تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
شده بار چهارم نوشت و برسولى داده باكابر لشكر كه من شهريران را معزول كردم و قراخان را والى ساختم و اسمالت نامه كه مشتمل بر انواع الطاف بود برسول داده و گفت چون امارت بقراخان قرار گيرد اين را بوى ده چون رسول نزد شهريران آمد و پيغام بگذرانيد شهريران از تخت به زير آمده گفت سمعنا و طاعة قراخان را بجاى خود بنشاند چون كار بر او قرار گرفت رسول استمالت نامهء كسرى بوى داد در آنجا نوشته بود كه برادر خود را بكش و سرش را نزد من فرست قراخان فرمود تا شهريران را بگرفتند و تيغ حاضر كردند و خواست تا برادر خود را گردن بزند شهريران گفت تعجيل مكن تا من ترا از سر اين آگاه دهم پس شخصى را فرستاد و آن نامه‌هاى كسرى را كه در باب آن نوشته بود بياورد و بر قراخان عرض كرد و گفت من بسه نامه كه در باب قتل تو نوشته ترا نكشتم تو بيك نامه مرا خواهى گشت قراخان در حال از تخت فرود آمده و ملك را ببرادر خود تفويض نمود پس شهريران رسولى بقيصر روم فرستاد كه مرا با تو سريست كه موجب ازدياد دولت و حشمت و سبب وسعت مملكت تست اما بجز مشافحة راست نيايد موضعى مقرر كن كه من و تو آنجا حاضر شويم با هر يكى پنجاه مرد قيصر چون بر مضمون نامه اطلاع يافت موعدى معين كرد با تمام لشكر خود آنجا رفت بجهة آنكه از فارسيان انديشه داشت شهريران با پنجاه مرد در مقابل او خيمه زد و فرود آمد پس در آن موضع با هم نشستند و مترجمانى آوردند تا مضمون اقوال را اعلام ايشان نمايد و با هر يك از ايشان كاردى بود شهريران گفت بدانكه دشمن تو كه اين شهرها را ويران كرد منم و برادر من و كسرى بر ما حسد برد و مرا امر كرد تا برادر را بكشم امر او را انقياد نكردم او برادر مرا بجاى من نشاند و والى ساخت و ويرا فرمود تا مرا بكشد اكنون هر دو با هم معاهده نموده‌ايم بسوگندان غلاظ و خلع اطاعت او كرده‌ايم و كمر انقياد ترا بر ميان جان بسته‌ايم ما را لشكرى ده تا با وى مقاتله كنيم و همهء ممالك او را به تصرف تو درآوريم بعد از آن اشارة بقيصر كرد كه سر در ميان دو كس باشد چون سه كس شنيدند آشكارا گردد صلاح در آنست كه مترجمان را بكشى قيصر بكشتن مترجمان امر كرد و لشكر بسيار بشهريران داده بكارزار كسرى فرستاد شهريران روانهء مملكت كسرى شد بهر شهر كه ميرسيد مىكند و ميسوخت تا كسرى مغلوب شده بناحيهء گريخت و ملك فارس بقيصر روم مسخر گشت و اينخبر بروايت ديگر در روز حديبيه برسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم رسيد مسلمانان شاد شدند و مشركان منكوب و مغلوب گشتند ابو عمرو شيبانى از رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت كند كه فارس را يك نطحه ياد و نطحه بر روم بود و بعد از آن ديگر ايشانرا دولت نبود و اهل روم ذات القرونند هرگاه قرنى برود قرنى ديگر بيايد تا آخر روزگار القصه آيهء مذكوره و آنچه بعد از اينست اخبار است از امورى كه در مستقبل