تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 150

مساهمون:

ص١٥٠
باشد .

بشتر -

به فتح اول بر وزن كفتر نام ميكائيل ( ع ) است گويند كه رسانيدن روزىهاى خلق حواله به اوست و به اين معنى به جاى حرف اول تاى قرشت هم آمده است و اللّه اعلم و نام فرشته‌ايست موكل باران و نباتات و ابر را نيز گويند كه به عربى سحاب خوانند و به ضم اول ورم و آماس و دميدگى و جوششى باشد كه بر بدن و اندام آدمى بر آيد و آن را به عربى شرا گويند .

بشترغ -

به فتح اول و سكون ثانى و ضم ثالث و رابع مفتوح به غين نقطه‌دار زده اسپرك را گويند و آن گياهى باشد كه بدان جامه رنگ كنند و پاره‌اى از خوشه انگور و خوشه خرما را نيز گفته‌اند .

بشترم -

به ضم اول و ثالث و فتح رابع و سكون ثانى و ميم جوشش و دميدگى باشد با خارش كه در اعضاى آدمى به هم رسد و بشرهء آدمى را سرخ سازد و آن را به عربى شرا گويند و بر وزن اشتلم و محتشم هم آمده است .

بشترى -

به ضم اول بر وزن مشترى شخصى را گويند كه علت شرا داشته باشد كه در بدن و اعضاى آدمى به هم رسد .

بشتك -

به فتح اول و ضم ثالث و سكون ثانى و كاف مرطبان و خمرهء كوچك را گويند و بر وزن چشمك و جفتك هم آمده است .

بشجير -

به ضم اول و كسر حيم و سكون ثانى و تحتانى و راى قرشت نام درختى است كه كمان را از چوب آن سازند و آن را به عربى نبع به فتح نون بر وزن طبع گويند .

بشخائيدن -

با خاى ثخذ و ياى تحتانى بر وزن احسانيدن به معنى خراشيدن به ناخن و غير آن باشد .

بشخشم -

به كسر اول و فتح ثانى و سكون ثالث و شين نقطه‌دار مفتوح به ميم زده به معنى لغزيدن باشد .

بشخودن -

به كسر اول بر وزن بشنودن به معنى خراشيدن باشد .

بشخوده -

به كسر اول بر وزن بيهوده به ناخن كنده شده و خراشيده باشد و پهن گشته و پايمال گرديده را نيز گويند .

بشخور -

به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و واو مجهول و زاى قرشت نيم‌خورده و باز ماندهء آب دواب را گويند و به عربى سور خوانند .

بشرونتن -

با راى بىنقطه و نون و تاى قرشت بر وزن پهلوشكن به لغت زندوپازند به معنى پرستش كردن باشد .

بشغره -

با غين نقطه‌دار بر وزن مسخره ساخته و پرداخته شده را گويند .

به شك -

به فتح اول و سكون ثانى و كاف عشوه و غمزهء خوبان را گويند و به معنى شبنم هم آمده است و برق و تگرگ را نيز گويند و پرده‌اى كه بر در خانه آويزند و نام درختى هم هست و مخفف باشد كه باشد چنان كه بوك مخفف بود كه است و به ضم اول زلف مجعد را گويند و موى پيش سر را نيز گفته‌اند كه ناصيه باشد .

بشكارى -

به فتح اول بر وزن گچكارى كشت و كار و زراعت را گويند .

بشكرد -

به كسر اول و فتح كاف فارسى بر وزن به مرد شكار و شكارگاه و شكارى را گويند و به اين معانى به حذف دال هم آمده است .

به شكل -

به كسر اول بر وزن مصقل كجك كليد را گويند يعنى چوب كجى كه كليد آن را بدان گشايند .

بشكله -

به كسر اول بر وزن مصقله به معنى به شكل است كه كليد كليدان باشد .

بشكليد -

به كسر اول و فتح ثالث رابع به تحتانى رسيده و به دال زده ماضى رخنه كردن باشد يعنى به انگشت و به ناخن رخنه و نشان كرد و رخنه و نشانى را نيز گويند كه با سرانگشت و بر ناخن به هم رسد .

بشكليدن -

بر وزن دل كشيدن رخنه كردن به انگشت و ناخن يا به سر كارد يا تير يا رخنه شدن به سوزن و خار و مانند آن باشد چنان كه اگر جامهء كسى به خار در آويزد و پاره شود گويند بشكليد و به معنى پهن كردن چيزى هم آمده است .

به شكم -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى و ميم خانهء تابستانى و بارگاه و ايوان و صفه باشد و خانه‌اى را نيز گويند كه اطراف آن شبكه و بادگير داشته باشد و به كسر اول هم آمده است .

بشكنه -

بر وزن اشكنه كليد كليدان را گويند .