تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 141

مساهمون:

ص١٤١
كشيده و لام مفتوح به معنى مزعفر است و آن طعامى باشد معروف گويند در شيراز طباخى بود كه پيوسته شبها بر سر راهى نشستى و زرد پلاوى با برنج درشتى پختى و در پيش خود فانوسى داشتى و گاهى دو سه مشعل افروختى و فرياد كردى كه بيا به برنج شماله و اين بيت را نيز خواندى :

بيت

اين شمعها كه در دل بسحق بر فروخت * از رهگذر نور برنج شماله بود

برنج كابلى -

تخمى است دوائى و آن كوچك و بزرگ مىباشد و كوچك آن بهتر است و رنگ آن مايل به سياهى است و طبيعت آن گرم و خشك است مفاصل را نافع است .

برنج مشك -

بر وزن و معنى فلنج مشك است كه بالنگوى خودروى باشد بواسير را نافع است .

برنجن -

بر وزن قلم‌زن حلقه‌اى باشد از طلا و نقره و امثال آن كه زنان در دست و پاى كنند آنچه در دست كنند دست برنجن و آنچه در پاى كنند پاى برنجن خوانند .

برنجين -

به فتح اول بر وزن تبرزين به معنى برنجن است كه حلقهء طلا و نقره باشد كه زنان در دست و پا كنند .

برند -

به ضم اول بر وزن خجند و به فتح اول بر وزن سمند هر دو آمده است به معنى تيغ و شمشير تيز و آبدار و جوهردار و به اين معنى با باى فارسى هم گفته‌اند و به فتح اول به معنى پرند هم آمده است كه حرير ساده باشد .

برنداف -

به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و رابع به الف كشيده و به فازده به معنى تسمه و دوال باشد و رودها را نيز گويند اعم از آن كه روده انسان يا حيوان ديگر باشد .

برندك -

به فتح اول و ثانى و رابع و سكون ثالث و كاف كوه كوچك و پشتهء خرد را گويند و بعضى گويند برندك پشته‌ايست كوچك كه در ميان دشت و صحرا واقع باشد .

برندكام -

به كسر اول و حركت ثانى و ثالث و رابع غير معلوم و كاف به الف كشيده و به ميم زده گياهى باشد كه آن را بابونه گاو گويند .

برنده -

بر وزن رونده معلوم است و پروانه را نيز گويند و آن جانورى باشد كه شبها خود را به شعلهء شمع و چراغ زند .

برنس -

به ضم اول و ثالث بر وزن سندس جاده و كلاه پشمين گنده باشد كه بيشتر نصارا و ترسايان پوشند و بر سر نهند و بعضى گويند نام كلاه نصرانيان است كه فرنگيان باشد و به كسر ثالث بر وزن مفلس هم به نظر آمده است و بعضى گويند به معنى كلاه عربى است .

برنشستن -

كنايه از سوار شدن باشد .

برنگ -

به فتح اول و ثانى بر وزن خدنگ به معنى جرس و دراى و غلق در خانه باشد و كليد را نيز گويند كه عربان مفتاح خوانند و به اين معنى با زاى نقطه‌دار هم آمده است و به ضم اول و ثانى به معنى اندوخته و ذخيره و پس‌انداز باشد و نام ولايتى است كه قطب جنوبى آنجا ديده مىشود و به كسر اول و ثانى برنج كابلى را گويند و آن تخمى است دوائى كه بيشتر از كابل آورند .

برنو -

بر وزن بدخو ديباى تنگ و حرير نازك را گويند .

برنوس -

به فتح اول بر وزن افسوس نام يكى از سپه دارهاست و لشكر و لشكرى را نيز گويند و به اين معنى با شين نقطه‌دار بر وزن خرگوش هم آمده است و به ضم اول نيز گفته‌اند .

برنون -

بر وزن افيون به معنى برنو باشد كه ديباى تنگ و حرير نازك است و به اين معنى در مؤيد الفضلا به جاى نون اول باى ابجد و ياى حطى هر دو آمده است .

برنى -

به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به تحتانى رسيده مرطبان كوچك را گويند .

برنيس -

به كسر اول بر وزن ادريس نوعى از بلوط باشد .

برنيش -

به ضم اول و سكون ثانى و كسر ثالث به تحتانى مجهول و سين نقطه‌دار زده پيچش با شكم رو را گويند و آن را به عربى زحير خوانند .

برو -

به ضم اول و سكون ثانى و سكون واو مخفف بروت است كه به عربى شارب گويند و به فتح اول و سكون ثانى نام ماه و ستاره مشترى باشد و به فتح