تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠

بدبدك -

با با و دال ابجد بر وزن بلبلك مرغ سليمان را گويند كه هدهد باشد .

بدپسند -

مشكل پسند را گويند .

بدپوز -

با باى فارسى بر وزن مرموز پيرامون دهان را گويند از طرف بيرون .

بدخش -

به فتح اول و ثانى و سكون خا و شين هر دو نقطه‌دار مخفف بدخشان است و چون لعل از آنجا آرند لعل را نيز بدخش گويند و بدخشانى و بدخشى را هم بدخش گويند .

بدخشان -

بر وزن نمكدان ولايتى است ما بين هندوستان و خراسان گويند معدن لعل و طلا در آنجا هست و گوسفند آنجا را از غايت بزرگى و قوت سوار شوند و به جاهاى نزديك تردد نمايند و بعضى گويند كان لعل آنجا نيست و چون از معدن بدانجا آورند و فروشند بدان سبب منسوب به بدخشان شده است .

بدخش مذاب -

كنايه از لعل بدخشان و شراب لعلى باشد .

بد دل -

با دال ابجد بر وزن محفل ترسنده و ترسناك را گويند .

بدرام -

با راى قرشت بر وزن اندام به معنى هميشه و مداوم و به معنى خوش و خرم و آراسته و خرام و مجلس دلگشا و جاى آسايش و آرايش و آرام باشد و جانوران وحشى را گويند عموما و اسب و استر سركش را خصوصا .

بدران -

بر وزن يكران سبزه رستنى بود مانند ترب و آن به غايت گنده و بدبوى باشد و آن را گندگيا نيز گويند و بدراننده را هم گفته‌اند و به معنى ديگر ظاهر است كه ران بد باشد و به كسر اول و تشديد ثالث يعنى اين كار را تمام كن و پاره گردان .

بدرزه -

به كسر اول و سكون ثانى و ضم ثالث و فتح زاى نقطه‌دار طعامى را گويند كه زله كرده باشند و در رومالى بسته به جائى برند و به فتح ثالث نيز به اين معنى آمده است و به فتح اول و ثانى و رابع به معنى حصه و بهره باشد .

بدرقه -

با قاف بر وزن دغدغه رهبر و رهنماى را گويند .

بدرود -

بر وزن بهبود به معنى سالم و سلامت باشد و به معنى وداع هم آمده است و به معنى ترك هم هست كه از واگذاشتن و دست برداشتن از چيزى باشد .

بدره -

بر وزن صدره خريطه‌اى را گويند از جامه و يا گليم يا تيماج كه طول آن از عرضش اندك بيشتر باشد و آن را پر از پول و زر كنند و در مؤيد الفضلا به همين وزن آورده به معنى درختى كه بار و ميوه ندارد .

بدرى -

بر وزن ابرى به معنى بدره باشد كه خريطه زر و پول است .

بدزهره -

بر وزن خرزهره كنايه از بد دل و ترسنده و واهمه‌ناك باشد .

بدست -

به كسر اول و ثانى و سكون سين بىنقطه و فوقانى وجب را گويند و به عربى شبر خوانند و به فتح اول و ثانى هم آمده است .

بدست باش -

يعنى آگاه و باخبر باش و خود را از دست مده و تقصير مكن .

بدست بودن -

كنايه از باخبر بودن و آگاه و هشيار بودن باشد .

بدست چپ شمردن -

كنايه از بسيار باشد چه در حساب عقد انامل آحاد و عشرات به انامل دست راست مخصوص است و مآت و الوف به انامل دست چپ اختصاص دارد .

بدست شدن -

كنايه از به دست آمدن چيزى باشد .

بدسغان -

با غين نقطه‌دار بر وزن دبستان نام گياهى است بر هم پيچيده مانند ريسمان تافته و آن از پنج عدد بيشتر نمىشود و به عربى عشقه لبلاب خوانند گويند اگر طفلى در گهواره گريه بسيار كند قدرى از آن در زير سر او گذارند خاموش گردد و آرام گيرد و خوردن آن قطع شهوت كند و عربان قاتل ابيه گويند .

بدسگال -

بر وزن بر شكال دشمن و بدگوى و بدخواه و بدانديش را گويند چه سگال به معنى فكر و انديشه و گفتگوى باشد .

بدسگان -

با كاف فارسى بر وزن و معنى بدسغان است كه لبلاب و عشقه باشد .

بدشغان -

با شين قرشت بر وزن و معنى بدسغان است كه عشق پيچان باشد و به عربى عشقه خوانند .

بدشگان -

با كاف فارسى بر وزن و معنى بدسغان