تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 386

مساهمون:

ص٣٨٦
سنگى بزرگ ميبينم جبرئيل پر بر آن سنگ زد شكافته شد و از ميان او كرمى بيرون آمد برگى سبز در دهن گرفته گفت يا طاهر الطاهرين اى پاكيزه‌تر پاكيزگان پروردگار عالميان ترا سلام مىرساند و ميگويد شرم نداشتى از من كه استعانت كردى بملك مصر بعز و جلال من كه به جهت اين هفت سال ترا در زندان بدارم يوسف از اين سخن متأثر شد گفت اى جبرئيل خداى از من راضى باشد گفت آرى خدا از تو راضى است گفت اگر هفتاد سال در اينجا بمانم باك ندارم و ببايد دانست كه استعانت بمخلوق در دفع مضار و تخلص از مكاره جايز است باجماع و غير قبيح بلكه گاه هست كه واجب مىشود پس روايات مذكوره دلالت بر حرمت استعانت نميكند بلكه عتاب مذكوره بيوسف جهت ترك عادت جميلهء او بود در صبر و توكل بر خدا بر امور به جهت تشديد محنت و قبح استعانت در صورتيست كه ترك توكل بر خداى كرده اعتماد كلى بر مخلوق كنند و اگر با وجود توكل مخلوق را واسطه سازند در دفع بليه موجب اثم نميشود القصه چون ساقى بمرتبهء تقرب رسيد و از ساغر جاه و دولت سر خوش گرديد از زندان و اهل آن غافل شد
فَأَنْساهُ الشَّيْطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ
پس فراموش گردانيد ياد كردن يوسف را نزد تربيت كنندهء خود كه پادشاه بود
فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ
پس درنگ كرد يوسف در زندان چند سال بضع عدديست ميان سه و نه يوسف بعد از اينواقعه هفت سال در زندان بماند و مشهور آنست كه از اول تا آخر دوازده سال در زندان مكث فرمود از كلينى نقل است كه يوسف پنج سال پيش از بيرون رفتن ساقى از زندان و هفت سال بعد از رفتن او در زندان بماند و در اينمدت ميگريست تا بحديكه زندانيان بتنگ آمده گفتند اى يوسف يا بروز گريه كن و شب خاموش باش يا شب بگرى و روز خاموش باش تا ما را آسايشى باشد زليخا را از اينحال خبر دادند بفرمود تا در زندان موضعى خالى كردند و دريچهء بر شارع عام گذاشتند و حكم كرد تا يوسف را در پيش آن روز نه‌نشاندند تا بديدن مردم مشغول شده گريه نكند و زندانيان را آرامى بديد آيد قضا را روزنه بر جانب كنعان واقع شده بود چون شب شدى يوسف در پيش روزنه بنشستى و آغاز گريه كردى و هر باديكه از طرف كنعان وزيدى به زبان از حال يعقوب پرسيدى و هر نسيمى كه از طرف كنعان رفتى پيغام درد خود فرستادى شبى نشسته بود و ديده در راه انتظار نهاده بود از دور ديد كه اعرابى بر شترى سوار و راه باديه ميرود شتر سر از او دركشيد و به طرف زندان متوجه شد هر چند اعرابى او را ميزد و مهار او را مىپيچيد او تمكين نمييافت اعرابى بتنگ آمده پياده شد و شتر زمام از دست او دركشيد و بسوى ديوار زندان توجه نمود و در پيش روزنه كه يوسف در آنجا بود بايستاد و به زبان فصيح بر وى سلام كرد و گفت اى گلبن گلشن يعقوبى
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 386 | الملا فتح الله الكاشاني / ميرزا ابوالحسن شعرانى / شعرانى