تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤

برج هلال -

كنايه از برج سرطان باشد به اعتبار اين كه خانهء ماه است .

برجيس -

بر وزن ادريس يكى از نامهاى ستارهء مشترى باشد و با اول و ثالث هر دو فارسى هم آمده است .

برخ -

با خاى نقطه‌دار بر وزن چرخ به معنى پاره و حصه و بهره و لخت و بعض باشد و تالاب و استخر را نيز گويند و به معنى برق هم هست كه برادر رعد است و ماهى را نيز گويند و به معنى سرشك آتش باشد و به معنى شبنم هم آمده است و به اين معنى به ضم اول نيز گفته‌اند .

برخان -

بر وزن ترخان به معنى آواز و صدا باشد و نام ولايتى است از ملك فارس .

برخچ -

با جيم فارسى بر وزن اعرج زشت و نازيبا و زبون را گويند و به فتح اول و ثانى هم آمده است .

برخش -

بر وزن بدخش پشت اسب را گويند .

برخفچ -

به فتح اول و سكون ثانى و ثالث مفتوح به فا و جيم فارسى زده ، گرانى باشد كه در خواب بر مردم افتد و آن را به عربى كابوس و عبد الجنه خوانند و بعضى آن را از شياطين مىدانند و به اين معنى به جاى حرف اول ياى حطى هم آمده است .

برخفچى -

با جيم فارسى بر وزن سردستى درشتى و ستيزه كارى را گويند .

برخلد سركردن -

كنايه از پايدارى هميشگى و جاودانى يافتن باشد .

برخوابه -

با واو معدوله بر وزن سردابه توشك و نهالى باشد و همخوابه را نيز گويند .

برخور -

با واو معدوله بر وزن صفدر به معنى بهره‌بر باشد كه شريك و انباز است و مخفف برخوردار هم هست و بر وزن فغفور هم به نظر آمده است .

برخه -

بر وزن چرخه به معنى پاره و حصه و بهره و جزوى از كل باشد .

برخى -

بر وزن چرخى به معنى فدا شدن و قربان گرديدن باشد و آنچه در عوض چيزى به كسى دهند و به معنى حصه و بهره و اندكى از بسيار هم هست .

برد -

به فتح اول بر وزن فرد امر است به دور شدن از راه يعنى از راه دور شو و به معنى سنگ هم آمده است كه به عربى حجر گويند و به ضم اول ماضى بردن است و چيستان و لغز را نيز گفته‌اند و آن را به عربى احجيه خوانند و در عربى قماشى است مخصوص يمن كه برد يمانى گويند .

بردابرد -

با باى ابجد بر وزن تنهاگرد به معنى اول برداست يعنى از راه دور شو .

بردادن -

بر وزن و معنى سر دادن و رها كردن باشد .

برداغ -

با غين نقطه‌دار و حركت غير معلوم اسپرك را گويند و آن گياهى است كه چيزها را بدان رنگ كنند .

بردال -

بر وزن و معنى پرگال است .

بردان -

بر وزن درمان شيرهء گياهى است به غايت بدبو و گنده .

بردبار -

به ضم اول و باى ابجد به الف كشيده بر وزن قرب‌دار تاب آورنده و تحمل كننده و باركش و جفاكش را گويند .

بردبرد -

به فتح دو باى ابجد و سكون دو راى قرشت و دال بىنقطه به معنى بردابرد است كه امر به دور شدن باشد يعنى دور شو .

بردر -

بر وزن زرگر مخفف برادر است .

بردع -

بر وزن مجمع شهرى است آباد كردهء نوشابه و نام آن بردم بود كه به جاى عين ميم باشد و در زمان سكندر بردع و بردعه نام نهادند .

بر دفتر افكندن -

كنايه از نوشتن باشد .

بردك -

بر وزن مردك افسانه را گويند و به معنى اغلوط و لغز و چيستان هم آمده است و بعضى به فتح اول به معنى افسانه و به ضم اول به معنى لغز و چيستان گفته‌اند .

بردم -

بر وزن مرهم نام اول شهر بردع بوده است پيش از زمان سكندر و سكندر آن را بردع نام نهاده .

بردميد -

بر وزن سركشيد ماضى بردميدن است كه روئيدن و سبز شدن باشد يعنى سبز شد و روئيد و به معنى در غضب شد و قهر آلوده گرديد نيز آمده است و ماضى دم زدن و سخن گفتن و نفس رسانيدن و خود را پر باد كردن هم هست و طلوع و ظاهر شدن صبح را نيز گويند و دم زرگران را هم گفته‌اند .

بردن -

به كسر اول و سكون ثانى و فتح ثالث و نون ساكن به معنى تندى و تيز رفتارى باشد و اسب جلد و تند را نيز گويند و به ضم اول به معنى ربودن و