خاردار كه ميوهء تلخ داشت و بد مزه
وَ أَثْلٍ
و خداوند درخت شور گز بود
وَ شَيْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ
و چيزى از درخت كنار اندك يعنى در آن شورزارهاى اندك ميوه كنار داديم تا ياد كنند در آن ميوهاى
فوت شده
ذلِكَ
اين عذاب عاجل
جَزَيْناهُمْ
پاداش داديم ايشانرا
بِما كَفَرُوا
بسبب آنكه كفران نعمت ورزيده بر رسولان ما كافر شدند
وَ هَلْ نُجازِي
و عتاب كرده نشوند به مثل آنچه مذكور شده
إِلَّا الْكَفُورَ
مگر ناسپاسى كه در كفران با كفر بنهايت رسيده باشد و حفص نجازى ميخراند بفعل متكلم معلوم و كور را منصوب ميسازد يعنى پاداش نميدهيم ناسپاس را چون جزا عام است مر مؤمن و كافر را و مجازات خاصهء كفار از اينجهت در اين مقام اختيار نجازى كرده بر نجزى
آوردهاند كه بقاياى سبا نزد پيغمبر خود آمده گفتند شناختيم پروردگار خود را و دانستيم كه جميع نعم از جانب اوست اگر بعد از اين باز نعمت بما ارزانى فرمايد ناسپاسى نكنيم و نوعى سپاسدارى كنيم او را كه هيچ قوم نكرده باشد حق تعالى ديگر باره درهاى نعمت بر ايشان گشاده ساخت چنان كه فرمود كه
وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ
و گردانيديم ميان اهل سبا
وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي
و ميان آن ديهها كه بكرم عميم خود
بارَكْنا فِيها
بركت داديم در آن بكثرت مياه و اشجار و زروع و نباتات كه موجب وسعت ارزاق است مراد فضاى شام است چون فلسطين و اردن و اريحا و ايليا
قُرىً ظاهِرَةً
دههاى معموره آشكارا متواصل به يكديگر كه از هر قريه قريه ديگر آن توان ديد يا واقع بر ظهر طريق نه دور از آن تا ابناء السبيل آن را بينند در عين المعانى آورده كه از مآرب كه منزل اهل سبا بود تا شام چهار هزار و هفتصد ديه پديد آمد
وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ
و تقدير كرديم در آن ديهها رفتن مردم را كه غادى در قريه قيلوله ميكرد و رايح در قريهء ديگر بيتوته مينمودند تا ميرسيدند بشام و گفتيم به زبان مقال يا حال كه
سِيرُوا فِيها
سير كنيد در آن دهها
لَيالِيَ وَ أَيَّاماً
شبها و روزها يعنى هر وقت كه خواهيد
آمِنِينَ
در حالتى كه امان يافتگانيد از دشمن و سباع بجهة كثرة خلق يعنى امن آن مختلف نيست باختلاف اوقات بلكه سير آن در جميع آنات روز و شب مساويست در امنيت يا آنكه سير كنيد بامنيت و اگرچه مدت سفر شما در آن قرى دراز باشد يا سير نمائيد در ليالى و ايام و اعمار خود بامن و آسايش باشيد آوردهاند كه بقيهء سبا آغاز تجارة كرده از يمن بشام ميرفتند و چاشت در قريهء بودند و شام در قريهء ديگر توانگران را بر درويشان حسد آمد كه ميان ايشان در رفتن هيچ فرقى نيست چه پياده و مفلس اين راه چنان ميروند كه سواره و توانگر ميروند