قرشت لقب يكى از اولياء اللّه هست و طايفه ايشان را برغشيه خوانند .
بزغنج -
به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و نون و جيم چيزيست كه بدان پوست را دباغت كنند گويند كه درخت پسته يك سال ميوهء مغزدار بار آورد و يك سال بىمغز و آن را كه بىمغز است بزغنج گويند .
بزغند -
با دال ابجد بر وزن و معنى بزغنج است و آن پسته مانندى باشد كه بدان پوست را دباغت كنند و بعضى گويند نام درختى است .
بزغه -
به فتح اول و ثانى بر وزن و معنى وزغه است كه چلپاسه باشد و به سكون ثانى چوبى باشد كه شاخ انگور بر بالاى آن اندازند تا به زمين نرسد و به ضم اول و سكون ثانى دهره را گويند و آن حربهايست دستهدار و سر آن به داس مانند و بيشتر مردم دار المرز درخت بدان اندازند .
بزك -
به ضم اول بر وزن تفك پرندهايست سياه رنگ و منقار درازى دارد و بيشتر بر كنارهاى آب و گاهى بر سر درخت هم نشيند و آواز بلند كند .
بزله -
به فتح اول و لام و سكون ثانى سخنان شيرين و لطيف را گويند .
بزم -
به فتح اول و سكون ثانى و ميم مجلس شراب و جشن و مهمانى باشد و نام دهى است از بوانات گويند يكى از امامزادهها در آنجا مدفون است و در عربى به معنى گزيدن به دندان و دوشيدن شير به انگشت سبابه و وسطى باشد .
بزماورد -
با واو تنها گرد گوشت پخته و تره و خاكينه باشد كه در نان تنگ پيچند و مانند نواله سازند و با كارد پاره پاره كنند و خورند و به جاى حرف ثانى راى بىنقطه هم به نظر آمده است .
برمايون -
با ياى حطى بر وزن افلاطون نام گاويست كه فريدون را شير مىداد و به جاى ياى حطى نون هم به نظر آمده است .
بزمگاه -
بر وزن رزمگاه مجلس شراب و جشن و جاى عيش و مهمانى باشد و نام كتابى هم هست در مقامات صوفيه .
بزمونه -
بر وزن حمدونه نام روز دوم است از ماههاى ملكى .
بزمه -
به فتح اول و ثانى گوشه و طرفى از بزمگاه باشد .
بزن -
به فتح اول بر وزن چمن ماله برزيگران را گويند و آن چوبى يا تختهايست كه زمين شيار كرده را بدان هموار كنند و به كسر اول امر بر زدن باشد .
بزندار -
به فتح اول و كسر ثانى و سكون ثالث و دال ابجد به الف كشيده و به راى قرشت زده به لغت زندوپازند پنجره و محجرى باشد كه در پيش آستان در سازند .
بزنگ -
بر وزن پلنگ به معنى غلق در خانه و به معنى كليد است كه به عربى مفتاح خوانند .
بزوشم -
به ضم اول و فتح واو بر وزن پرپشم موى و پشم بز را گويند .
بروشه -
به ضم اول و كسر ثانى و رابع و سكون ثالث رستنى باشد كه آن را به عربى لسان الحمل گويند و تخم آن را بارتنگ خوانند .
بزونه -
بر وزن نمونه به لغت زندوپازند به معنى زانو باشد كه به عربى ركبه خوانند .
بزه -
به فتح اول و ثانى به معنى گناه و خطا باشد و مردم نامراد و مسكين را نيز گويند و به معنى جور و حيف هم آمده است و به ضم اول زمين پشته پشته باشد و نوعى از ميوهء خوشبوى هم هست .
بزهش -
به ضم اول و كسرها بر وزن پرسش به معنى مقابله باشد كه در برابر مقارنه است .
بزهكار -
با كاف بر وزن مزهدار به معنى گنهكار و خطا كننده باشد و آن را به عربى اثيم خوانند و با كاف فارسى هم گفتهاند .
بزيچه -
بر وزن كليچه بزغاله را گويند و به عربى حلان و حلام خوانند به ضم حاى بىنقطه و حلوان غلط است و برج جدى را هم گفتهاند و سه پايهء قصاب و سلاخ را نيز گويند .
بزيدن -
به فتح اول بر وزن و معنى وزيدن باشد .
بزيشه -
با تحتانى مجهول و شين نقطهدار بر وزن كليچهء آردهء كنجد را گويند و ثقل كنجد روغن كشيده را هم مىگويند .
بزين -
بر وزن حزين به معنى وزيدن باشد كه از وزيدن است و نام آتشكدهاى هم بوده در روستاى نيشابور و به اين معنى با راى قرشت هم آمده است .
بژ -
به فتح اول و سكون ثانى برف و دمه باشد و