است كه لبلاب و عشقه باشد .
بدفوز -
با فا بر وزن هر روز اندرون دهان باشد .
بدك -
به ضم اول و فتح ثانى و سكون كاف مرغ سليمان را گويند كه هدهد باشد .
بدكند -
با كاف بر وزن فرزند به معنى رشوت و پاره باشد .
بدگوهر -
كنايه از بد ذات و بداصل باشد چه گوهر به معنى اصل و نژاد هم آمده است .
بدگهر -
مخفف بدگوهر است كه بد اصل و بد ذات باشد .
بدلگام -
معروف است كه اسب بدلجام باشد يعنى هيچ دهنه را قبول نكند و كنايه از مخالف و خلاف كننده باشد يعنى كسى كه سر به اطاعت و انقياد فرو نيارد .
بدليون -
با ياى حطى بر وزن سرنگون به لغت سريانى صمغى باشد سياه رنگ به سرخى مايل مشهور به مقل ارزق اگر به خود برگيرند يا بخور كنند بواسير را نافع است .
بدمموم -
با دو ميم بر وزن سرنگون به لغت زندوپازند به معنى ترسيدن و رميدن باشد .
بدنام -
با نون بر وزن سرسام شهرت كردن به بدى باشد و مرضى است كه اسب و استر و خر را به هم مىرسد و آن را سراجه گويند .
بدندان بودن -
كنايه از لايق و مناسب بودن باشد .
بدندان خوش آمدن -
كنايه از لذت يافتن و محظوظ شدن باشد .
به دو -
به فتح اول و ثانى و سكون واو اسب تندرو را گويند .
بدواز -
بر وزن پرواز بال گشودن طيور را گويند و نشيمن و قرارگاه و آرام جاى باز و شاهين و امثال آن را نيز گفتهاند .
بدوره -
بر وزن تنوره طعامى را گويند كه از جائى زله كرده در لنگى و رومالى بسته باشند و بر وزن مسخره هم گفتهاند و به اين وزن به معنى حصه و بهره نيز آمده است .
بده -
به فتح اول و ثانى خشكه پلاو را نيز گويند و نام درختى است به غايت سخت كه هرگز بار ندهد و هر درخت بىميوه را گويند عموما و درخت بيد را گويند خصوصا و به ضم اول ركوئى باشد سوخته كه با چماق آتش بر آن زنند .
بديج -
به فتح اول و كسر ثانى و سكون تحتانى و جيم هليله را گويند و آن چيزيست به اندام بيضهء مرغ و آن را در شيرهء قند پرورده كنند و خورند و در مؤيد الفضلا بليله نوشته بودند و آن دوائى است قابض .
بديسه -
بر وزن هريسه چرم و چوبى باشد مدور كه در گلوى دوك كنند و تختهء ميان سوراخى را نيز گويند كه بر سر چوب خيمه گذارند .
بديه -
به كسر اول بر وزن نسيه به معنى آرزومندى باشد .
بذله -
بر وزن طبله سخن مرغوب دلكش باشد و خواندن شعر را نيز گويند به آهنگ .
بذيون -
بر وزن افيون قماش نفيس را گويند .
بر -
به فتح اول و سكون ثانى به معنى بالا باشد كه در مقابل پائين است و به معنى بلندى هر چيز و استعلا هم هست و بار درخت و امثال آن و تن و بدن و سينه و پستان و زن جوان و آغوش و كنار و بغل را نيز گويند و پهناى هر چيز و طرف و جانب و ياد و حافظ و حفظ و نگاهداشتن به خاطر و نفع و فايده را هم گفتهاند و به معنى در سرا و خانه و زمين خشك بىآب و علف و بيابان بود و مخفف برگ درخت باشد و نام درختى است در هندوستان و پرندهاى را نيز گويند و امر به بردن هم هست يعنى ببر .
بر آب آمدن -
كنايه از ظاهر شدن و فاش گرديدن باشد .
برابران -
بر وزن ثناگران گياهى است دوائى كه آن را به يونانى سطاريون خوانند بر گزندگى عقرب ضماد كنند نافع باشد .
بر آب گفتن -
به معنى فى الحال و زود گفتن و زود جواب دادن باشد .
برات بر شاخ آهو -
كنايه از دروغ گفتن و وعده دروغ كردن باشد .
براتى -
بر وزن نباتى جامه كهنه و امثال آن باشد كه در وجه برات مواجب به مردم دهند و مردمى را نيز گويند كه در عروسى همراه داماد به خانه عروس روند .