىماند و به ضم اول به معنى بسيار باشد همچو بلهوس و بلكامه يعنى بسيار هوس و بسيار كام .
بلابه -
به كسر اول بر وزن گلابه به معنى هرزهگوى و نابكار و فاسق و بدكاره و فحاش باشد و اين لفظ را بر زنان بيشتر اطلاق كنند و به تضرع و چاپلوسى سخن كردن را نيز گويند و بعضى به معنى اول به جاى باى ابجد آخر ياى حطى آوردهاند كه بر وزن كرايه باشد .
بلاج -
به فتح اول بر وزن رواج گياهى است كه از آن بوريا بافند و حصير و بوريا را نيز گويند .
بلادر -
بر وزن بهادر بار درختى است كه در دواها به كار برند و آن را به يونانى انقرديا گويند و بعضى گويند نام درختى است كه اين ثمر آن درخت است و زرينه و پيرايه زنان را نيز گفتهاند عموما و زرينهاى كه بر سر بندند خصوصا .
بلادور -
با زيادتى واو پيش از راى قرشت به معنى بلادر است كه مذكور شد و در هندوستان تصدقات را گويند .
بلاده -
به فتح اول بر وزن كباده بدكار و فاسق را گويند و به اين معنى به كسر اول هم آمده است و مفسد و مفتن را نيز گويند .
بلار -
به فتح اول بر وزن بهار آذربويه باشد و آن بيخ خاريست كه اشنان گويند اگر با سركه بسايند و