من ميكنند و هيچ چيز را در آن شك نميدانند و به جهت اين مثوبات عظيمه نامزد ايشان كردهام و صنف دوم عبادت من و عبادت غير من ميكنند و صنف سوم عبادت غير من كنند و مرا در آن دخل ندهند من از صلب ايشان جمعى بيرون آرم كه همين عبادت من كنند علماى تواريخ نقل كردهاند كه ابراهيم عليه السّلام در روزگار نمرود بن كنعان متولد شده و مجمل اين قضيه آنست كه شبى نمرود در واقعه ديد كه كوكبى از افق آن شهر طلوع كرد كه از شعشعه جمال آن نور آفتاب و ماه نابود گشت از غايت دهشت و فزع بيدار شد كاهنان و حكيمان مملكت تعبير اين واقعه بر اين وجه كردند كه در اين سال ولادت مولودى خجسته طالع از خلوتخانه عدم بصحراى وجود قدم نهد كه هلاك تو و اهل تو و مملكت تو در دست او باشد و هنوز اين مولود از مستقر صلب بمستودع رحم نپيوسته نمرود بفرمود تا ميان زنان و مردان تفريق كردند و در آن سال بر هر مرد و زن يكى را بر ايشان موكل ساخته تا هر كودك كه در آن سال بزايد اگر پسر باشد او را بكشد تارخ كه يكى از محرمان و مقربان نمرود بود شبى با زن خود گفت كه پنهان از مردمان نزد من آى زن پنهان از متوكلان نزد تارخ آمده با وى خلوت كرد حامله شد و چون قريب به وضع حمل رسيد از ترس نمرود از شهر بيرون آمده بغارى رفت كه در حوالى آن شهر بود و در آنجا ابراهيم عليه السّلام متولد شده در خرقه پيچيد و همانجا گذاشت و در غار به سنگ استوار كرد و بازگشت روز ديگر به آن غار آمد ديد كه ابراهيم انگشت خود را ميمكد از يكى شير و از يكى عسل بيرون ميآيد خوشحال شد و به شهر رفت و هر روز بيكبار آمدى و او را ديدى و باز گشتى القصه چون شير تربيت از پستان الهى مينوشيد به روزى چندان ميباليد كه كودكى ديگر در ماهى و در ماهى چندان بزرگ ميشد كه كودكى ديگر در سالى چون پانزده ماهه شد با جوانان پانزده ساله برابر گشت چون به آن مرتبه رسيد مادرش تارخ را از اين قضيه مطلع ساخت تارخ بسيار خوشحال گشته گفت او را به خانه آور و دغدقهء به خود راه مده مادر ابراهيم ابراهيم را از غار بيرون آورده نماز شام و در بيابان غار گلههاى اسب و شتر و رمههاى گوسفند جمع بودند ابراهيم عليه السّلام از مادرش پرسيد كه اينها چه چيز است مادرش ويرا خبر داد ابراهيم گفت اينها را پروردگارى و روزى دهندهء هست كه آفريننده و تربيت كنندهء اينهاست و مروى است كه در زمان نمرود ستاره و ماه و آفتاب پرستيدندى و برخى بت پرست بودند و بعضى پرستش نمرود ميكردند ابراهيم با مادر بجانب شهر روانشد .
فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ
پس چون در آمد بر او شب تاريكى همه زمين را بپوشانيد
رَأى كَوْكَباً
رسيد ستاره درخشان را زهره بود يا مشترى نزديك بافق مغرب رسيده پس ديد كه بعضى ستاره پرست روى به آن ستاره كرده سجده او كردند
قالَ هذا رَبِّي
گفت ابراهيم