تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 48

مساهمون:

ص٤٨
كه تو در زمين در ميان ايشان عقد و نكاح كنى كه حق تعالى در آسمان عقد و نكاح ايشان بسته من گفتم سمعا و طاعة و چون برخاست بر ميان هر دو كتف او نوشتهء ديدم و آن نوشته اين بود كه لا إله الا اللّه محمد رسول اللّه على ولى اللّه ايدته بعلى و نصرته گفتم اى محمود چند گاهست كه ميان دو كتف تو اين نوشته است گفت قبل ان يخلق اللّه آدم اربعة و عشرين الف عام پيش از آنكه خداى تعالى آدم را آفريند ببيست و چهار هزار سال و چون اين فرشته برفت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فاطمه را بعلى تزويج فرمود و خوارزمى از ابو العلا حافظ همدانى روايت كرده و او از حسين بن على و او از پدر بزرگوار خود كه آن حضرت فرمود كه در خانه‌ام سلمه نشسته بودم كه ناگاه فرشتهء بر آن حضرت نازلشد كه بيست سر داشت و بروايت كلبى بيست و سه سر داشت و در هر سرى هزار زبان و در هر زبانى بلغتى تسبيح و تقديس خدا ميكرد كه مشابه بلغت ديگر نبود و گفت دست او فراخ‌تر از هفت آسمان و هفت زمين بود پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پنداشت كه جبرئيل است فرمود كه ايجبرئيل هرگز به اين صورت نزد من نيامدهء آن فرشته گفت من جبرئيل نيستم مرا صرصائيل ميگويند حق تعالى مرا به تو فرستاده است تا تزويج كنى نور را بنور گفتم كرا بكه دهم گفت بنتك فاطمة بعلى ابن أبي طالب و بيان تزويج فاطمه عليه السّلام بروايت امير المؤمنين عليه السّلام و عبد اللّه عباس و عبد اللّه مسعود و جابر بن عبد اللّه انصارى و انس بن مالك و ام سلمه بر طريقى كه در مناقب خوارزمى و كتاب ذرية طاهرة و كشف الغمه و غيره با اختلاف الفاظ بر اين وجه است كه چون فاطمه ( س ) به حد بلوغ رسيد اكابر قريش از اهل شرف و مال بخواستگارى وى برخاستند رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم هر يكى را جواب هر يكى را جوابى ميداد و از جملهء ابو بكر خواستگارى نمود و گفت يا رسول اللّه مرا رغبتست كه فاطمه را به من دهى چه تو سابقهء اسلام و صحبت من ميدانى و اينمعنى را سه مرتبه تكرار كرد و در مرتبه سوم حضرت فرمود كار فاطمه به من نسبت ندارد بلكه بمشيت الهى بازگذاشته است بهر كه خواهد دهد عمر نيز آمد و خواستگارى نمود چنين جواب شنيد پس عمر با ابو بكر ملاقات كرد و گفت گمان من چنانست كه رسول ميخواهد كه دختر خود را بيكى از اشراف عرب دهد كه مال و منال او بسيار داشته باشد و صاحب قبايل و عشاير باشد تا به او قوتى پيدا كند در اين سخن بودند كه عبد الرحمن بن عوف رسيد و گفت چه ميگوئيد ايشان او را بر اين قصه مطلع ساختند عبد الرحمن گفت من بروم و خواستگارى كنم و گمان من چنانست كه مرا اجابت كند چه مرا مال و ضياع و عقار بسيار است و رسول درويش است و ممكن است كه بمال مايل شده دختر به من دهد پس جامهاى نيكو در پوشيد و خود را ببوى خوش معطر گردانيد و نزد رسول آمد و خواستگارى كرد حضرت حضرت هيچ جواب نداد عبد الرحمن گمان برد كه
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 48 | الملا فتح الله الكاشاني / ميرزا ابوالحسن شعرانى / شعرانى