است و جائى را نيز گويند كه ميوههاى خوشبوى در آنجا به هم رسد و به فتح اول ماضى بستن است و به معنى سد و به معنى كوه و به معنى گره نيز به نظر آمده است و قسمت آبى را نيز گويند كه برزيگران در ميان خود كرده باشند .
بستاخ -
بر وزن و معنى گستاخ است كه بىادب و لجوج باشد .
بستار -
به كسر اول و سكون آخر كه راى قرشت باشد به معنى سست و نااستوار است .
بستام -
به كسر اول بر وزن اسلام جوهرى باشد سرخ رنگ و به عربى مرجان خوانند .
بستان -
به ضم اول بر وزن برهان گلزار و گلستان را گويند و مخفف بوستان هم هست و جائى را نيز گويند كه ميوههاى خوشبوى در آنجا به هم رسد .
بستان افروز -
گلى است سرخ رنگ و بىبوى كه آن را تاج خروس و گل يوسف نيز گويند و بعضى اسپرغم را كه ضيمران باشد بستانافروز مىگويند و به جاى فا باى فارسى هم آمده است .
بستان پيرا -
باغ پيرايش دهنده را گويند كه باغبان باشد .
بستان شيرين -
نام نوائى است از موسيقى .
بستاوند -
به فتح واو بر وزن گل مانند ، زمين پشته پشته را گويند كه كتل و كريوه باشد و زمين ناهموار را نيز گفتهاند .
بستج -
به ضم اول و سكون ثانى و فتح فوقانى و جيم ساكن معرب بستك است و آن صمغى باشد كه كندر گويندش و بعضى گويند صمغ درخت پسته است .
بستر آهنك -
به كسر اول و سكون ثانى و فتح ثالث و راى بىنقطه به الف كشيده و هاى مفتوح به نون و كافزده به معنى لحاف و نهالى باشد و بعضى چادر شبى را گفتهاند كه بر روى نهالى پوشند .
بستردن -
بر وزن دل بردن محو كردن و پاك ساختن باشد .
بستر سمندر -
كنايه از آتش باشد كه آن را به عربى نار گويند .
بستك -
به ضم اول بر وزن اردك صمغ درخت پسته است و بعضى گويند كندر است و بعضى ديگر گويند صمغى است مانند كندر و به عربى لبان خوانند .
بستو -
بر وزن بدر و مرطبان سفالين كوچك را گويند و معرب آن بستوق باشد و چوبى را نيز گفتهاند بدان ماست را بشورانند و بر هم زنند تا مسكه و دوغ از هم جدا گردد .
بست و بند -
كنايه از استحكام و ضبط و ربط باشد .
بستوه -
به كسر اول و سكون ثانى به معنى ستوه است كه ملول و به تنگ آمده باشد .
بسته -
به فتح اول بر وزن دسته ، حرير منقش باشد كه در استرآباد و گرگان سازند و آن چنان است كه حرير را در تختهاى شبكهدار بندند و اقسام رنگ بر سوراخهاى شبكه ريزند تا نقش بر آورد و شخصى را نيز گويند كه او را به سحر بسته باشند و داماد نتواند شد و آهنگى هم هست از موسيقى كه آن را بسته نگار خوانند و آن مركب است از حصار و حجاز و سهگاه و به كسر اول و ضم ثالث و ظهور آخر كه ها باشد مخفف بستوه است كه به تنگ آمده و ملول باشد و به ضم اول و فتح فوقانى فندق را گويند و آن مغزى باشد كه خورند .
بسته رحم -
به فتح واو و كسرها هر دو بىنقطه زنى را گويند كه هرگز نزايد و او را به عربى عقيمه خوانند .
بستيباج -
به فتح اول و سكون ثانى و فوقانى به تحتانى رسيده و باى ابجد به الف كشيده و به جيم زده به لغت رومى خسك را گويند و به لغت اهل مغرب حمص الامير خوانند طبيعت وى سرد است به اعتدال و ضماد كردن بر ورمهاى گرم نافع باشد .
بس خواسته -
كنايه از مطلوب و معشوق باشد .
بسد -
به ضم اول و سكون ثانى و دال ابجد به معنى بست باشد كه گلزار است و جائى كه ميوهء خوشبوى به هم رسد و به ضم اول و فتح ثانى مشدد مرجان را گويند و آن را حجر شجرى نيز خوانند و بعضى بيخ مرجان را گفتهاند كه اصل مرجان باشد و به اين معنى به كسر اول هم آمده است و گويند منبع آن قعر درياست ريسمانى بر آن بندند و بر كنند چون باد بر آن وزد و آفتاب بر آن تابد سخت و سرخ گردد و آن