بخسيدن -
بر وزن فهميدن پژمرده ساختن و گدازانيدن و در رنج داشتن باشد و به معنى خراميدن هم آمده است .
بخسيده -
بر وزن فهميده به معنى تابيده و گداخته و پژمرده شده و فراهم آمده و خرامان باشد .
بخش -
بر وزن كفش ، حصه و بهره باشد و ماهى را نيز گويند كه به عربى حوت باشد و به معنى برج هم هست خواه برج قلعه و خواه برج فلك .
بخشايش -
بر وزن افزايش به معنى از جرم و گناه و تقصير و از كشتن كسى گذشتن باشد .
بخشودن -
بر وزن افزودن به معنى رحم و شفقت كردن باشد و به معنى بخشيدن هم هست .
بخفد -
به كسر اول و فتح ثانى و فا و سكون دال يعنى عطسه كند چه خفيدن به معنى عطسه كردن باشد و با ثانى مضموم يعنى سرفه كند .
بخله -
به ضم اول و سكون ثانى و فتح خرفه باشد و به عربى بقلة الحمقاء خوانند .
بخم -
به فتح اول و ثانى بر وزن عجم ولايتى است كه مشك خوب از آنجا آورند و به سكون ثانى هم گفتهاند .
بخمه -
بر وزن دخمه نوعى از حرشف است كه كنگر باشد و آن را بيدگيا خوانند .
بخنو -
به فتح اول و نون بر وزن پرتو رعد برادر برق را گويند و پدر اندر را نيز گفتهاند كه شوهر مادر باشد .
بخنوه -
به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و واو و ها به معنى برق باشد و آن درخشندگى است كه بيشتر به وقت باريدن باران به هم مىرسد و به فتح اول و ثالث و رابع هم آمده است .
بخور -
بر وزن قصور عسل لبن را گويند و آن صمغ درخت روم است و به عربى ميعهء سائله خوانند و بخور آن بذاته خوشبوى باشد .
بخور شيشه -
به كسر شين نقطهدار و سكون تحتانى و شين ديگر مفتوح چندى از عطريات باشد كه با آب تر كنند و بر آتش نهند تا مجلس معطر شود .
بخور مريم -
به فتح ميم و سكون راى قرشت و ياى حطى مفتوح به ميم زده گياهى است كه به پنج انگشت ماند و به غايت خوشبوى باشد و آتشپرستان به وقت ستايش و پرستش آتش بر دست گيرند گويند مريم مادر عيسى عليه السلام دست بر آن زد و آن به صورت پنج انگشت شد و آن را شجرهء مريم نيز گويند و به عربى خبز المشايخ و به يونانى فعيلاسوس خوانند يرقان را نافع است .
به خون -
به فتح اول و ضم ثانى و سكون واو و نون نام ستارهء مريخ است كه در فلك پنجم مىباشد .
بخيده -
بر وزن چكيده پشم و پنبه زده و حلاجى كرده شده را گويند .
بخير -
بر وزن حصير گياهى است دوائى كه آن را بيدگيا خوانند و آن نوعى از كنگر باشد .
بخيل -
بر وزن وكيل نام نوعى از حرشف است كه كنگر باشد و آن را بيدگيا خوانند و در عربى مردم ممسك را گويند .
بخيله -
بر وزن وسيله تخم خرفه را گويند و به عربى بقلة الحمقا خوانند .
بخيه بر روى كار افتادن -
كنايه از فاش گرديدن سر و آشكارا شدن راز باشد .
بد -
به فتح اول و سكون ثانى نقيض خوب و نيك باشد و لته و ركوى نيم سوخته را گويند كه به جهت آتشگيره مهيا كرده باشند و به ضم اول مخفف بوده باشد و به معنى آتشگيره هم هست و آن چوب پوسيده باشد يا گياهى كه با چخماق آتش بر آن زنند و به معنى صاحب و خداوند هم آمده است و خادم و خدمتگذار را نيز گفتهاند .
بداختر -
به فتح همزه و تاى قرشت و سكون خاى نقطهدار و راى بىنقطه بد طالع و بدبخت و شوم را گويند .
بداسقان -
به فتح اول و ثانى به الف كشيده و سكون سين بىنقطه و قاف به الف كشيده و به نون زده به يونانى حشيشى است گرم و خشك و آن را به عربى كف الكلب خوانند .
بدآغاز -
با غين نقطهدار بر وزن بد آواز به معنى بد سرشت و بد ذات باشد .
بداق -
به كسر اول بر وزن عراق پاچه تنبان و ازار و شلوار باشد .
بداك -
به فتح اول بر وزن هلاك بدانديش و خشم آلود را گويند .