بر ايشان آنست كه ايشانرا بر محبت خود جمع كردم و از فرزندان ايشان امامان بر بندگان گردانيدم تا ايشان را بشرايع دين و احكام و آداب مرضيه تعليم كنند و بايشان حجت لازم گردانيم بر خلقان تا بروز قيامت پس جبرئيل گفت مرا خداى امر كرده كه ترا اعلام كنم كه تا فاطمه را بعلى دهى به عقد و نكاح و ايشانرا بشارت دهى به دو پسر زكى و نجيب و طاهر و فاضل در دنيا و آخرت يا على فرشته در حال از نزد من رفت و من در حال كس فرستادم و عزم كردم كه بامر خداى امتثال نمايم در باب تزويج تو بفاطمه پس امير المؤمنين عليه السّلام سجده شكر بجاى آورد و حضرت رسول ويرا گفت برخيز و به مسجد رو كه من در عقب تو ميآيم تا آنچه ملك تعالى مرا امر فرموده بجاى آوريم در حضور مهاجر و انصار و ذكر فضيلة تو كنم آنقدر كه چشم تو و دوستان تو بدان روشن گردد امير المؤمنين عليه السّلام گويد كه من از نزد رسول بيرون آمدم و از خرمى ندانستم كه چگونه به راه ميروم و در راه عمر و ابو بكر به من رسيدند و من بايشان گفتم كه رسول فاطمه را به من داد و فرمود كه حق تعالى او را به تو داد و عقد شما را در آسمان بستند و رسول بر اثر من ميآيد تا اينحديث را بر مهاجر و انصار بيان كند بازگشتند و با من به مسجد آمدند و رسول شادان در عقب ما برسيد و بلال را گفت تا منادى كرد و همهء مهاجر و انصار را در مسجد جمع كرد پس آنحضرت بنزديك منبر بنشست تا همه مردمان بجاى خود نشستند آنگاه بر منبر رفت و خطبهء فصيح ادا كرد و بعد از آن گفت ايمهاجر و انصار بدانيد كه جبرئيل نزد من آمد و مرا خبر داد كه خداى تعالى فرشتگان را نزد بيت المعمور جمع كرد و ايشان را گفت كه گواه باشيد كه من فاطمهء زهرا را بعلى بن ابى طالب دادم پس بنشست و گفت اى على برخيز و براى خود خطبه كن امير المؤمنين على عليه السّلام برخاست و خطبهء فصيح مشتمل بر حمد الهى بخواند و بعد از آن فرمود كه بدانيد ايمعشر مردمان كه رسول خدا دختر خود را فاطمه به من داد پس از او پرسيد و گواه باشيد كه من راضى شدم همهء مردمان گفتند كه راضى شدى يا رسول اللّه فرمود كه راضى شدم و نيكو داماديست او مرا و نيكو برادريست مرا و سيد و بهتر مردمانست در دنيا و آخرت و از جمله صالحانست پس امير المؤمنين عليه السّلام برخاست و سر بر زمين نهاد و شكر خداى را بتقديم رسانيد پس اصحاب مبارك باد گفتند و حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بفرمود تا طبقى خرما بياوردند و همه از آن بخوردند و به تبرك به خانه بردند و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بحجره رفت و زنان را فرمود كه بدين شادى و خرمى دف بزدند و از هر جانب نداى مباركباد برآوردند آنگه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم امير المؤمنين را گفت برو و زره را به فروش تا در اين كار صرف كنى امير المؤمنين عليه السّلام فرمود زره را ببازار بردم اعرابى به من رسيد و گفت يا على اين زره را چند به من ميفروشى گفتم پانصد درهم دست در آستين كرد
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 52
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٥٢