براداندر -
مخفف برادر اندر است كه پسر پدر باشد از زن ديگر يا پسر مادر از شوهر ديگر .
براز -
بر وزن نماز به معنى برازندگى و زيبائى و نيكوئى و آراستگى باشد و امر به اين معنى هم هست يعنى آراسته كن و نيكو به جا بياور و چوبكى را نيز گويند كه كفشگران ما بين كفش و قالب گذارند و درودگران ميان شكاف چوب نهند به وقت شكافتن و پينه را نيز گويند كه بر جامه و غير آن دوزند و در عربى به معنى بيرون آمدن باشد و فضله و غايط را گويند و به معنى وصل كردن و چسبانيدن هم آمده است .
برازبان -
به كسر اول بر وزن نگاهبان ، آهن پاره درازى را گويند كه بر دنبالهء تيغه كارد و شمشير و خنجر و امثال آن باشد كه به درون دسته و قبضه فرو كنند .
برازد -
بر وزن ترازد يعنى زيبد .
برازش -
به فتح اول بر وزن نوازش به معنى زيبندگى باشد و به معنى وصل كردن پينه و پاره هم هست بر قبا و خرقه و امثال آن .
برازوان -
با واو بر وزن و معنى برازبان است و آن آهن پارهء دنباله كارد و شمشير و خنجر و امثال آن باشد كه در درسته و قبضه فرو كنند .
برازيدن -
بر وزن تراويدن به معنى خوب و زيبا نمودن و وصل كردن باشد چيزى را به چيزى .
براش -
به فتح اول بر وزن و معنى خراش و زخم است و به معنى پاشيدن و فرونشاندن هم آمده است .
براغ -
با تشديد ثانى بر وزن دباغ فصاد و فصد كننده را گويند .
براغاليدن -
با لام بر وزن سراپا ديدن به معنى برانگيختن و تحريص كردن باشد شخصى را بر چيزى و كارى .
براغليدن -
بر وزن جفا كشيدن مخفف براغاليدن است كه به معنى تحريص كردن و بر انگيختن باشد و به عربى اغرا گويند .
براق جم -
كنايه از بادى است كه تخت سليمان عليه السلام را مىبرد .
براكو -
به فتح اول و ضم كاف و سكون واو و ها نام كوهى است كه ما بين مشرق و جنوب قصبهء اوش واقع است از ولايت فرغانه نزديك به اندجان .
برآمدن -
بر وزن در آمدن به معنى تعظيم كردن و بر پاى خاستن باشد .
برانداف -
به ضم اول و سكون نون و دال بىنقطه به الف كشيده و به فا زده رودههاى انسان و حيوانات ديگر را گويند .
برانه -
به فتح اول و نون نام شهرى و مدينهايست .
براو -
به فتح اول و سكون آخر كه واو باشد طايفهاى را گويند از جنس كناس و سرگينكش .
برآورده -
بر وزن سراپرده شخصى را گويند كه امرا و سلاطين او را بلند مرتبه گردانيده باشند و به معنى بنا و اساس و ديوار عمارت هم آمده است و به معنى قلعه و حصار نيز هست و در بر گرفته و به چيزى عادت فرموده و از هم جدا ساخته را هم مىگويند و به معنى تقليد كرده نيز گفتهاند چه بر آوردن به معنى تقليد كردن هم آمده است .
به راه -
بر وزن بگاه به معنى خوب و خوبى و نيكو و نيكوئى و آراسته و آراستگى باشد و برازش و برازيدن را هم گويند .
براهام -
با ميم بر وزن فراهام نام جهودى كه بهرام مال او را به لنبك سقا داد و ابراهيم را هم گويند .
برآهختن -
با خاى نقطهدار بر وزن ندانستن به معنى بركشيدن باشد مطلقا .
بر آهختن -
بر وزن نواسنجيدن به معنى برآهختن باشد كه بركشيدن است مطلقا .
بر آهيختن -
بر وزن در آويختن به معنى برآهختن باشد كه بر كشيدن است مطلقا .
بربار -
با باى ابجد بر وزن سردار به معنى بالاخانه و حجره باشد كه بر بالاى جحرهء ديگر سازند .
برباره -
بر وزن هر كاره به معنى بربار است كه حجرهاى بالاى حجرهء ديگر باشد و راهى را نيز گويند غير راه متعارف خانه كه از آنجا نيز آمد و شد كنند .
بر بالاى پاردم گوزيدن -
كنايه از لاف و گزاف زدن و كارى و مهمى پيش گرفتن باشد كه زياده بر قدرت اوست .
بربد -
بر وزن سرحد نام ولايت سيستان است و مخفف باربد هم هست كه مطرب خسرو پرويز بوده .