آورد حدود خداى تعالى را كه آن حقوق زوجيت است ، در اينجا انتقال از خطاب بغيبت است ، و در « يخافا » و « يقيما » تغليب تذكير بر تأنيث واقع شده از جهت رجحان مذكر بر مؤنث .
فَإِنْ خِفْتُمْ
پس اگر بترسيد شما أى حكام شرع
أَلَّا يُقِيما حُدُودَ اللَّهِ
از اينكه بجا نتوانند آورد زوج و زوجه حقوق زوجيت را كه خداى تعالى أمر بر آن كرده
فَلا جُناحَ عَلَيْهِما فِيمَا افْتَدَتْ بِهِ
أى فلا جناح عليهما فى اخذ و ايتاء ما افتدت به ، بحذف دو مضاف ، و كلمهء « ما » در «
فِيمَا افْتَدَتْ بِهِ
» عبارت از مالست ، و افتداء بمعنى واخريدن شر است ، و ضمير « به » راجع است به « ما » يعنى گناهى نيست بر زوج و زوجه در گرفتن زوج و در دادن زوجه مالى را كه واخرد آن زوجه به آن مال سر خود را و طلاق بگيرد ، و وجه نفى جناح در گرفتن زوج و در دادن زوجه آنست كه طلاق امرى مكروه و نكاح مندوبست ، پس چيزى گرفتن و دادن بواسطهء تحصيل طلاق و ترك نكاح سعى در فعل مكروهست و ترك فعل مندوب ، و درين مقام توهّم جناح و گناه مىشود بنا برين حق تعالى فرمود : «
فَلا جُناحَ عَلَيْهِما فِيمَا افْتَدَتْ بِهِ
» در سبب نزول اين آيه گفتهأند : كه جميله دختر عبد اللَّه بن ابىّ سلول كه در تنفر با شوهر خود ثابت بن قيس ثابت قدم بود به خدمت حضرت آمده گفت : يا رسول اللَّه بعد ازين سر من و سر ثابت در يك بالين جمع نميشود ، و ديگر طاقت نفرت و كراهت صحبت او ندارم ، پس اين آيه نازل شد و جميله باغى را به حساب مهر از ثابت گرفته بود به او داده سر خود را واخريد و از او طلاق گرفت ، و اين طلاق را طلاق خلعى گويند و أول خلعى گويند كه در اسلام واقع شد خلع ميان ثابت و جميله بود .
تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ
اين احكام تكليفهاى خداى تعالى است
فَلا تَعْتَدُوها
پس در مگذريد از آن
وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ
و كسانى كه در گذرند از حدود تكليفهاى خداى تعالى
فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ
پس آن گروه ايشانند ستمكاران ، محتمل است كه «
مَنْ