تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
است و جائى را نيز گويند كه ميوه‌هاى خوشبوى در آنجا به هم رسد و به فتح اول ماضى بستن است و به معنى سد و به معنى كوه و به معنى گره نيز به نظر آمده است و قسمت آبى را نيز گويند كه برزيگران در ميان خود كرده باشند .

بستاخ -

بر وزن و معنى گستاخ است كه بىادب و لجوج باشد .

بستار -

به كسر اول و سكون آخر كه راى قرشت باشد به معنى سست و نااستوار است .

بستام -

به كسر اول بر وزن اسلام جوهرى باشد سرخ رنگ و به عربى مرجان خوانند .

بستان -

به ضم اول بر وزن برهان گلزار و گلستان را گويند و مخفف بوستان هم هست و جائى را نيز گويند كه ميوه‌هاى خوشبوى در آنجا به هم رسد .

بستان افروز -

گلى است سرخ رنگ و بىبوى كه آن را تاج خروس و گل يوسف نيز گويند و بعضى اسپرغم را كه ضيمران باشد بستان‌افروز مىگويند و به جاى فا باى فارسى هم آمده است .

بستان پيرا -

باغ پيرايش دهنده را گويند كه باغبان باشد .

بستان شيرين -

نام نوائى است از موسيقى .

بستاوند -

به فتح واو بر وزن گل مانند ، زمين پشته پشته را گويند كه كتل و كريوه باشد و زمين ناهموار را نيز گفته‌اند .

بستج -

به ضم اول و سكون ثانى و فتح فوقانى و جيم ساكن معرب بستك است و آن صمغى باشد كه كندر گويندش و بعضى گويند صمغ درخت پسته است .

بستر آهنك -

به كسر اول و سكون ثانى و فتح ثالث و راى بىنقطه به الف كشيده و هاى مفتوح به نون و كاف‌زده به معنى لحاف و نهالى باشد و بعضى چادر شبى را گفته‌اند كه بر روى نهالى پوشند .

بستردن -

بر وزن دل بردن محو كردن و پاك ساختن باشد .

بستر سمندر -

كنايه از آتش باشد كه آن را به عربى نار گويند .

بستك -

به ضم اول بر وزن اردك صمغ درخت پسته است و بعضى گويند كندر است و بعضى ديگر گويند صمغى است مانند كندر و به عربى لبان خوانند .

بستو -

بر وزن بدر و مرطبان سفالين كوچك را گويند و معرب آن بستوق باشد و چوبى را نيز گفته‌اند بدان ماست را بشورانند و بر هم زنند تا مسكه و دوغ از هم جدا گردد .

بست و بند -

كنايه از استحكام و ضبط و ربط باشد .

بستوه -

به كسر اول و سكون ثانى به معنى ستوه است كه ملول و به تنگ آمده باشد .

بسته -

به فتح اول بر وزن دسته ، حرير منقش باشد كه در استرآباد و گرگان سازند و آن چنان است كه حرير را در تختهاى شبكه‌دار بندند و اقسام رنگ بر سوراخهاى شبكه ريزند تا نقش بر آورد و شخصى را نيز گويند كه او را به سحر بسته باشند و داماد نتواند شد و آهنگى هم هست از موسيقى كه آن را بسته نگار خوانند و آن مركب است از حصار و حجاز و سه‌گاه و به كسر اول و ضم ثالث و ظهور آخر كه ها باشد مخفف بستوه است كه به تنگ آمده و ملول باشد و به ضم اول و فتح فوقانى فندق را گويند و آن مغزى باشد كه خورند .

بسته رحم -

به فتح واو و كسرها هر دو بىنقطه زنى را گويند كه هرگز نزايد و او را به عربى عقيمه خوانند .

بستيباج -

به فتح اول و سكون ثانى و فوقانى به تحتانى رسيده و باى ابجد به الف كشيده و به جيم زده به لغت رومى خسك را گويند و به لغت اهل مغرب حمص الامير خوانند طبيعت وى سرد است به اعتدال و ضماد كردن بر ورمهاى گرم نافع باشد .

بس خواسته -

كنايه از مطلوب و معشوق باشد .

بسد -

به ضم اول و سكون ثانى و دال ابجد به معنى بست باشد كه گلزار است و جائى كه ميوهء خوشبوى به هم رسد و به ضم اول و فتح ثانى مشدد مرجان را گويند و آن را حجر شجرى نيز خوانند و بعضى بيخ مرجان را گفته‌اند كه اصل مرجان باشد و به اين معنى به كسر اول هم آمده است و گويند منبع آن قعر درياست ريسمانى بر آن بندند و بر كنند چون باد بر آن وزد و آفتاب بر آن تابد سخت و سرخ گردد و آن