دشمن راه خدا را خوار دار * دزد را منبر منه بر دار دار
دزد را تو دست ببريدن پسند * و از بريدن عاجزى دستش ببند
گر نبندى دست او دست تو بست * گر تو پايش نشكنى پايت شكست
تو عدو را مىدهى و نىشكر * بهر چه گو زهر نوش و خاك خور
ايضا من المولوى :
تو خوشى و خوب و كان هر خوشى * تو چرا خود منّت بادهكشى
تاج كرمناست بر فرق سرت * طوق اعطيناك آويز برت
جوهر است انسان و چرخ او را عرض * جمله فرع و پايهاند و او غرض
اى غلامت عقل و تدبيرات و هوش * چون چنينى خويش را ارزانفروش
خدمتت بر جمله هستى مفترض * جوهرى چون نجده خواهد از عرض
علم مىجويى از كتبها « 1 » اى فسوس * ذوق مىجويى ز حلوا اى فسوس
بحر علمى در نمى پنهان شده * در سه گز تن عالمى پنهان شده
مى چه باشد يا سماع و يا جماع * يا بجويى زان نشاط و انتفاع
آفتاب از ذرهاى شد وامخواه * زهرهاى از خمرهاى شد جامخواه
جان بىكيفى شده محبوس كيف * آفتابى حبس عقده نيست حيف
« 2 » نعم ما قال الخواجه « 3 » عليه الرحمه بيت :
تو را به كنگره عرش مىزنند سفير * ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است
الحاصل شراب اگرچه حرام است به ادّلهء عقليه و نقليه چنان كه ذكر شد و لكن چون بعضى از « 4 » منافع دارد كه در غير او منفردا يافت نمىشود كه در يك دواى مفرد كه
هامش
( 1 ) . ب : اسما
( 2 ) . مثنوى معنوى ، دفتر پنجم ، صفحه 997 ، انتشارات طلايه
( 3 ) . ب : الخاجه
( 4 ) . الف : - از