تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
رفعت و مرتبة
لا قِبَلَ لَهُمْ بِها
طاقت مقابله و مجادله نباشد مر ايشانرا بآنقدر لشگر و قدرت بر مقاومت ايشان نداشته باشند
وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ
و هر آينه بيرون كنيم ايشانرا
مِنْها
از بلد سبا
أَذِلَّةً
در حالتى كه خار و بيحرمت و بيقوت باشند
وَ هُمْ صاغِرُونَ
و ايشان خوار شدگان شوند باسيرى و ببندگى گرفتن يعنى لشگريان ما اكتفا نكنند به اين كه اعزه و ملك ايشانرا انتزاع كنند بلكه با وجود اين ايشانرا اسير سازند و ببندگى گرفتار گردانند منذر بازگشته به خدمت بلقيس آمد و تمامى احوال بعرض رسانيد بلقيس بدانست كه او پيغمبر خداست امراى لشگر خود را گفت چه صلاح ميبينيد در اين كار جواب دادند كه حكم تراست هر چه فرمائى آن كنيم بلقيس گفت ما را طاقت مقاتله و مقابلهء او نيست اگر فرمان او نبريم بر ما غالب گردد و ما را بيمقدار گردانيده همه را بقتل رساند و باسيرى مبتلا سازد پس همه انقياد قول او نمودند پس بلقيس رسولى فرستاد به خدمت سليمان كه من از طوع و انقياد متوجه بارگاه توام تا بدانم كه اين دين چيست كه ما را به آن دعوت مىكنى تا به آن بگروم و بعد از فرستادن رسول تهيه راه كرده تخت خود را در آخر خانه هفتمين مضبوط ساخت و نگهبانان بر آن برگماشت و آن درهاى هفت خانه را قفل كرده كليدها را برداشت و نايبى تعيين نموده و ملك و ولايت خود را به دو سپرد و با دوازده هزار امير با همه عساكر و خدم و حشم متوجه پايهء سرير سليمان شد ديوان خبر يافتند انديشيدند كه چون سليمان بلقيس را بيند با كمال حسن و جمال و عقل البته به ازدواج او ميل كند و او سليمان را بر سراير جنيان مطلع سازد و كار بر ما بتنك آيد صلاح آنست كه بر جمال و عقل او طعنه زنيم تا عيب او در دل سليمان نشسته به دو توجه نكند پس بعضى از اشراف جن پيش تخت آمده بعرض رسانيدند كه عقل بلقيس قصور تمام دارد و كلام او از منهج ثواب منحرفست و پاى او مانند پاى حمار است و هيچ انگشت ندارد سليمان در اين انديشه فرو رفت و خواست كه اول عقل او را امتحان كند و در تخت او بعضى از معجزات خود به او نمايد
قالَ يا أَيُّهَا الْمَلَؤُا
گفت اى گروه بزرگان
أَيُّكُمْ
آيا كدام از شما
يَأْتِينِي بِعَرْشِها
مىآوريد بنزد من تخت بلقيس را
قَبْلَ أَنْ يَأْتُونِي
پيش از آنكه بيايند به من
مُسْلِمِينَ
در حالتى كه مسلمان باشند و گروندگان چه هرگاه با صفت اسلام بيايند گرفتن تخت او را نباشد مگر برضاى او و چون سليمان طلب كسى كرد تخت بلقيس را حاضر سازد
قالَ عِفْرِيتٌ
گفت ديوى بد هيأت ناخوش و سركش
مِنَ الْجِنِّ
از قوم جن نام او زكوان يا صخر
أَنَا آتِيكَ بِهِ
من بيارم آن را به تو
قَبْلَ أَنْ تَقُومَ
پيش از آنكه