تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣

بغاز -

بر وزن طراز چوبى كه كفشگران ما بين كفش و غالب گذارند و درودگران به وقت شكافتن چوب بر رخنه آن نهند و به اين معنى به جاى حرف ثانى فا هم گفته‌اند .

بغامه -

بر وزن دمامه غول بيابانى را گويند .

بغتاق -

با تاى قرشت بر وزن چخماق كلاه را گويند و به معنى فرجى هم گفته‌اند و به اين معنى به جاى فوقانى طاى حطى هم آمده است .

بغداد -

با دال ابجد بر وزن فرهاد نام شهرى است از عراق عرب و اصل آن باغ داد بوده است به سبب آن كه هر هفته يك بار انوشيروان در آن باغ بار عام دادى و دادرسى مظلومان كردى و به كثرت استعمال بغداد شده است و نام خط دويم است از جام جم و كنايه از شكم نيز هست .

بغداد خراب و بغداد خالى -

كنايه از گرسنگى و شكم خالى باشد و ساغر خالى از شراب را نيز گويند .

بغرا -

به فتح اول بر وزن صحرا خوك نر باشد و به عربى خنزير گويند و به ضم اول نام پادشاهى بوده است از خوارزم و كلنگى را نيز گويند كه در وقت پرواز پيشاپيش همه كلنگها رود و نام آشى است مشهور و چون واضع آن آش بغرا خان پادشاه خوارزم بوده موسوم به نام او ساخته بغراخانى مىگفتند و اكنون خانى را انداختند و بغرامى خوانند .

بغشور -

به فتح اول بر وزن محشور نام قريه‌ايست ميان سرخس و هرات و معنى تركيبى آن بغ شور است كه گو آب شور باشد چه بغ به معنى گودال است .

بغطاق -

با تاى حطى بر وزن چخماق كلاه و فرجى را گويند .

بغل -

به فتح اول و سكون ثانى و لام نام يهودى بود ضرابى و درهم بغلى كه در كتب فقهى مرقوم است و او را راس البغلى مىگفته‌اند و در عربى استر را گويند كه از جمله دواب مشهور است .

بغلتاق -

با فوقانى به الف كشيده و به قاف زده طاقيه و كلاه و فرجى را گويند و برگستوان را هم گفته‌اند .

بغل ترى -

با فوقانى بر وزن قلندرى كنايه از خجالت و شرمندگى باشد .

بغل زدن -

كنايه از شماتت كردن .

بغلطاق -

با طاى حطى بر وزن و معنى بغلتاق است كه طاقيه و كلاه و فرجى و برگستوان باشد .

بغلك -

به فتح اول بر وزن دغلك گرهى باشد كه در زير بغل مردم به هم رسد و دير پخته شود و آن را عروسك نيز گويند .

بغلك زدن -

كنايه از شماتت كردن باشد .

بغلنقاز -

با قاف بر وزن سنگنداز پرنده‌ايست ابلق پاى و گردنى دراز و منقارى پهن دارد و گوشت او حلال است و به جاى حرف ثانى قاف و به جاى حرف آخر راى قرشت هم به نظر آمده است .

بغند -

بر وزن سمند پوستى است غير كيمخت كه آن را غرغن خوانند و كفش از آن دوزند .

بغياز -

با ياى حطى بر وزن شهباز شاگردانه را گويند و آن زرى باشد اندك كه بعد از اجرت استاد به شاگرد دهند و شيرينى يا بهاى شيرينى باشد كه در وقت جامه نو پوشيدن پخش كنند و به معنى مژده و نويد هم هست و با راى قرشت نيز به نظر امده است كه بر وزن رفتار باشد .

بغيازى -

به فتح اول بر وزن دمسازى نويد و مژدگانى را گويند و به معنى شاگردانه هم آمده است .

بف -

به فتح اول و سكون ثانى افزار جولاهگان باشد و آن را دفتين گويند .

بفار -

بر وزن هزار چوبكى باشد كه كفش‌دوزان ما بين كفش و قالب گذارند و درودگران به وقت شكافتن چوب بر رخنه آن نهند .

بفترى -

با تاى قرشت بر وزن جعفرى دفتين جولاهگان و نساجان باشد و كارگاه جولاهى را نيز گفته‌اند .

بفج -

به فتح اول و سكون ثانى جيم كف دهان و آبى كه در وقت سخن گفتن از دهن مردم بيرون افتد و شخصى را نيز گويند كه در اثناى حرف زدن آب از دهنش بچكد و بعضى گويند دهانى است كه پيوسته آب از آن مىريخته باشد و لب سطبرى را نيز گويند كه از قهر و خشم فروهشته باشد و با جيم فارسى هم آمده است .

بفخم -

با خاى نقطه‌دار بر وزن مرهم به معنى بسيار باشد و پارچهء جامه را نيز گويند كه بر سر چوب درازى ببندند و هرگاه نثار بپاشند نثارچينان بدان از