تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 38

مساهمون:

ص٣٨
و فرو بردى بدينجهت او را مغرب گفتندى يعنى فرو برنده و ناپديد كننده روزى دخترى كه نزديك ببلوغ رسيده بود از ميان ايشان بربود و ايشان شكايت آنمرغ را پيش پيغمبر خود آورده شرط كردند كه اگر شر او كفايت گردد ايمان آرند پيغمبر دست بدعا برداشت و گفت اللهم خذها و اقطع نسلها بار خدايا بگير و نسلش را قطع كن دعاى پيغمبر بعز اجابت رسيد آنمرغ غايب شد و ديگر از او خبر و اثر پديد نيامد و جز نام و نشان از او نمانده و در چيزهاى ناياب به دو مثل ميزنند كما قيل
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا * زين هر دو ماند نام چه عنقا و كيميا
پس اينقوم بعد از غيبت عنقا در عناد و تمرد افزودند و حنظله را شهيد كردند و حق تعالى آتش را بر ايشان نازل ساخت و همه را بسوخت - و امام زين العابدين على بن الحسين از پدر بزرگوار خود نقل كرده كه آنحضرت از امير المؤمنين عليه السّلام روايت كرده كه مردى از بزرگان بنى تميم بنزديك وى آمد و از او پرسيد كه اصحاب الرس چه كسانند و در كدام عصرند و پيغمبر ايشان كه بود و جاى ايشان كجا بود و بچه چيز هلاك شدند كه من در كتاب خداى ذكر ايشان مييابم و قصهء ايشان مذكور نيست امير المؤمنين عليه السّلام فرمود از من چيزى پرسيده كه هيچكس نپرسيده و كسى ترا از آن خبر ندهد پس از من فراگير يا اخا تميم بدانكه ايشان گروهى بودند كه درخت صنوبر را پرستيدندى و آن درخت را شاه درختان خواندندى و او را يافث بن نوح كشته بود بر كنار چشمهء كه او را دوشاب گفتندى و حق تعالى آن چشمه را از براى نوح گشاده بود پس از طوفان و ايشان را اصحاب رس براى آن خواندندى كه پيغمبر خود را در زير زمين كردند و ايشان قبل از سليمان بن داود عليه السّلام بودند و دوازده درخت در حوالى آن جوى داشتند و آن موضع از بلاد مشرق بود و در آن روزگار جوئى نبود كه از آن آب شيرين‌تر باشد و هيچ شهر آبادان‌تر از آن نبود و اهل آن نسبت ببلاد ديگر بيشتر بودند و آنجا قريها متعدد بود و بزرگترين آن قراى قريهء بود كه آن را اسفندباد گفتندى و مسكن ملك ايشان بود و نام آن ملك تركون بن عابود بن ناووش بن سازن بن نمرود بن كنعان بود و آن چشمه و درخت صنوبر در اين ده بود هر يك از ايشان شاختها گرفته بودند و در منزل خود نشانده و درختان بسيار از آن صنوبر پيدا شده و ايشان آب آنچشمه بر خود حرام ساخته بودند و چهارپايان را نيز از آن ندادندى و اگر كسى از آن آب بر گرفتى او را بكشتندى و گفتندى كه اين حياة خدايان ماست سزاوار آن نباشد كه از آن كم كنند و در هر عيدى كه ايشانرا بودى بيامدندى و آندرخت را كه نزديك ده ايشان بودى بياراستندى بانواع حلل و جواهر و جامه‌هاى حرير مصور بر او پوشانيدندى و گاو و گوسفند بسيار گرفتندى