تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩

بسوليدن -

بر وزن و معنى بسوريدن است كه نفرين كردن باشد و به اين معنى با باى فارسى و شين نقطه‌دار هم آمده است .

بسه -

به فتح اول و ثانى گياهى است كه آن را اكليل الملك خوانند .

بسى -

بر وزن وصى به معنى بسيارى و زيادتى باشد .

بسيا -

بر وزن دويا شراب انگورى را گويند به لغت زندوپازند .

بسيج -

به فتح اول و ثانى به تحتانى مجهول رسيده و به جيم‌زده به معنى ساختگى كارها و كارسازيها و ساخته شدن و آماده گرديدن باشد خصوصا ساختگى و كارسازى سفر و كارسازى كننده را نيز گويند و امر به اين معنى هم آمده است يعنى آماده شو و كارسازى كن و به معنى قصد و اراده هم هست و به كسر اول نيز گفته‌اند .

بسيجد -

بر وزن شكيبد يعنى كارسازى كند و استعداد نمايد و قصد و اراده كند .

بسيجنده -

بر وزن نويسنده شخصى را گويند كه استعداد و سامان كارى كند و آماده و مهيا سازد و قصد و اراده كننده را نيز گويند .

بسيجيدن -

بر وزن شكيبيدن يعنى سامان كردن و ساز سفر نمودن و كارها را آراسته و مهيا و آماده كردن و به معنى قصد و آهنگ و اراده نمودن هم هست .

بسيجيده -

بر وزن شكيبيده سامان و كارسازى كرده شده و ساخته و آماده گرديده باشد و به معنى قصد و اراده نموده هم هست .

بسيله -

به فتح اول بر وزن وسيله نوعى از باقلاى صحرائى باشد كوچكتر از باقلاى خوردن اگر زنان آن را بپزند و بخورند شير ايشان زياده شود .

بسيم -

بر وزن نسيم به زبان زندوپازند خوش‌مزه و خوش لذت را گويند .

بش -

به فتح اول و سكون ثانى مطلق بند را گويند عموما و بندى كه از آهن و برنج بر صندوقها زنند خصوصا و زراعتى را نيز گويند كه به آب باران حاصل شود و به تشديد ثانى در عربى شادكام و خرم و گشاده روى را گويند و به ضم اول كاكل آدمى و موى گردن و يال اسب باشد و به اين معنى به فتح باى فارسى هم آمده است و به معنى ناقص و ناتمام هم هست و به كسر اول امر بر دادن باشد يعنى بدهش .

بشار -

به كسر اول بر وزن جدار گرفتار و پايبند را گويند و به معنى نثار هم آمده است و آن زرى باشد كه بر سر كسى به فرمان پادشاهى ريزند و لمس و لامسه و سودن دست يا عضوى بر عضو ديگر باشد و هر چيز طلاكوب و نقره‌كوب را نيز گويند و به معنى مانده و كوفته شده هم هست و به فتح اول نيز گفته‌اند .

بشاسب -

به ضم اول و ثانى به الف كشيده و به سين بىنقطه و باى ابجد زده مخفف بوشاسب است كه خواب باشد و به عربى نوم خوانند .

بشاورد -

به ضم اول و فتح واو و سكون را و دال بىنقطه زمين پشته پشته را گويند .

بشبش -

به ضم هر دو با و سكون هر دو شين برگ حنظل را گويند كه خربزه روباه باشد و در عربى علقم خوانند و به فتح اول و ثالث هم آمده است .

بشبق -

بر وزن احمق نام قريه‌ايست از قراى مرو شاهجان .

بشپول -

به كسر اول و سكون ثانى و باى فارسى به واو مجهول رسيده و به لام زده به معنى پريشان و پراكنده باشد و امر به اين معنى هم هست و پراكنده كننده را نيز گويند .

بشبه -

با باى ابجد بر وزن چشم به معنى بشبق است كه قريه‌اى باشد از قراى مروشاهجان و بشبق معرب آن است و در اين زمان به تعريب اشتهار دارد .

بشبيون -

به فتح اول و ثالث با ياى حطى بر وزن اندرون به معنى فربه باشد كه نقيض لاغر است و به كسر ثالث هم آمده است .

بشتالم -

به كسر اول و سكون ثانى و فوقانى به الف كشيده و لام مفتوح به ميم زده به معنى طفيلى باشد كه منسوب به طفيل است و طفيل شخصى بوده از مردم كوفه و او هميشه ناخوانده به مهمانيها و عروسيها حاضر مىشد و او را طفيل اعراس مىگفتند .

بشتام -

بر وزن اسلام به معنى بشتالم است كه طفيلى
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 149 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )