مبتلا نبوده القصه پادشاهى بر يوسف قرار گرفت و همهء مردمان روزگار محكوم حكم او شدند .
وَ كَذلِكَ
و همچنين كه يوسف را از بند و زنجير خلاصى داديم و او را مقرب پادشاه آن عصر گردانيديم
مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ
جاى داديم يوسف را در زمين مصر يعنى متمكن ساختيم او را بحكومت و پادشاهى
يَتَبَوَّأُ مِنْها
جاى ميگرفت از آن زمين كه چهل فرسخ در چهل فرسخ عرصه داشت يعنى تصرف ميكرد در آن
حَيْثُ يَشاءُ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنا
هر جا كه ميخواست ميرسانيم رحمت خود را از نعم دينى و صورى و معنوى
مَنْ نَشاءُ
بهر كه ميخواهيم
وَ لا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ
و ضايع و باطل نميگردانيم مزد نيكوكاران را در دنيا و آخرت .
وَ لَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا
و هر آينه مزد آخرت از حيثيت بقا و دوام بهتر است مر آنانرا كه گرويدهاند به خدا
وَ كانُوا يَتَّقُونَ
و هستند كه پرهيز ميكنند از فواحش چون يوسف كه باحسان و تقوى از تحت چاه بتخت جاه رسيد القصه يوسف مهمات ملكى پيش گرفت و حكم كرد تا مردم بزراعت اشتغال نمودند و انبار خانهاى خالى بنا فرمود و هفتسال از هر غله كه حاصل ميشد به قدر كفاف چيزى بمردم ميداد و باقى را با خوشه مضبوط ميساخت تا سالهاى قحط و در شب اول از سالهاى قحط امر كرد تا در ميان شب طعام ساخته طباخان گفتند ايها الصديق ملك را عادت نيست كه در نيم شب طعام خورد يوسف گفت به آنچه شما را ميگويم اقدام نمائيد ايشان در شب طعام مهيا ساختند چون نيمه از شب بگذشت ملك ريان از خواب درآمد گفت هر طعام كه ميسر شود بياريد كه گرسنگى بر من غالب شده فرياد الجوع الجوع ميكرد يوسف بفرمود تا طعامى ساخته حاضر كردند ملك گفت در اين شب چگونه دانستيد كه مرا بطعام احتياج خواهد شد گفتند يوسف ما را به اين امر فرموده بود ملك گفت اى يوسف چه دانستى كه من در نيمه شب گرسنه خواهم شد فرمود امشب اول سالهاى قحط است و از علامات و اسباب آن يكى آنست كه مردمانرا ميل بطعامها بيشتر از سالهاى فراخى باشد و به جهت اين دانستم كه ترا بر خلاف عادت در ميان شب طعام ضرور شود پس بفرمود تا طباخان طعام مهيا كردند ملك از اين گفتار بسيار متعجب شد و از علم و ذكاء او متحير گشت و از امام رضا عليه السّلام منقول استكه چون سالهاى فراخى منقضى شد و سالهاى قحط در رسيد و در زمين مصر و شام قحطى فرو گرفت اهل مصر روى بيوسف آوردند سال اول بنقودى كه داشتند غله بديشان فروخت سال دوم بحلى و پيرايه و طلا آلات سال سوم بغلام و كنيز سال چهارم بدواب و مواشى سال پنجم به ضياع و عقار سال ششم بفرزندان و در سال هفتم همه خط بندگى به دو دادند پس يوسف را ملكى حاصل