تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨

بحيرا -

بر وزن نصيرا نام راهبى و زاهدى بوده است نصرانى و قصهء شناختن او پيغمبر آخر الزمان را در تاريخ هست .

بخار -

به ضم اول بر وزن دچار علم و فضل را گويند و در عربى اجزاى مائى و ارضى و هوائى است كه متصاعد مىشود .

بخارا -

به ضم اول بر وزن مدارا شهريست مشهور از ماوراء النهر و مشتق از بخار است به معنى بسيار علم و چون در آن شهر علما و فضلا بسيار بوده‌اند بنابراين به اين نام موسوم شده است .

به خاك افكندن -

كنايه از مظلوم و خوار و تظلم كردن و به خوارى و زارى افكندن باشد .

بخت -

بر وزن سخت به معنى طالع باشد و سياهى را نيز گويند كه در خواب بر مردم افتد و آن را به عربى كابوس و عبد الجنه خوانند و نام جانوركى است شبيه به ملخ و به ضم اول نام پادشاهى ظالم كه بيت المقدس را خراب كرد .

بخت دندان خاى -

كنايه از طالع ناموافق و بخت نامساعد .

بختگاو -

به ضم اول و سكون ثانى و ثالث و كاف فارسى به الف كشيده و به واو زده نطول را گويند و آن دوائى چند است كه با هم بجوشانند و بدن بيمار را بدان بشويند .

بختو -

به ضم اول و سكون ثانى و فوقانى به واو رسيده هر چيز غرنده باشد عموما و رعد را گويند خصوصا و به فتح اول هم آمده است .

بختور -

به ضم اول بر وزن مزدور به معنى بختو باشد كه رعد است و شير غرنده را نيز گويند و به فتح اول هم آمده است و به فتح اول و رابع به معنى صاحب بخت باشد و به اين معنى بر وزن فغفور نيز درست است .

بختوه -

به ضم اول و ثالث و سكون ثانى و آخر كه ها باشد هر چيز غرنده را گويند و رعد را نيز گفته‌اند و به فتح اول هم درست است .

بخته -

به فتح اول و ثالث و سكون ثانى گوسفند سه ساله يا چهار ساله را گويند كه نر باشد نه ماده و هر چيز كه پوست آن را كنده باشند و ذنبهء فربه را نيز گفته‌اند و به معنى محصل و تحصيل‌دار هم هست .

بخجد -

بر وزن ابجد ريم آهن را گويند .

بخرد -

به كسر اول و سكون ثانى و فتح راى قرشت و سكون دال ابجد صاحب عقل و هوشمند و صاحب شعور و ادراك و خبردار باشد .

بخرك -

به ضم اول بر وزن اردك بادام كوهى باشد و چوب آن را به جهت ميمنت عصا كنند .

بخس -

به فتح اول و سكون ثانى و سين بىنقطه پژمرده و فراهم آمده باشد و پوستى را نيز گويند كه از حرارت آتش چين چين و درهم كشيده و پژمرده شده باشد و درهم آمدن دل را نيز گويند به سبب غمى يا طپشى و گداز و رنج و تابش دل را نيز گفته‌اند و به معنى عشوه و خرام هم آمده است و زمينى را نيز گويند كه با آب باران زراعت كنند و در عربى به همين معنى و به معنى زر قلب ناسره و قيمت اندك باشد .

بخسان -

بر وزن لرزان به معنى پژمرده و فراهم آمده و رنج كشيده باشد و گدازان و گداختن را نيز گويند و به معنى خرامان هم آمده است .

بخساند -

بر وزن لرزاند يعنى بگدازاند و در آزار و رنج دارد و پژمرده سازند و چين چين گرداند و بخرامد .

بخسانيدن -

بر وزن ترسانيدن به معنى گدازانيدن و پژمرده ساختن و در رنج داشتن و خراميدن باشد .

بخست -

به فتح اول و ثانى و سكون سين بىنقطه و فوقانى صدا و آواز هر چيز باشد و به ضم اول و تشديد ثانى صدا و آواز دماغ را گويند در خواب و آن را به عربى غلطيط خوانند و به كسر اول يعنى شكست و مجروح گردانيد .

بخستن -

مصدر بخست باشد كه صدا كردن دماغ است در خواب .

بخسلوس -

با لام بر وزن اشكبوس نام پادشاهى است كه عذرا را به قهر و تعدى و عنف برده بود .

بخسم -

به ضم ثالث بر وزن انجم شرابى باشد كه از آرد گندم و ارزن و امثال آن سازند .

بخسى -

بر وزن مخفى پژمرده و بىآب حاصل آمده و گداخته شده را گويند .

بخسيده -

بر وزن فهميده يعنى گداخت و پژمرده شد و فراهم آمد و چين چين گرديد .