برشكستن -
كنايه از اعتراض نمودن و ترك دادن و واگذشتن و برگشتن باشد .
برشوم -
بر وزن موسوم به لغت اهل نجد نوعى از خرماى خشك باشد .
برشيان دارو -
به كسر ثالث و تحتانى به الف كشيده و به نون زده داروئى است كه آن را سرخ مرو گويند و به عربى عصا الراعى خوانند .
بر شير نر زين نهادن -
كنايه از نهايت غالب شدن و افزودنى و زيادتى كردن باشد .
بر صحرا نهادن -
كنايه از آشكار و ظاهر ساختن باشد .
برصيصا -
مشهور است و او عابدى بوده در نهايت خداپرستى عاقبت از شيطان فريب خورده گمراه شد .
برطاس -
با طاى حطى بر وزن كرباس نام شهرى است از ولايت تركستان گويند روباه آنجا پوست خوب مىدارد و پوست آن روباه را نيز برطاس مىگويند و با ياى فارسى هم آمده است .
بر طاق نهادن -
يعنى به مرتبه اعلى رسانيدن و كنايه از ترك دادن و فراموش كردن هم هست .
برطانيقى -
به كسر نون و سكون ياى حطى و قاف به تحتانى رسيده به لغت يونانى گلى است كه آن را بستان افروز خوانند و بعضى گويند تخم بستان افروز است .
برطايل -
به كسر تحتانى و سكون لام نام جزيرهايست در هندوستان كه از يكى از درختان آن جزيره بانگى عظيم و صدائى مهيب مىآيد و بعضى گويند كوهى است در آن جزيره كه شبها از آن كوه صداى طبل و دهل و سنج مىآيد .
برطيسقون -
به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به تحتانى رسيده و به سين بىنقطه زده و ضم قاف و واو و نون ساكن به لغت يونانى گل سرخ را گويند و به عربى طين الاحمر خوانند و بهترين وى آن بود كه از مصر آورند و آن قايم مقام گل مختوم است .
برغ -
به فتح اول و سكون ثانى و غين نقطهدار بندى باشد كه از چوب و خاشاك و خاك و گل در پيش آب بندند و به فتح اول و كسر ثانى هم گفتهاند و به فتح اول و ثانى هم به نظر آمده است و به اين معنى با زاى نقطهدار نيز درست است .
برغاب -
بر وزن غرقاب بند آب است يعنى جائى كه پيش آب را ببندند تا آب در آن جمع شود .
برغست -
بر وزن سرمست گياهى باشد خودروى شبيه به اسفناج كه در آشها داخل كنند و آن بيشتر در ميان زراعت و كنارههاى جوى آب رويد كه آن را مچه گويند و به عربى قنابرى و غملول و تملول و شجرة البهق خوانند و بعضى گويند گياهى است كه گل زردى دارد و آن را بيشتر اوقات به خر و گاو دهند و بعضى ديگر گفتهاند ترهايست بهارى و طعم تيزى دارد تازهء آن را بپزند و بخورند و چون خشك شود به خر و گاو دهند و جل و زغ را نيز گويند و آن چيزى باشد سبز كه بر روى آبهاى ايستاده مىايستد و جوى آبى را نيز گفتهاند كه برزيگران از منبع به جانب زراعت برند .
برغستوا -
با واو به الف كشيده طعامى و آشى باشد كه از برغست پزند .
برغلانيدن -
با لام بر وزن خر چرانيدن به معنى برانگيختن و تحريص نمودن شخصى باشد به كارى و فعلى و آن را به عربى اغرا گويند .
برغمان -
با ميم بر وزن همزمان مار بزرگ و اژدها را گويند .
برغندان -
بر وزن دربندان جشن و نشاطى را گويند كه به سبب نزديك شدن ماه رمضان در آخرهاى شعبان كنند و بعضى گويند نام روز آخر ماه شعبان است و به اين معنى به جاى حرف ثالث قاف هم آمده است .
برغو -
به ضم اول بر وزن پرگو شاخى باشد ميان تهى كه آن را مانند نفير نوازند .
برغوثى -
با ثاى مثلثه بر وزن سرگوشى تخمى است كه آن را به فارسى اسفيوش و به عربى برز قطونا و به شيرازى بنكو و به يونانى فسليون خوانند .
برغول -
با واو مجهول بر وزن مرغول حلوائى را گويند كه از آرد پزند و آن را افروشه نيز خوانند و گندمى را گويند كه در هم شكسته باشند و هر چيزى كه آن را درهم كوفته باشند و آشى كه از گندم دليده كرده پزند و به دو معنى آخر به ضم اول هم آمده است .