برزخ است ميان نبات و جماد چنان كه نخل خرما ميان نبات و حيوان و بوزينه ميان انسان و حيوان و انسان ميان خلق و رحمان . گويند اگر بر گردن مصروع بندند نافع باشد و همچنين اگر بر گردن صاحب نقرس بندند .
بسدك -
به فتح اول و ثانى بر وزن تگرگ دستهء گندم و جو درو كرده باشد و به سكون ثانى بر وزن زردك داروئى است كه آن را اكليل الملك خوانند .
بسر بردن -
كنايه از وفا كردن و به اتمام رسانيدن و سازگارى نمودن و روزگار گذرانيدن و غمخوارى كردن باشد .
بسر رشته رفتن -
كنايه از آمدن به سر سختى بود كه در اثناى گفتگو جملهء معترضه بيان كنند تا فاصله واقع نشود .
بسريا -
به كسر اول و ثالث و تحتانى به الف كشيده به لغت زندوپازند گوشت را گويند و به عربى لحم خوانند .
بسغده -
به فتح اول و ثانى و سكون غين نقطهدار و دال ابجد به معنى آماده و ساخته و مهيا باشد و شخصى كه كارها را سامان كند و بسازد و به ضم ثانى هم به نظر آمده است و با باى فارسى نيز درست است .
بسغديدن -
بر وزن پسنديدن به معنى ساخته شدن و مهيا گشتن و آماده گرديدن باشد و به كسر اول و فتح ثانى و به كسر اول و ضم ثانى هر دو آمده است .
بسفايج -
به فتح اول و ياى حطى لفظى است معرب بس پايك و آن داروئى است كه به عربى اضراس الكلب و كثير الارجل خوانند گويند اگر قدرى از آن در شير اندازند شير را ببندند و شير بسته را حل كند .
بسك -
به فتح اول و ثانى و سكون كاف داروئى است كه به عربى اكليل الملك خوانند و به فتح اول و سكون ثانى دستهء گندم و جو درو كرده باشد و به معنى خميازه هم آمده است و به ضم اول و ثانى فتيلهء كه زنان به جهت رشتن پيچيده باشند .
بسكله -
به فتح اول بر وزن مشغله چوب پس در و خانه و سرا باشد .
بسل -
به فتح اول و ثانى و سكون لام غلهايست كه آن را گاورس گويند و به معنى پاشنه هم به نظر آمده است كه به زبان عربى عقب خوانند و امر به در آويختن هم هست يعنى در آويز و در عربى جمع بسيل است كه شيطان و ديو باشد و به سكون ثانى در عربى به معنى حلال و حرام هر دو آمده است .
بسلانيدن -
به كسر اول و ثانى و مخفف بگسلانيدن باشد .
بسله -
به فتح اول و ثالث و سكون ثانى دانهايست ما بين ماش و عدس كه آن را ملك به ضم ميم خوانند و به عربى خلر خوانند .
بسمل -
به كسر اول و ميم و سكون ثانى و لام هر چيز كه آن را ذبح كرده باشند يعنى سر بريده باشند و به شمشير كشته شده را نيز گويند و وجه تسميهاش آن است كه در وقت ذبح كردن بسم اللّه مىگويند و مردم صاحب حلم و بردبار را هم گفتهاند .
بسناس -
با نون بر وزن وسواس نام استاد و معلم دهريان باشد و او به وجود واجب قائل نيست گويند طب و نجوم و هيئت و طلسمات و علوم غريبه را خوب مىدانسته است .
بسنج -
به كسر اول بر وزن شكنج خشكى و داغى باشد كه بر روى و اندام مردم افتد و آن را به عربى كلف خوانند و امر به سنجيدن هم هست .
بسند -
بر وزن سمند سزاوار و كافى و كفاف و كفايت را گويند و به معنى تمام هم آمده است .
بسنده -
بر وزن رونده به معنى پسند است كه سزاوار و كافى و تمام باشد .
بسنك -
بر وزن خدنگ داروئى است كه آن را اكليل الملك خوانند و آنچه خرما بر او باشد .
بسوته -
به ضم اول و ثانى و واو مجهول و فوقانى مفتوح زلف را گويند و به كسر اول هم آمده است .
بسوده -
به كسر اول بر وزن فزوده به معنى دستزده و ماليده و لمس و لامسه باشد و به معنى سوراخ كرده هم آمده است .
بسور -
بر وزن قصور نفرين و دعاى بد را گويند .
بسوريدن -
بر وزن فروشيدن نفرين و دعاى بد كردن باشد .
بسول -
بر وزن اصول به معنى بسور است كه دعاى بد و نفرين باشد .