تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
و قبه و گوى سر عصا و قمچى را نيز گفته‌اند و سنگ درازى را نيز مىگويند كه بدان داروها مىسايند و آن را به عربى مقمع خوانند و به اين معنى و به معنى دبه كه روغن در آن ريزند به كسر اول هم آمده است .

بتواز -

بر وزن شهباز آرامگاه و نشيمن باز و شاهين و امثال آن را گويند .

بتوخت -

به كسر اول بر وزن بسوخت ماضى توختن است يعنى جمع كرد و بيندوخت و به معنى ادا كرد و گزارد هم هست اعم از آن كه نماز باشد يا قرض و دين و امانت و به معنى كشيد و فرو بردهم آمده است كه از كشيدن انتقام و فرو بردن چيزى در جائى باشد .

بتوراك -

به فتح اول و ثانى و به واو رسيده و راى بىنقطه به الف كشيده و به كاف زده چاهى باشد كه غله و امثال آن در آن كنند و خلاشه و خاك بر بالاى آن ريزند و به معنى دف و دايره هم آمده است و به معنى آخر به تقديم تاى قرشت بر باى ابجد هم هست .

بتوك -

به فتح اول و ثانى مضموم به واو و كاف‌زده طبق چوبينى باشد بر مثال دف بزرگ كه بقالان اجناس در آن كنند و به اين معنى به تقديم ثانى بر اول هم آمده است .

بته -

به فتح اول و ثانى مقمع را گويند و آن سنگى است كه بدان داروها بسايند و به معنى خشكه پلاو هم آمده است و به معنى اول با ثانى مشدد نيز به نظر آمده است .

بتيا -

به فتح اول و سكون ثانى و تحتانى به الف كشيده به معنى سينه باشد و آن را به عربى صدر گويند و به كسر اول هم آمده است .

بتيار -

به كسر اول بر وزن بسيار به معنى مشقت و رنج و محنت باشد و شيشهء قاروره بيمار را نيز گويند و به فتح اول هر چيز كه آن در نظر زشت و قبيح نمايد .

بتياره -

به كسر اول و فتح خامس رنج و محنت و بلا و آفت باشد و به فتح اول هر چيز كه مردمان آن را دشمن دارند و هر صورتى كه در نظرها زشت و قبيح نمايد و غول بيابانى و ديو را نيز گويند .

بج -

به فتح اول و سكون ثانى زهاب و پالايش آب و شراب و امثال آن باشد و اندرون دهان را نيز گويند و گوشت روى را هم گفته‌اند كه نزديك به كنار لب باشد و به ضم اول بز را گويند كه برادر گوسفند است و به عربى معز خوانند و به كسر اول به معنى برنج باشد كه به عربى ارز گويند .

بجال -

بر وزن و معنى زغال و انگشت باشد كه اخگر كشته است و اخگر و انگشت افروخته را نيز گويند .

بجان آوردن -

كنايه از به تنگ آوردن باشد و كنايه از كشتن و به قتل آوردن هم هست .

بجاى آوردن -

كنايه از شناختن و دانستن و به فعل آوردن باشد .

بجس -

به فتح اول و ثانى و سكون سين بىنقطه نرمه بينى را گويند كه آن پرهاى بينى باشد و به معنى نرمى و سستى هم آمده است .

بجست -

به فتح اول و ثانى و سكون ثالث و فوقانى آواز هر چيز را گويند و به كسر اول ماضى جستن و تفحص كردن باشد و به معنى اول به جاى جيم خاى نقطه‌دار هم آمده است .

بجشك -

به كسر اول بر وزن سرشك به معنى حكيم و دانشمند بود و مخفف بنجشك هم هست كه گنجشك باشد و به عربى عصفور خوانند .

بجل -

به ضم اول و ثانى بر وزن دهل استخوان شتالنگ است و آن در ميان بندگاه ساق پاى مىباشد و به تازى كعب مىگويند .

بجم -

به ضم اول و سكون ثانى و ميم گز مازك است كه ميوهء درخت گز باشد و به عربى ثمرة الطرفا خوانند و به كسر اول هم آمده است .

بجوجيا -

با جيم بر وزن قلونيا به لغت زندوپازند ماده هر حيوانى را گويند و فرج زنان را هم گفته‌اند .

بجور -

به كسر اول بر وزن كشور نام ولايتى است ما بين كابل و هندوستان .

بجول -

به ضم اول بر وزن اصول استخوان شتالنگ را گويند و به تازى كعب خوانند .

بجه -

به فتح اول و ثانى نام جائى و مقامى است ما بين اصفهان و فارس .

بچ -

به ضم اول و سكون ثانى اندرون لنبوس دهن باشد و موى پيش سر را نيز گفته‌اند .