از آنچيزى كه بود كه ميپرستيدند آن را
مِنْ دُونِ اللَّهِ
بجز از خداى يعنى آفتاب را
إِنَّها كانَتْ
بدرستى كه بود بلقيس قبل از اسلام آوردن
مِنْ قَوْمٍ كافِرِينَ
از گروه ناگرويدگان و از جمله آفتاب پرستان يعنى به غير از آفتاب پرستيدن مذهبى ديگر نداشت و چون سليمان امتحان عقل و فطانت بلقيس نمود بعد از آن امتحان پاى وى كرد كه ديوان به او گفته بودند كه پاى او بمثابهء پاى حمار است و اصابع ندارد سليمان فرموده بود تا قصرى بنا كرده بودند و زمين آن را از آبگينهء سفيد صافى ساخته بود و در زير آن آب در آورده و ماهيان و ساير حيوانات در آنجا افكنده چنانچه صحن آنخانه آب مينمود پس بفرمود تا سرير او را در ميان آن قصر نهادند پس بالاى آن سرير نشست و امر كرد تا بلقيس را بطلبيدند چون بدر كوشك رسيد
قِيلَ لَهَا
گفت مر او را
ادْخُلِي الصَّرْحَ
در آى در ساحت اين قصر و گويند مراد عرصهء خانه است
فَلَمَّا رَأَتْهُ
پس چون بديد بلقيس آن صرح را
حَسِبَتْهُ لُجَّةً
پنداشت آن را آب بسيار بمثابهء درياچه
وَ كَشَفَتْ
و برداشت و بركشيد جامه را
عَنْ ساقَيْها
از پايهاى خود
قالَ
گفت سليمان فروگذار دامن خود را
إِنَّهُ
بدرستى كه آنچه او را آب مىپندارى
صَرْحٌ مُمَرَّدٌ
عرصهايست ساده و هموار
مِنْ قَوارِيرَ
از آبگينها آيه دليل است بر آنكه چون كسى زنى خواهد جايز است كه محاسن ويرا به بيند آوردهاند كه چون سليمان ساق بلقيس را بديد كه بر آن موى بود بطبع وى ناخوش آمد و در علاج ازالهء آن بآدميان مشورت كرد بعضى گفتند با ستره بايد سترد گفت در آن خوف جراحت اعضاست پس از شياطين علاج طلبيد ايشان براى او حمامى ساختند و آهك و زرنيخ بهم ممزوج ساختند و پيش از اين حمام و نوره نبود پس بلقيس را گفتند تا بحمام رفت و نوره بر خود ماليد و مويهاى او زائل گشت و در روايت آمده كه در آن زمان كه بلقيس بدر قصر آمد درياچه آب به نظر او درآمد گمان برد كه سليمان مىخواهد كه او را غرق سازد و چون بخطاى ظن خود عارف شد
قالَتْ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ
گفت بدرستى كه من ستم كردم
نَفْسِي
در نفس خود كه گمان بد در حق سليمان بردم و اشهر آنست كه مراد وى از اين پرستش آفتاب بود يعنى بر نفس خود ظلم كردم به پرستش آفتاب و لهذا در عقب اين گفت كه
وَ أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ
اسلام آوردم با سليمان يعنى چون بيمن صحبت او و امداد وى مسلمان شدم و بر دست او گردن نهادم
لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ
مر امر خداى را كه