تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
يافتن باشد .

بردنك -

بر وزن فرسنگ كوه كوچك و پشتهء خردى را گويند كه در ميان صحرا واقع شده باشد .

بردون -

بر وزن فرعون اسب نر جلد و تند را گويند و گويند اين لغت عربيست .

برده -

بر وزن ارده به معنى اسير شده باشد مطلقا خواه دختر و خواه پسر .

بردى -

بر وزن زردى نوعى از خرماى لطيف بود كه آن را سنگ اشكنك خوانند و ظروف سنگى را نيز گويند و نام گياهى هم هست و آن بيشتر در مصر مىباشد و از آن كاغذ مىسازند و به عربى حفاء مىگويند .

برديدن -

بر وزن گرديدن به معنى از راه به طرفى شدن و دور گرديدن از راه باشد .

برديرلوس -

به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به تحتانى كشيده و به راى قرشت زده و لام به واو رسيده و به سين بىنقطه زده به لغت يونانى مرغيست كه آن را چكاوك خوانند و به عربى ابو المليح گويند .

بررس -

با راى قرشت بر وزن اطلس امر بر وارسيدن و پرسيدن باشد يعنى وارس و بپرس .

بررسته -

به ضم ثالث بر وزن سررشته مطلق نباتات و گياه بىساق باشد و كنايه از مردم بىادب هم هست .

بررسيد -

بر وزن بردميد به معنى رسيد و آمد باشد كه ماضى رسيدن و آمدن است و به معنى سؤال كرد و پرسيد هم هست كه ماضى سؤال كردن و پرسيدن باشد .

بر روى دويدن -

كنايه از گرم عنان شدن در گفت و گوى باشد .

برره -

بر وزن درگه آراسته و خوب و آراستگى و خوبى را گويند .

برز -

به فتح اول بر وزن طرز به معنى كشت و زراعت و كشاورزى باشد و ماله بنايان را نيز گويند كه بدان كاهگل و گچ بر ديوار مالند و به معنى زيبائى و معشوقى و بلندى بالاى مردم و تنه درخت نيز آمده است و مطلق بلندى را هم گفته‌اند و به ضم اول به معنى نوخاستگى و قد و قامت آدمى و شكوه و عظمت باشد و بلندى بالاى مردم و چاروا را نيز گويند و به معنى مطلق بلندى و تنه درخت هم آمده است و ماله بنايان را نيز گفته‌اند .

برزدن -

بر وزن كرگدن آنست كه دو كس يا بيشتر از دو سه طرف انگشتان خود را پيش آورند و حساب برد و باختى كنند و به معنى به هم برآوردن و از هم جدا كردن هم هست و رسيدن كشتى را نيز گويند به كنار دريا و كنايه از همسرى و برابرى كردن باشد .

برزكار -

با كاف بر وزن قرض‌دار برزيگر و زراعت كننده را گويند .

برزگار -

به فتح كاف فارسى به معنى برزكار و برزىگر باشد كه زراعت كننده است .

برزم -

بر وزن مريم به معنى ناز و كرشمه باشد و نام قلعه‌ايست بر كنار آب آمون .

برزن -

به فتح اول بر وزن ارزن كوچه و محله را گويند و به معنى صحرا نيز به نظر آمده است و امر به زدن هم هست يعنى بزن و به كسر اول تابه باشد كه از گل سازند و نان بر بالاى آن پزند .

برزويلا -

به ضم اول و سكون ثانى و زاى نقطه‌دار به واو رسيده و فتح تحتانى و لام به الف كشيده نام مبارزى بوده تورانى در لشگر افراسياب .

برزه -

بر وزن لرزه شاخ درخت را گويند و به معنى كشت و زراعت هم هست .

برزه‌كار -

بر وزن هرزه‌كار برزيگر و زراعت كننده باشد .

برزه گاو -

گاو زراعت را گويند و آن گاويست كه زمين را بدان شيار كنند .

برزه‌گر -

به فتح كاف فارسى بر وزن پرده در برزيگر و زراعت كننده را گويند .

برزيدن -

بر وزن لرزيدن به معنى ورزيدن است كه مواظبت و مداومت كردن باشد در كارى .

برزيگر -

بر وزن يكديگر زارع و زراعت كننده را گويند .

برزين -

بر وزن پروين به معنى آتش است كه عرب نار خوانند و نام يكى از ائمه دين ابراهيم زردشت هم هست كه آتشكده ساخت كه آن را آذربرزين نام كرد و آن آتشكدهء ششم است و به معنى برزن هم آمده است و صحرا و كوى و محله باشد و نام مبارزى بوده ايرانى .