تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 151

مساهمون:

ص١٥١

بشكوفه -

به كسر اول و سكون ثانى و ضم ثالث و واو مجهول ساكن و فاى مفتوح شكوفه و بهار درخت باشد و قى و استفراغ را نيز گويند .

بشكول -

به كسر اول و سكون ثانى و ثالث به واو رسيده و به لام زده مرد جلد و چست و چابك و هشيار و قوى هيكل و حريص در كار باشد و به فتح اول هم درست است و به معنى وسمه نيز به نظر آمده است و آن رستنى باشد كه زنان ابرو را بدان رنگ كنند .

بشكوليدن -

به فتح اول بر وزن سرپوشيدن حريص بودن در كارها و جلدى و چابكى نمودن باشد و به كسر اول هم درست است .

بشكوه -

به كسر اول و سكون ثانى و ثالث به واو رسيده و به هاى زده مردم صاحب شوكت و حشمت را گويند .

بشل -

به فتح اول و ثانى و سكون لام به معنى گرفت و گير باشد يعنى دو چيز كه بر هم چسبند و درهم آويزند و امر به در آويختن و چسبيدن هم هست .

بشلد -

به فتح اول و ثانى و ثالث و سكون دال ابجد يعنى بچسبد و در آويزد .

بشلشكه -

به كسر اول و ثانى و سكون ثالث و فتح شين نقطه‌دار و كاف به لغت يونانى بيخى است سرخ رنگ از انگشت دست گنده‌تر و هم به يونانى جنطيانا گويند بول و حيض براند .

بشلنگ -

به كسر اول و فتح ثالث و سكون ثانى و نون و كاف فارسى نام قلعه‌ايست در هندوستان .

بشلى -

به فتح اول و ثانى و كسر ثالث و سكون تحتانى يعنى در آويزى و بچسبى .

بشليدن -

بر وزن و معنى چسبيدن باشد و به معنى در آويختن هم هست .

بشم -

به فتح اول و ثانى و سكون ميم سوگوارى و ملول را گويند و به معنى ناگوار هم هست و به سكون ثانى شبنم ريزه را گويند كه سحرگاهان بر سبزه‌زار نشيند و سفيد نمايد و آن را به عربى صقيع خوانند و نام موضعى است به غايت سردسير ميان طبرستان و رى و ملحد و بىدين را نيز گويند .

بشمه -

بر وزن دشمه پوستى كه هنوز آن را دباغت نكرده باشند و دانه‌اى سياه مانند عدس كه در داروهاى چشم به كار برند و بعضى گويند به اين معنى عربى است .

بشن -

به فتح اول و ثانى و سكون نون به معنى قد و بالا باشد و بدن را نيز گويند و سر و بن و اطراف هر چيز را نيز گفته‌اند .

بشنج -

به كسر اول بر وزن شكنج خشكى كه بر روى آدمى افتد و به عربى كلف خوانند و به فتح اول تابش و طراوت رخسار و آبرو باشد .

بشنجه -

به كسر اول بر وزن شكنجه افزارى باشد كه جولاهگان بدان آهار برتانه مالند و آن دسته گياهى بود كه مانند جاروب بر هم بسته باشند و بعضى گويند آهارى باشد كه برتانه مالند .

بشنژه -

به ضم اول و فتح زاى فارسى بر وزن مضحكه چنگالى باشد كه از آرد كنجد و خرما يا از نان گرم و روغن و دوشاب سازند و به فتح اول و زاى هوز بر وزن مضمضمه هم آمده است و بعضى گويند كه بشنژه چنگالى است كه از نان تنك و خرما و روغن سازند و اصح اين است .

بشنگ -

به كسر اول و ثانى و سكون نون و كاف فارسى آلتى باشد سرش مانند كلنگ دراز كه بنايان بدان ديوار را سوراخ كنند و كلنگ و اسكنه و تيشهء بنائى و نجارى را نيز گفته‌اند .

بشنيز -

به فتح اول بر وزن گشنيز گياهى است كه آن را بوى مادران گويند .

بشنيزه -

بر وزن فهميده به معنى بشنيز است كه بوى مادران باشد .

بشنين -

به ضم اول بر وزن گلچين گلى است در مصر و آن مانند نيلوفر پيوسته در ميان آب مىباشد گويند هر صباح سر از آب بر مىآورد و شام به ته آب فرو مىبرد و همين ساقى دارد و بس يعنى برگ ندارد و به بزرگى غورهء خشخاش مىشود و تخم آن سفيد است در عطريات به كار برند و از آن گل روغنى سازند به جهت علت سرسام و بيخ آن مقوى است باه را .

بشوتن -

به كسر اول و فتح فوقانى بر وزن فزودن نام برادر اسفنديار است و به معنى بوزينه هم آمده است كه ميمون باشد و به فتح اول هم درست است .

بشوريدن -

به كسر اول و راى قرشت بر وزن