تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
سرما ريزه را گويند و آن چيزى است كه در وقت شدت سرما به مانند زرك و زرورق از هوا ريزد .

بژكم -

به فتح اول و كاف فارسى و سكون ثانى و ميم به معنى بازداشتن و منع باشد .

بژكول -

به فتح اول بر وزن كشكول شخصى را گويند كه قوى هيكل و جلد و رنج‌كش باشد و حريص در كارها بود و به كسر اول هم آمده است .

بژم -

به فتح اول و سكون ثانى و ميم شبنم را گويند .

بژمان -

به فتح اول بر وزن افغان غمگين و غمخوار و افسرده را گويند و به ضم اول هم آمده است .

بژمژه -

با زاى فارسى بر وزن خمكده آفتاب‌پرست را گويند و آن جانوريست از جنس چلپاسه ليكن از چلپاسه بزرگتر مىباشد و آن را به سريانى حربا خوانند .

بژن -

بر وزن چمن گل و لاى تيره باشد كه در بن حوضها و جويها به هم رسد .

بژند -

بر وزن سمند گياهى باشد خوشبوى و بعضى برغست را گويند و آن گياهى باشد خودروى شبيه به اسفناج كه در غله‌زارها و كنارهاى جوى آب رويد و در اشها كنند .

بژندى -

بر وزن لوندى به معنى نامرادى و دردمندى و بيچارگى و تنگى معيشت باشد .

بژنك -

بر وزن فرنگ به معنى كليد باشد و به عربى مفتاح خوانند .

بژوال -

بر وزن احوال صدائى را گويند كه معكوس شود يعنى برگردد مانند صداى كوه و گنبذ و امثال آن .

بژوج -

بر وزن لجوج به معنى پيدا كردن و به هم رسانيدن باشد .

بژول -

به ضم اول بر وزن و معنى بجول است كه استخوان شتالنگ باشد به تازى كعب خوانند .

بژهان -

به ضم اول بر وزن برهان به معنى غبطه باشد و آن صفتى است در آدمى كه چون چيزى پيش كسى بيند آرزو كند كه مثل آن چيز او را باشد بىآن كه از آن شخص زايل شود و اين محمود است بر خلاف حسد چه حسود خواهد كه آن چيز او را باشد و آن شخص محروم ماند .

بس -

به ضم اول و سكون ثانى سيخى باشد آهنى كه بر آن گوشت كباب كنند و به عربى سفود خوانند و مخفف بوس هم هست كه عرب قبله مىگويند و به فتح اول ترجمهء فقط و حسب باشد و به معنى بسيار و بسنده هم آمده است و امر بر قطع كردن هم هست يعنى قطع كن .

بسا -

بر وزن رسا به معنى اى بس و بسيار باشد و نام شهرى است در فارس كه آن را فسا مىگويند .

بسارده -

به فتح اول و ثانى به الف كشيده و سكون راى قرشت و فتح دال ابجد زمينى را گويند كه به جهت چيزى كاشتن آب داده باشند .

بساره -

به فتح اول بر وزن هزاره ايوان و صفه را گويند و به كسر اول هم آمده است .

بساك -

به فتح اول و ثانى به الف كشيده و به كاف زده تاجى را گويند كه از گلها و رياحين و اسپرغمها و برگ مورد سازند و پادشاهان و بزرگان روزهاى عيد و جشن و مردمان در روز دامادى بر سر گذارند و با باى فارسى هم به نظر آمده است .

بسانج -

به فتح اول و نون بر وزن ايارج گياهى است به هيات هزارپاى و رنگش مانند روناس سرخ مىباشد و بر پوست آن گرهها بود چون آن را بشكنند درونش زرد بر آيد .

بساوند -

بر وزن دماوند قافيه شعر باشد و هر دو چيز را كه با يكديگر مناسبتى داشته باشند نيز بساوند گويند .

بسباس -

بر وزن كرباس هرزه و بىمعنى را گويند و در عربى بزباز را گويند .

بسباسا -

به سين دويم به الف كشيده به سريانى نوعى از حرمل عربى است و آن دوائى باشد كه برگ آن مانند برگ بيد بود ليكن كوچكتر از آن است و گل آن مانند ياسمين سفيد و خوش‌بو مىباشد و حرمل عربى را به يونانى مولى به كسر لام و به فارسى صندل دانه خوانند .

بسپايه -

با باى فارسى بر وزن همسايه داروئى باشد و آن بيخ گياهى است گره‌دار شبيه به هزار پا و معرب آن بسفايج است و به تعريب اشتهار دارد و به تازى اضراس الكلب و ثاقب الحجر خوانند مسهل سوداست .

بست -

به ضم اول و سكون ثانى و فوقانى نام ولايتى و قلعه‌ايست مشهور و به معنى گلزار هم آمده
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 146 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )