شد كه هيچكس را نشد و خزينهء كه كس چنان تصور نكرده بود پس يوسف حال بعرض ملك ريان رسانيد ملك گفت همه بندهء تواند و اختيار پيش تست يوسف همه را پيش ملك آزاد كرد و اموال و اولاد و ضياع و عقار و هر چه از ايشان گرفته بود بديشان بازداد چون ملك اين احسان و كرم و خصال سنيه و فضائل جسميهء او را مشاهده كرد گفت « اشهد ان لا إله الا اللّه وحده لا شريك له و اشهد انك عبده و رسوله » و حكمت در اين آن بود كه مصريان يوسف را بوقت خريد و فروخت به صورت بندگى ديدند قدرت ازلى همه را طوق بندگى او به گردن نهاد تا كسى را در بارهء او سخنى بىادبانه نرسد و در خبر استكه يوسف در اين هفتسال هرگز طعام سير نخوردى تا گرسنگان را فراموش نكند و امر كرده بود كه هر روز نماز پيشين تا نماز عصر طعام نزد ملك بردندى گفت اى يوسف چرا بر عادت معهود هر روز دو بار طعام در مجلس من طعام حاضر نميكنى گفت تا تو نيز طعم گرسنگى بيابى ملك گفت نيكو گفتى آوردهاند كه در سالهاى قحط اثر قحطى به زمين كنعان رسيد كار بر اولاد يعقوب تنگ شد گفتند اى پدر در شهر مصر ملكى است كه همه قحطىزدگان را مينوازد و كار غرباء و ابناء السبيل را بدلخواه ايشان ميسازد اگر فرمائى طعامى جهة گرسنگان كنعان بياوريم يعقوب اجازه فرمود و بنيامين را كه فراق يوسف را به او تسلى دادى جهة خدمت خود باز گرفت و ده فرزند ديگر را هر يك با شترى و بضاعتى از پشم رنگ كرده و كشك و پنير و امثال آن چيزى كه داشتند روى به راه مصر نهادند و يكشتر به جهت بنيامين با بضاعت همراه نمودند .
وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ
و آمدند برادران يوسف از كنعان به خدمت يوسف
فَدَخَلُوا عَلَيْهِ
پس درآمدند بر او و به زبان عبرى بنياد تكلم كرده رسم خدمت بجاى آوردند
فَعَرَفَهُمْ
پس شناخت يوسف ايشانرا در نظر اول
وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ
و ايشان مر او را ناشناسندگان بودند به جهت طول عهد چه بقول اصح چهل سال از واقعهء ايشان گذشته بود و برادر را كودك رها كرده بودند و اكنون او را بر سرير خلافت و پادشاهى ديدند نشسته و جامهاى ملوكانه پوشيده و تاج مرصع بانواع جواهر بر سر نهاده و طوق زرين در گردن كرده و حكما گفتهاند حكمت در آنكه برادران يوسف را نشناختند آن بود كه معصيت كرده بودند و معصيت ديدهء عاصى را سياه و تاريك ميسازد و گويند بجهة آنكه يوسف در پس پرده با ايشان سخن ميگفت پس يوسف پرسيد كه چه كسانيد گفتند جماعت شبانانيم و قحط رسيده آمدهايم تا شما ما را نوازشى فرمائيد و از طعام محظوظ گردانيد يوسف فرمود كه مبادا جاسوس باشيد و به اين صورت آمده تا از كيفيات و حالات مملكت واقف شده اعلام اعادى كنيد و فتنه در زمين مصر اندازيد گفتند يا ملك ما پسران يك پدريم كه يعقوب صفى اللّه است