تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 382

مساهمون:

ص٣٨٢
بر وى خشمناكست و غضب‌آلود جبرئيل آمد و گفت اى يوسف جواب منادى بازده كه هذا خير من غضب الرحمن اين خوارى بهتر از غضب ربانى و معصيت الديان و اين نافرمانى خوبتر باشد از عصيان سبحان و دخول النيران و رسيدن به آتش سوزان و سرابيل القطران تا ما بكمال قدرت خود آواز ترا به گوش زليخا رسانيم و هيچكس ديگر نشنود يوسف چون اين بگفت زليخا بشنيد و بر خود بپيچيد برخاست و به خانه باز آمد و پيغام فرستاد بزندانيان كه اين غلام را در جائى تنگ و تاريك بازداريد و طعام و شراب از وى تنگ گيريد پس يوسف را بزندان آوردند .
وَ دَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ
و درآوردند با او بزندان دو بنده از بندگان ريان يكى ساقى ملك كه او را بونا گفتندى و ديگرى طباخ كه او را مجله خواندندى چه ملك بر ايشان گمان برده بود كه در صدد آنند كه او را زهر دهند و مرويست كه طباخ به عادت طعام نزد ملك آورده بنهاد و شراب دار به دو گفت كه اين را مخور كه زهرآلود است طباخ گفته اى ملك شراب زهرآلود است نه طعام آن را تناول مكن ساقى گفت دروغ ميگويد ملك ساقى را بگفت اين شراب را بخور وى بخورد ضررى بوى نرسيد و بطباخ گفت اين طعام را بخور امتناع كرد پس بهيمهء آوردند و آن طعام بوى دادند بخورد و در حال بمرد پس ملك بفرمود تا طباخ را بزندان بردند و شراب‌دار را نيز به جهت مظنهء تهمت يا او يار كرده فرمود تا هر دو را بزندان بردند اتفاقا در آن وقت كه يوسف را بزندان درآوردند ايشان را نيز بزندان كردند و يوسف در زندان تعهد حال زندانيان كردى و جستجوى احوال هر يك بجاى آوردى و بعيادت بيماران رفتى و معالجه فرمودى و جامهء دريده ايشان دوختى و دل خوشى دادى و در خبر است كه چون يوسف در زندان شد اهل زندان را دلتنگ يافت ايشان را گفت خوشدل باشيد و صبر كنيد كه خدا شما را بفرج دنيا و ثواب عقبى بهره‌مند گرداند ايشان خوشحال شدند و گفتند رحمة اللّه عليك تو چه زيبا روئى و نيكوخوئى چه كسى و از كدام قبيله گفت انا يوسف بن يعقوب صفى اللّه بن اسحق ذبيح اللّه بن ابراهيم خليل اللّه عامل زندان گفت اى پيغمبر زاده و اللّه كه اگر توانستمى تو را رها كردمى اكنون در خدمت تو تقصير نخواهم كرد پس زندان‌بان و زندانيان به زودى آمدندى و حديث او شنيدندى و با او اظهار محبت و مودت كردندى يوسف فرمود اى ياران در محبت من غلو مكنيد كه هر كه با من محبت ورزيد از وى محنت يافتم عمهء من مرا دوست داشت و ميخواست كه مرا نزد خود نگهدارد كمربندى از ابراهيم كه بميراث به او رسيده بود در ميان من بست و من خفته بودم و از آن بى خبر آنگاه مرا به آن متهم ساخت و به جهت آن يك سال مرا نزد خود نگاه داشت و پدر مرا دوست ميداشت در