تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
يوسف كه بگردان مرا حكم كننده بر خزينهاى زمين مصر يعنى مرا بر آنچه حاصل ولايات مصر است از نقود و اطعمه خازن گردان تا او را بر طريق مذكور صرف مزارع كنم بقوله
إِنِّي حَفِيظٌ
بدرستيكه من بسيار نگاه دارنده‌ام و نيكو حفظ كننده و چيزيرا از آن ضايع نگردانم
عَلِيمٌ
دانا بمصالح ملك و هر چه سازم از صلاح بيرون نباشد و يا نگاه دارندهء حسابم و دانا بلغت هر كه با من سخن گويد در تفاسير معتبره مذكور است كه ملك ريان تختى از زر سرخ مرصع بانواع جواهر به جهت يوسف مقرر كرده تاج مكلل بر سر وى نهاده كليدهاى خزائن بوى سپرد و زمام اختيار مملكت بقبضهء اقتدار وى داد و آخر عزيز را عزل كرد و مهمات وى نيز بعهدهء يوسف كرده در اندك زمانى عزيز درگذشت و ملك از علم و فضل و حسن معاشرت و معدلت يوسف تعجب كرده هر روز محبت او با يوسف بيشتر ميشد از ابن عباس نقل است كه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه رحم اللّه اخى يوسف اگر از ملك التماس منصب نميكرد در حال اين منصب به دو قرار ميگرفت و آن را بوى ارزانى ميداشت ليكن چون اين التماس كرد بعد از يك سال به اين منصب رسيد و در اين يك سال با ملك مجالست ميكرد و ملك از صحبت او مستفيد ميشد يكروز با يوسف گفت آرزو دارم كه هميشه با تو مكالمه و مواكله كنم اما مرا از آن تنگ مىآيد يوسف گفت من به اين اوليترم چه من پسر يعقوب اسرائيل اللّه كه پسر اسحق ذبيح اللّه است كه پسر ابراهيم خليل اللّه است گفت راست گفتى اى يوسف پس با او مواكله ميكرد چون يك سال برآمد تاج مكال بر سر او نهاد و جامهء خاص خود در او پوشانيد و شمشير خاص خود حمايل وى كرد و او را بر تخت مرصع بياقوت نشاند و قبهء از استبرق بر بالاى سر او بزد بالاى او سى گز پهناى او ده گز و سى بستر بر سرير افكنده يوسف را بر آن نشاند و امراء و سلاطين خود را بخدمتكارى او نصب كرد و خود در خانه نشست و زمام پادشاهى به كف كفايت او باز داد و كار و مهمات مصر با او بازگذاشت و در سال قحط عزيز فوت شد و ريان بالتماس تمام زليخا را بيوسف داد بر تفصيلى كه بعد از اين مذكور خواهد شد و چون يوسف با او خلوت كرد او را بكر يافت منشا اين پرسيد جواب داد كه عزيز عنين بود و او را رجوليت نبود پس حق تعالى يوسف را از زليخا دو پسر ارزانى فرمود ميشا و افرائيم روزى بزليخا گفت اين مرتبه كه اكنون داريم بهتر است يا آنچه مرا به آن استدعا ميكردى زليخا گفت اى صديق مرا به آن ملامت مكن كه من زنى بودم نوجوان و در نعمت پرورده با جمال و مال شوهرم با زنان ميلى نداشت و هرگز پيرامن من نميگشت و تو نيكوترين اهل روزگار من بودى و به جهت فرط محبت تو مبتلا شدم ببلائى كه هيچكس بدان