تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
به رسم انعام به شاگرد دهند .

برمغازه -

به فتح زاى هوز به معنى برمغاز است كه شاگردانه باشد .

برمك -

بر وزن نغزك نام جائى و مقامى و ولايتى است و لقب جعفر پدر خالد نيز هست گويند او مردى بوده در نهايت فضل و كرم و نسبش به ملوك فرس مىرسد و در اوايل حال مجوس بود و متولى سدانيه كه از موقوفات نوبهار كه آن بتخانه و آتشكده بلخ است شد و به عبادت آتش مشغول بود و گويند هر كس متولى آنجا مىشده او را برمك مىگفته‌اند و بعضى ديگر گفته‌اند چون جمال حالش به زيور اسلام آراسته گرديد با عيال و اطفال به جانب دمشق كه دار الملك حكام بنى اميه بود توجه نمود بعد از چند روز به بارگاه سليمان بن عبد الملك آمد ، چون چشم سليمان بر جعفر افتاد رنگش متغير شد اشاره فرمود تا او را از مجلس بيرون بردند خواص و ندماى مجلس از صدور اين حكم تعجب نموده از سبب آن پرسيدند سليمان گفت اين شخص زهر همراه دارد گفتند چون معلوم خداوند شد ؟ گفت دو مهره بر بازوى من بسته است كه هرگاه زهر يا طعام و شراب زهردار به مجلس در آورند آنها به حسب خاصيت حركتى عنيف مىكنند حضار كيفيت حال از جعفر پرسيدند جواب داد بلى قدرى زهر در زير نگين انگشتر دارم به جهت آن كه در هنگام شدت الم برمكم لهذا او به برمك و اولاد او به برمكى ملقب و مشهور شدند .

برمگان -

با كاف فارسى بر وزن قلمدان موى زهار باشد و آن بالاى موضع آلت مردى و زنى است و آن را به عربى عانه مىگويند .

برمو -

بر وزن بدخو به معنى انتظار باشد و به جاى راى قرشت دال ابجد هم به نظر آمده است .

برموده -

بر وزن فرموده به معنى چيز باشد و چيز را به عربى شيئى مىگويند .

برموز -

بر وزن هر روز به معنى علف دواب باشد و زنبور عسل را نيز گويند و به معنى انتظار و اميدوارى هم آمده است .

برموزه -

بر وزن چلغوزه نام پسر ساوه شاه است كه خويش كاموس كشانى باشد .

برمه -

بر وزن كرمه مثقب دوردگرى باشد كه بدان چوب و تخته سوراخ كند .

برن -

بر وزن چمن نام قصبه‌ايست در هندوستان .

برنا -

به فتح اول و سكون ثانى و نون به الف كشيده جوان و نوچهء اول عمر و ظريف را گويند و به معنى خوب و نيك هم هست و حنا را نيز گويند كه بر دست و پا بندند و به ضم اول هم آمده است .

بر ناخن ايستادن -

كنايه از اطاعت كردن و به ادب ايستادن باشد .

برناس -

بر وزن كرباس به معنى غافل و نادان و غافلى و نادانى باشد .

برناك -

به فتح اول بر وزن غمناك به معنى برنا است كه جوان و نوچهء اول عمر باشد و حناى دست و پا را نيز گفته‌اند و به ضم اول هم آمده است .

برنامه -

بر وزن و معنى سرنامه باشد يعنى آنچه بر سر كتابها و نامها نويسند و به عربى القاب و عنوان گويند .

برناه -

بر وزن همراه جوان و نوچهء اول عمر را گويند و حناى دست و پا را نيز گفته‌اند و به ضم اول هم آمده است .

برنايشتى -

به كسر ياى حطى و سكون شين قرشت و فوقانى به تحتانى رسيده به معنى پشتى و تعصب باشد چه برنايشتى كردن به معنى پشتى كردن و تعصب نمودن است .

برنج -

به فتح اول و ثانى و سكون نون و جيم آن باشد كه به سبب كورى يا به جهت تاريكى دست خود را بر ديوار يا جائى بمالند تا رهگذر پيدا كنند .

برنجار -

به كسر اول بر وزن گرفتار مخفف برنج‌زار است كه شالىزار باشد .

برنجاسپ -

به كسر اول و ثانى و جيم به الف كشيده و به سين بىنقطه و باى فارسى زده گياهى باشد كه آن را بوى مادران گويند و به عربى حبق الراعى خوانند و چون در خانه بگسترند جميع گزندگان بگريزند و به اين معنى به جاى حرف آخر تاى قرشت هم آمده است .

برنجاسف -

با فا بر وزن و معنى برنجاسپ است كه گياه بوى مادران باشد .

برنج شماله -

به فتح شين نقطه‌دار و ميم به الف