تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
است كه لبلاب و عشقه باشد .

بدفوز -

با فا بر وزن هر روز اندرون دهان باشد .

بدك -

به ضم اول و فتح ثانى و سكون كاف مرغ سليمان را گويند كه هدهد باشد .

بدكند -

با كاف بر وزن فرزند به معنى رشوت و پاره باشد .

بدگوهر -

كنايه از بد ذات و بداصل باشد چه گوهر به معنى اصل و نژاد هم آمده است .

بدگهر -

مخفف بدگوهر است كه بد اصل و بد ذات باشد .

بدلگام -

معروف است كه اسب بدلجام باشد يعنى هيچ دهنه را قبول نكند و كنايه از مخالف و خلاف كننده باشد يعنى كسى كه سر به اطاعت و انقياد فرو نيارد .

بدليون -

با ياى حطى بر وزن سرنگون به لغت سريانى صمغى باشد سياه رنگ به سرخى مايل مشهور به مقل ارزق اگر به خود برگيرند يا بخور كنند بواسير را نافع است .

بدمموم -

با دو ميم بر وزن سرنگون به لغت زندوپازند به معنى ترسيدن و رميدن باشد .

بدنام -

با نون بر وزن سرسام شهرت كردن به بدى باشد و مرضى است كه اسب و استر و خر را به هم مىرسد و آن را سراجه گويند .

بدندان بودن -

كنايه از لايق و مناسب بودن باشد .

بدندان خوش آمدن -

كنايه از لذت يافتن و محظوظ شدن باشد .

به دو -

به فتح اول و ثانى و سكون واو اسب تندرو را گويند .

بدواز -

بر وزن پرواز بال گشودن طيور را گويند و نشيمن و قرارگاه و آرام جاى باز و شاهين و امثال آن را نيز گفته‌اند .

بدوره -

بر وزن تنوره طعامى را گويند كه از جائى زله كرده در لنگى و رومالى بسته باشند و بر وزن مسخره هم گفته‌اند و به اين وزن به معنى حصه و بهره نيز آمده است .

بده -

به فتح اول و ثانى خشكه پلاو را نيز گويند و نام درختى است به غايت سخت كه هرگز بار ندهد و هر درخت بىميوه را گويند عموما و درخت بيد را گويند خصوصا و به ضم اول ركوئى باشد سوخته كه با چماق آتش بر آن زنند .

بديج -

به فتح اول و كسر ثانى و سكون تحتانى و جيم هليله را گويند و آن چيزيست به اندام بيضهء مرغ و آن را در شيرهء قند پرورده كنند و خورند و در مؤيد الفضلا بليله نوشته بودند و آن دوائى است قابض .

بديسه -

بر وزن هريسه چرم و چوبى باشد مدور كه در گلوى دوك كنند و تختهء ميان سوراخى را نيز گويند كه بر سر چوب خيمه گذارند .

بديه -

به كسر اول بر وزن نسيه به معنى آرزومندى باشد .

بذله -

بر وزن طبله سخن مرغوب دلكش باشد و خواندن شعر را نيز گويند به آهنگ .

بذيون -

بر وزن افيون قماش نفيس را گويند .

بر -

به فتح اول و سكون ثانى به معنى بالا باشد كه در مقابل پائين است و به معنى بلندى هر چيز و استعلا هم هست و بار درخت و امثال آن و تن و بدن و سينه و پستان و زن جوان و آغوش و كنار و بغل را نيز گويند و پهناى هر چيز و طرف و جانب و ياد و حافظ و حفظ و نگاهداشتن به خاطر و نفع و فايده را هم گفته‌اند و به معنى در سرا و خانه و زمين خشك بىآب و علف و بيابان بود و مخفف برگ درخت باشد و نام درختى است در هندوستان و پرنده‌اى را نيز گويند و امر به بردن هم هست يعنى ببر .

بر آب آمدن -

كنايه از ظاهر شدن و فاش گرديدن باشد .

برابران -

بر وزن ثناگران گياهى است دوائى كه آن را به يونانى سطاريون خوانند بر گزندگى عقرب ضماد كنند نافع باشد .

بر آب گفتن -

به معنى فى الحال و زود گفتن و زود جواب دادن باشد .

برات بر شاخ آهو -

كنايه از دروغ گفتن و وعده دروغ كردن باشد .

براتى -

بر وزن نباتى جامه كهنه و امثال آن باشد كه در وجه برات مواجب به مردم دهند و مردمى را نيز گويند كه در عروسى همراه داماد به خانه عروس روند .
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 131 | محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )