بدبدك -
با با و دال ابجد بر وزن بلبلك مرغ سليمان را گويند كه هدهد باشد .
بدپسند -
مشكل پسند را گويند .
بدپوز -
با باى فارسى بر وزن مرموز پيرامون دهان را گويند از طرف بيرون .
بدخش -
به فتح اول و ثانى و سكون خا و شين هر دو نقطهدار مخفف بدخشان است و چون لعل از آنجا آرند لعل را نيز بدخش گويند و بدخشانى و بدخشى را هم بدخش گويند .
بدخشان -
بر وزن نمكدان ولايتى است ما بين هندوستان و خراسان گويند معدن لعل و طلا در آنجا هست و گوسفند آنجا را از غايت بزرگى و قوت سوار شوند و به جاهاى نزديك تردد نمايند و بعضى گويند كان لعل آنجا نيست و چون از معدن بدانجا آورند و فروشند بدان سبب منسوب به بدخشان شده است .
بدخش مذاب -
كنايه از لعل بدخشان و شراب لعلى باشد .
بد دل -
با دال ابجد بر وزن محفل ترسنده و ترسناك را گويند .
بدرام -
با راى قرشت بر وزن اندام به معنى هميشه و مداوم و به معنى خوش و خرم و آراسته و خرام و مجلس دلگشا و جاى آسايش و آرايش و آرام باشد و جانوران وحشى را گويند عموما و اسب و استر سركش را خصوصا .
بدران -
بر وزن يكران سبزه رستنى بود مانند ترب و آن به غايت گنده و بدبوى باشد و آن را گندگيا نيز گويند و بدراننده را هم گفتهاند و به معنى ديگر ظاهر است كه ران بد باشد و به كسر اول و تشديد ثالث يعنى اين كار را تمام كن و پاره گردان .
بدرزه -
به كسر اول و سكون ثانى و ضم ثالث و فتح زاى نقطهدار طعامى را گويند كه زله كرده باشند و در رومالى بسته به جائى برند و به فتح ثالث نيز به اين معنى آمده است و به فتح اول و ثانى و رابع به معنى حصه و بهره باشد .
بدرقه -
با قاف بر وزن دغدغه رهبر و رهنماى را گويند .
بدرود -
بر وزن بهبود به معنى سالم و سلامت باشد و به معنى وداع هم آمده است و به معنى ترك هم هست كه از واگذاشتن و دست برداشتن از چيزى باشد .
بدره -
بر وزن صدره خريطهاى را گويند از جامه و يا گليم يا تيماج كه طول آن از عرضش اندك بيشتر باشد و آن را پر از پول و زر كنند و در مؤيد الفضلا به همين وزن آورده به معنى درختى كه بار و ميوه ندارد .
بدرى -
بر وزن ابرى به معنى بدره باشد كه خريطه زر و پول است .
بدزهره -
بر وزن خرزهره كنايه از بد دل و ترسنده و واهمهناك باشد .
بدست -
به كسر اول و ثانى و سكون سين بىنقطه و فوقانى وجب را گويند و به عربى شبر خوانند و به فتح اول و ثانى هم آمده است .
بدست باش -
يعنى آگاه و باخبر باش و خود را از دست مده و تقصير مكن .
بدست بودن -
كنايه از باخبر بودن و آگاه و هشيار بودن باشد .
بدست چپ شمردن -
كنايه از بسيار باشد چه در حساب عقد انامل آحاد و عشرات به انامل دست راست مخصوص است و مآت و الوف به انامل دست چپ اختصاص دارد .
بدست شدن -
كنايه از به دست آمدن چيزى باشد .
بدسغان -
با غين نقطهدار بر وزن دبستان نام گياهى است بر هم پيچيده مانند ريسمان تافته و آن از پنج عدد بيشتر نمىشود و به عربى عشقه لبلاب خوانند گويند اگر طفلى در گهواره گريه بسيار كند قدرى از آن در زير سر او گذارند خاموش گردد و آرام گيرد و خوردن آن قطع شهوت كند و عربان قاتل ابيه گويند .
بدسگال -
بر وزن بر شكال دشمن و بدگوى و بدخواه و بدانديش را گويند چه سگال به معنى فكر و انديشه و گفتگوى باشد .
بدسگان -
با كاف فارسى بر وزن و معنى بدسغان است كه لبلاب و عشقه باشد .
بدشغان -
با شين قرشت بر وزن و معنى بدسغان است كه عشق پيچان باشد و به عربى عشقه خوانند .
بدشگان -
با كاف فارسى بر وزن و معنى بدسغان