تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧

بچ‌بچ -

به ضم دو باى ابجد و سكون دو جيم فارسى حرف زدنى باشد در نهايت آهستگى و سر گوشى را نيز گويند و لفظى است كه شبانان بز را بدان نوازش كنند و پيش خود خوانند .

بچراغ رسيدن -

كنايه از رسيدن به دولتى باشد يا رسيدن به خدمت دولتمندى .

بچرك -

به كسر اول بر وزن خشتك به معنى سخره و فريب خورنده باشد و به اين معنى به كسر اول و ثانى بر وزن سرشك هم آمده است .

بچش -

به فتح اول و ثانى بر وزن حبش نرمى و پرهاى بينى را گويند و به معنى سستى و رنج و مشتقت هم آمده است .

بچشك -

به كسر اول و ثانى بر وزن سرشك حكيم و طبيب و گياه‌فروش را گويند .

به چشم آمدن -

چشم زخم را گويند يعنى آزارى به كسى رسيدن .

به چشم كردن -

كنايه از انتخاب نمودن و نشان كردن و تند و تيز نگريستن و چشم‌زده كردن و چشم زخم رساندن باشد .

بچك -

به كسر اول و ثانى و سكون كاف نام اسلحه‌اى باشد غير معمول .

بچكم -

به فتح اول و كاف بر وزن شبنم خانهء تابستانى و خانه‌اى كه اطراف آن را شبكه كرده باشند و ايوان و صفه و بارگاه را نيز گويند و به معنى گرگ هم آمده است كه به عربى ذئب خوانند و به كسر اول هم درست است .

بچل -

بر وزن كچل شخصى را گويند كه پيوسته لباس خود را ضايع كند و چرك و ملوس گرداند .

بچم -

به كسر اول بر وزن شكم ، كارى را گويند كه با نظام و آراستگى بود و امر به چيدن هم هست كه خراميدن به ناز باشد يعنى بخرام .

بچهء خور -

كنايه از لعل و ياقوت و طلا و نقره و ديگر جواهر كانى و فلزات باشد .

بچهء خورشيد -

به معنى بچهء خور است كه جواهر و فلزات باشد .

بچه خونين -

كنايه از اشك گلگون باشد .

بچهء طاوس علوى -

كنايه از آفتاب و روز روشن و آتش و لعل و ياقوت باشد .

بچهء كو -

به ضم كاف و سكون واو شخصى كه او را در طفلى از راهگذار برداشته باشند و به عربى لقيط خوانند .

بچه نو -

به فتح نون و سكون واو حادثه را گويند كه تازه به هم رسيده باشد و نتيجه هر چيز و شاخهاى تازه و شكوفه‌هاى نورسته را نيز گويند .

به چيز -

به كسر اول بر وزن ستيز كهين و كوچك‌ترين و كمينه و كمترين هر چيزى را گويند .

بحثجات -

به فتح اول و سكون ثانى و ثاى مثلثه مفتوح و جيم به الف كشيده به فوقانى زده به لغت يونانى سرخ مرو را گويند و آن را به عربى عصا الراعى خوانند و آن رستنى باشد سرخ به سياهى مايل تقطير البول را نافع است .

بحر اندلس -

دريائيست كه كشتى در آن كار نكند الا روز شنبه به وقت غروب آفتاب كه ساكن گردد و تا ديگر بار طوفان شدن كشتى از مخاطره گذشته باشد .

بحر بيكران خندق -

كنايه از عالم ملكوت و جبروت باشد .

بحر چگل -

نام دريائيست در تركستان منسوب به شهرى كه آن را چگل مىگويند .

بحر خوارزم -

نام درياچه‌ايست در سه روزهء خوارزم كه آب آمو آنجا جمع مىشود و محيط آن صد فرسنگ است .

بحر دمان زيبق عمل -

كنايه از ابريست كه تقاطر كند .

بحر غمام -

درياى كاشغر است . گويند اگر كسى سنگى در آن اندازد طوفان شود به مثابهء كه بيم هلاك نزديكان باشد .

بحر نهنگ آثار و بحر نهنگ آسا -

كنايه از تيغ و شمشير آبدار است .

بحر وسيع -

كنايه از فلك است و كنايه از دست صاحب همتان هم هست .

بحرى قطاس -

به ضم قاف گاوى است بحرى كه دم آن را بر گردن اسبان و بر سر علم بندند و بعضى گويند گاوى است كه در كوههاى خطا مىباشد .

بحقد -

به كسر اول و ضم ثانى و فتح قاف و سكون دال يعنى فواق كند .