و صرهء كه پانصد درهم در او بود بيرون آورد و به من داد من زره را به دو دادم و درمها را نزد رسول آوردم مرا گفت چه كردى گفتم بپانصد درهم فروختم اينك درمها گفت بكه فروختى گفتم باعرابى گفت ويرا شناختى گفتم نه فرمود آن جبرئيل بود پيش از آنكه تو بازآئى او زره را به من داد پس سلمان را بخواند و مشتى از آن زر به او داد گفت از براى فاطمه چيزى كه ما يحتاج او باشد بخر و بلال را برفاقت او فرستاد و آن شصت و سه درهم بود پس بسترى كه حشو آن پشم بود به چهار درهم بخريدند و مقنعهء به چهار درهم و حصيرى و آنچه به كار ميبايست از بالشى كه از ليف خرما بود و گليم خيبرى و مشك آبى و كوزهء و سبوئى چند و مطهرهء و جامهء باريك از پشم اين جمله بخريد و رسول در خانهام سلمه بود آنها را نزد وى بردند ام سلمه چون در آن نگريست بگريست و گفت بار خدايا بركت كن قومى را كه بيشترين اناء ايشان سفال است بار خدايا بركت كن آل محمد را در جهازشان پس باقى درهم را بام سلمه داد فرمود نگاهدار تا وقت حاجت پس امير المؤمنين يك ماه توقف كرد و شرم ميداشت كه اظهار زفاف كند و هرگاه رسول اللّه او را در خلوت ديدى گفتى يا على بهترين زنان جهان را به تو دادم چه نيكو و زيباست زوجهء تو بعد از يك ماه عقيل گفت اى برادر چرا طلب زفاف نميكنى تا اجتماع شما چشم ما روشن شود گفت اى برادر و اللّه كه رغبت من بنهايت رسيده ليكن حيا مانع مىشود گفت بيا تا برويم و من اينحديث را برسول عرض كنم پس برخاستند و روان شدند در راه ام ايمن خادمهء رسول بايشان رسيد گفت كجا ميرويد گفت نزد رسول خدا جهت طلب زفاف فاطمه گفت شما بازگرديد كه اين كار تعلق بزنان دارد و من ايشان را بگويم و تعيين وقت نمايم پس نزد ام سلمه آمد و اينحديث بازگفت ام سلمه فرستاد و زنان رسول را حاضر كرد و چون رسول به خانه آمد گفت سبب اجتماع شما چيست گفتند براى كارى كه اگر خديجه بودى چشمش بدين كار روشن شدى رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چون نام خديجه بشنيد بگريست و گفت مانند خديجه كجا يافت شود تصديق من كرد وقتى كه قوم تكذيب من كردند انيس من بود زمانى كه مردمان مرا مستوحش ميكردند و قوة داد مرا در دين خدا و مواسات كرد با من در نفس و مال و خانمان و خداى مرا امر كرد تا بشارت دادم او را به خانه در بهشت از زمرد سبز زنان گفتند يا رسول اللّه هر چه تو از خديجه گوئى بيش از آن باشد خداى تعالى حشر ما به او كناد يا رسول اللّه برادر و پسر عم تو التماس زفاف دارد و منتظر است تا چه جواب آيد و حيا مانع او مىشود كه خود بعرض شما رساند گفت اى ام ايمن ويرا طلبيده نزد من حاضر كن چون حاضر كرد پس على نزد رسول بنشست شرم زده و منفعل سر در پيش افكنده پس ام سلمه را گفت آن درمهاى فاطمه را كه به تو دادم بياور ام سلمه آن را حاضر گردانيد و حضرت از آنها مشتى
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 53
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٥٣