بغاز -
بر وزن طراز چوبى كه كفشگران ما بين كفش و غالب گذارند و درودگران به وقت شكافتن چوب بر رخنه آن نهند و به اين معنى به جاى حرف ثانى فا هم گفتهاند .
بغامه -
بر وزن دمامه غول بيابانى را گويند .
بغتاق -
با تاى قرشت بر وزن چخماق كلاه را گويند و به معنى فرجى هم گفتهاند و به اين معنى به جاى فوقانى طاى حطى هم آمده است .
بغداد -
با دال ابجد بر وزن فرهاد نام شهرى است از عراق عرب و اصل آن باغ داد بوده است به سبب آن كه هر هفته يك بار انوشيروان در آن باغ بار عام دادى و دادرسى مظلومان كردى و به كثرت استعمال بغداد شده است و نام خط دويم است از جام جم و كنايه از شكم نيز هست .
بغداد خراب و بغداد خالى -
كنايه از گرسنگى و شكم خالى باشد و ساغر خالى از شراب را نيز گويند .
بغرا -
به فتح اول بر وزن صحرا خوك نر باشد و به عربى خنزير گويند و به ضم اول نام پادشاهى بوده است از خوارزم و كلنگى را نيز گويند كه در وقت پرواز پيشاپيش همه كلنگها رود و نام آشى است مشهور و چون واضع آن آش بغرا خان پادشاه خوارزم بوده موسوم به نام او ساخته بغراخانى مىگفتند و اكنون خانى را انداختند و بغرامى خوانند .
بغشور -
به فتح اول بر وزن محشور نام قريهايست ميان سرخس و هرات و معنى تركيبى آن بغ شور است كه گو آب شور باشد چه بغ به معنى گودال است .
بغطاق -
با تاى حطى بر وزن چخماق كلاه و فرجى را گويند .
بغل -
به فتح اول و سكون ثانى و لام نام يهودى بود ضرابى و درهم بغلى كه در كتب فقهى مرقوم است و او را راس البغلى مىگفتهاند و در عربى استر را گويند كه از جمله دواب مشهور است .
بغلتاق -
با فوقانى به الف كشيده و به قاف زده طاقيه و كلاه و فرجى را گويند و برگستوان را هم گفتهاند .
بغل ترى -
با فوقانى بر وزن قلندرى كنايه از خجالت و شرمندگى باشد .
بغل زدن -
كنايه از شماتت كردن .
بغلطاق -
با طاى حطى بر وزن و معنى بغلتاق است كه طاقيه و كلاه و فرجى و برگستوان باشد .
بغلك -
به فتح اول بر وزن دغلك گرهى باشد كه در زير بغل مردم به هم رسد و دير پخته شود و آن را عروسك نيز گويند .
بغلك زدن -
كنايه از شماتت كردن باشد .
بغلنقاز -
با قاف بر وزن سنگنداز پرندهايست ابلق پاى و گردنى دراز و منقارى پهن دارد و گوشت او حلال است و به جاى حرف ثانى قاف و به جاى حرف آخر راى قرشت هم به نظر آمده است .
بغند -
بر وزن سمند پوستى است غير كيمخت كه آن را غرغن خوانند و كفش از آن دوزند .
بغياز -
با ياى حطى بر وزن شهباز شاگردانه را گويند و آن زرى باشد اندك كه بعد از اجرت استاد به شاگرد دهند و شيرينى يا بهاى شيرينى باشد كه در وقت جامه نو پوشيدن پخش كنند و به معنى مژده و نويد هم هست و با راى قرشت نيز به نظر امده است كه بر وزن رفتار باشد .
بغيازى -
به فتح اول بر وزن دمسازى نويد و مژدگانى را گويند و به معنى شاگردانه هم آمده است .
بف -
به فتح اول و سكون ثانى افزار جولاهگان باشد و آن را دفتين گويند .
بفار -
بر وزن هزار چوبكى باشد كه كفشدوزان ما بين كفش و قالب گذارند و درودگران به وقت شكافتن چوب بر رخنه آن نهند .
بفترى -
با تاى قرشت بر وزن جعفرى دفتين جولاهگان و نساجان باشد و كارگاه جولاهى را نيز گفتهاند .
بفج -
به فتح اول و سكون ثانى جيم كف دهان و آبى كه در وقت سخن گفتن از دهن مردم بيرون افتد و شخصى را نيز گويند كه در اثناى حرف زدن آب از دهنش بچكد و بعضى گويند دهانى است كه پيوسته آب از آن مىريخته باشد و لب سطبرى را نيز گويند كه از قهر و خشم فروهشته باشد و با جيم فارسى هم آمده است .
بفخم -
با خاى نقطهدار بر وزن مرهم به معنى بسيار باشد و پارچهء جامه را نيز گويند كه بر سر چوب درازى ببندند و هرگاه نثار بپاشند نثارچينان بدان از