بر اثر ايشان برفت مرغ زارى ديد كه گياه بسيار رسته گوسفندان ميل به آن كردند و بچرا مشغول شدند موسى به جهت آنكه تعب بسيارى به او رسيده بود آنجا بخفت و عصا بر زمين فرو برد اژدها بيامد و آهنگ گوسفندان كرد عصا جانورى شد و با اژدها در آويخت موسى از خواب برخاست عصا خون آلوده پود و اژدها كشته شده شادمان گشت و شعيب را به آن خبر داد شعيب دختر را گفت شوهر تو پيغمبرى خواهد بود كه او را در اين عصا نشانى باشد شعيب چون دانست كه موسى مرتبهء عظيم دارد نزد خداى تعالى ببركة و يمن و قدم حسن رعايت او در گوسفندان بديد خواست كه با وى احسان نمايد گفت ايموسى هر چه امسال اين گوسفندان ابلق پديد آيد يعنى سيه و سفيد به تو بخشيدم حق تعالى وحى بموسى كرد در خواب كه اين عصا را بر آبى زن كه گوسفندان از آن آب ميخورند موسى چنان كرده گوسفندان آن آب را بخوردند آنسال نتايجى كه از ايشان حاصل شده همه ابلق بودند شعيب دانست كه آن روزيست كه حق تعالى بوى داده عبد اللّه بن سنان رواية كرده كه من از ابو عبد اللّه عليه السّلام شنيدم كه فرمود عصاى موسى شاخى بود از درخت مورد بهشت كه در حينى كه موسى متوجه مدين شد جبرئيل آن را بوى داد و به جهت اين علامت خارق عادت از آن بظهور رسيد در مجمع البيان از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت كرده كه ايمسلمانان عصا بدست گيريد كه از سنتهاى پيغمبرانست و حضرت امير المؤمنين عليه السّلام فرموده كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرموده كه هر كه به جهت سفر از خانه بيرون آيد و با او عصائى از درخت بادام تلخ باشد و در وقت توجه آيهء و لما توجه تلقاء مدين الى قوله على ما نقول و كيل بخواند حق تعالى ايمن گرداند او را از هر ددى ضرر رساننده و از هر دزدى تعدى كننده و از هر حد در گذرنده و از هر جانور نيش دارنده تا به منزل خود رجوع كند و با او هفتاد و هفت فرشته باشد از پس و پيش او و او را احاطه نمايند و از براى او استغفار كنند تا به منزل خود بازگردد و عصا را از دست بنهد القصه موسى ده سال بشبانى شعيب اشتغال نمود
فَلَمَّا قَضى مُوسَى الْأَجَلَ
پس آنهنگام كه بگذارد موسى مدت خود را كه اقصى الاجلين بود و ده سال ديگر بعد از اين نزد شعيب بود و در چهل سالگى باجازة شعيب متوجه مصر گشت به جهت زيارت مادر و برادر و خواهر
وَ سارَ بِأَهْلِهِ
و ببرد كسان خود را با مواشى در شب تاريك و راه گم كردند و زنش را وضع حمل رسيد و گوسفندان از برف و باد و رمه متفرق شدند آتش نبود آتش زنه برداشت و چندانكه آتش زنه بر سنك آتش زد آتش نيامد موسى سنك آتش زنه از سر قهر بينداخت سنك و آتش زنه به زبان آمد كه يا موسى آتش جز بفرمان خدا بيرون نيايد و همهء آتشها را امشب فرو نشاندهاند موسى در كار خود حيران فروماند كه ناگاه