ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ
اين است دين حق درست و راست
وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ
و ليكن بيشتر مردمان نميدانند راه حقرا به جهت عدم تفكر در دلائل عقليه و حجج نقليه و تبعيه هواجس نفسانى و وساوس شيطانى بعد از تنبيه بر بطلان كيش ايشان و امر بمعبوديت معبود يكتا شروع در تعبير خواب ايشان كرده فرمود كه .
يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُما
اى ياران زندان اما يكى از شما كه ساقى ملك است سه روز ديگر خلاص يابد
فَيَسْقِي رَبَّهُ
پس بياشاماند تربيت كنندهء خود را يعنى ملك ريان
خَمْراً
شراب چنانچه پيشتر ميبوده يعنى همان ساقى ملك باشد
وَ أَمَّا الْآخَرُ فَيُصْلَبُ
و اما آنديگر كه طباخ است پس بر آويخته شود بردار و مدتى او را بگذارند بر آن
فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ
پس بخورند مرغان شكارى از كله سر او پس از آن دو يكى گفت دروغ گفتيم و هيچ خوابى نديده بوديم يا گفتند ما خوابهاى خود را بر يكديگر بستيم يوسف عليه السّلام فرمود كه
قُضِيَ الْأَمْرُ الَّذِي فِيهِ تَسْتَفْتِيانِ
حكم كرده شد و محكم ساخته گشت كار خواب كه شما در آن طلب تاويل و تعبير كرديد و خلاف آنچه من گفتم نخواهد شد ايندليل است بر اخبار يوسف بغيب بر طريق وحى نه مانند تعبير معبران در حديث آمده است كه خواب بر پر مرغى بسته شده است مادام كه تعبير به آن نكرده باشند چون كنند بيفتد از پر آن مرغ و بر زمين آيد يعنى واقع شود بجاى خود و خواب جزويست از چهل و شش جزو از پيغمبرى بايد خوابى كه بينى جز با خداوند راى صايب نگوئى و مرويست كه چون سه روز برآمد گماشتگان ملك برآمدند و ايشانرا از زندان بردند .
وَ قالَ
و گفت يوسف در وقت بيرون رفتن ايشان
لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ ناجٍ مِنْهُمَا
مر آنكس را كه دانست بطريق وحى آنكه او رستگار است از آن هر دو و ظن بمعنى يقين در كلام عرب بسيار است و نميتواند بود كه بمعنى خود باشد زيرا كه تعبير وى بطريق وحى بود نه بصواب ديد و راى حاصل كه ساقى را گفت
اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ
ياد كن مرا نزديك مربى خود يعنى بىگناهى مرا بعرض ملك ريان رسان تا مرا از اين محنت باز رهاند وى اينمعنى را قبول كرد پس ملك بفرمود تا طباخ كه خيانت او ثابت شده بود بر دار كردند و ساقى را كه صفت امانت او تحقيق يافته بود همان منصب نخستين را به او دادند و چون يوسف متوسل بمخلوق شد در نجات جبرئيل نازلشد و يوسف را بگوشهء زندان برده پر خود را بر زمين زد زمين اول تا طبقهء دويم شكافته يوسف را گفت فرو نگر تا چه بينى يوسف نگاه كرد گفت طبقهء دوم را ميبينم يك بار ديگر پر بر آن زد زمين سوم پيدا شد همچنين تا طبقه هفتم ظاهر گشت جبرئيل گفت فرونگر چون نگاه كرد سنگى عظيم ديد گفت