تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 49

مساهمون:

ص٤٩
به جهت تعيين صداق توقف كرده گفت يا رسول اللّه چندين شتر و گاو و گوسفند و زر و سيم بصداق بدهم حضرت در غضب شده دست مبارك دراز كرد و كفى سنك ريزه برداشت و در كنار عبد الرحمن ريخته همه در و مرجان گشت گفت اين را بردار تا مال تو بيشتر شود و بعد از آن فرمود كه نگفتم كه كار فاطمه بارادهء الهى بازبسته شده تا به كسى كه خواهد دهد و اللّه كه اگر بعد از اين كسى ديگر خطبه او كند شكايت او را به خدا كنم عبد الرحمن منفعل شده بازگشت پس روزى ابو بكر و عمر و سعد بن معاذ مجتمع شده گفتند رسول خدا خطبهء سادات و اشراف قريش رد فرمود گمان ما آن است كه رسول فاطمه را بعلى خواهد داد پس بطلب امير المؤمنين برخاستند و او را در نخلستانى از انصار يافتند كه آن را آب ميداد باجرت چون ايشان را بديد رطبى چند كه حق وى بود حاضر ساخت تا بخوردند و ايشان صورت حال بعرض رسانيدند ابو بكر گفت يا على خداى تعالى مجامع فضل و شرف و سخاوت و شجاعت در وجود تو جمع كرده و ترا بانواع كرامت مخصوص ساخته و هيچ خصلتى از خصايل پسنديدهء ندانيم مگر كه در تو موجود است و مكان و مرتبه و قرابة و صحبت و متابعت تو با رسول بر هيچكس پوشيده نيست اشراف قريش همه خواستگارى فاطمه كردند رسول ابا كرد و تو خطبه نكردى امتناع تو از اين چيست و تو ميدانى كه شرف دنيا و آخرة در نكاح او باز بسته و گمان ما آنست كه خدا و رسول او را براى تو بازگرفته‌اند حضرت از استماع اين سخن آب در ديدهء مباركش بگردانيد فرمود مرا رغبت بسيار است اما مانع خطبه دو چيز است درويشى و تنگدستى و ديگر حيا از رسالت كه در مواجهه اين سخن را به او بازگويم ايشان گفتند ترا بهر حال خطبه بايد كرد و آنحضرت را بر اين تحريص نمودند پس امير المؤمنين عليه السّلام به خانه آمد و تبديل جامه نمود و بدر حجرهء رسول خدا آمد و رسول در حجرهء ام سلمه بود پس در بزد رسول در زدن او را شناخت پيش از آنكه گويد من علىام فرمود اى ام سلمه در بگشا تا او درآيد ام سلمه گفت نه خدا ما را فرموده كه از مردان پنهان شويم فرمود اى ام سلمه اين مرديست كه احمق و سكب نيست بلكه برادر و پسر عم منست و دوسترين خلقان بنزد من ام سلمه گفت من برفتم و در بگشادم به خدا كه در نگه داشت تا كه من پنهان شدم و بعد از آن درآمد و گفت السلام عليك يا رسول اللّه و رحمة اللّه و بركاته و نزد رسول بنشست و سر در پيش افكند و ميخواست كه سخنى بگويد حيا مانع ميشد رسول فرمود يا على سخنى و حاجتى كه دارى بگو وى خاموش شد حضرت فرمود شايد كه تو بخطبه فاطمه آمده باشى گفت بلى يا رسول اللّه حضرت فرمود هر چه خواهى مقضى و رواست پس امير المؤمنين عليه السّلام فرمود يا رسول اللّه تو دانى كه در زمان طفوليت مرا از مادر و پدر پذيرفته و بجاى فرزندى نگاه داشتهء و هميشه از پدر و مادر بر من مشفق
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 49 | الملا فتح الله الكاشاني / ميرزا ابوالحسن شعرانى / شعرانى