از كنعان بمصر آمده بودم و حالى از مصر بكنعان ميروم بر آن پير محنت زده هيچ پيغامى دارى و بر آن پدر فراق ديده الم كشيده هيچ خبرى ميفرستى يوسف چون نام پدر و ذكر كنعان شنيد خروش و فرياد برداشت و زار زار بگريست ناگاه اعرابى از پس شتر برسيد با عصائى كشيده خواست كه بر شتر زند زمين او را بگرفت تا نيمهء ساق اعرابى فرو ماند يوسف آواز داد كه يا اخ العرب زمانى باش تا با تو سخنى بگويم اعرابى گفت زمين مرا گرفته چگونه بجاى ديگر توانم رفت هر چه ميخواهى بپرس گفت از كجا ميآيى اعرابى گفت از كنعان پرسيد كه شتر تو در كدام چراگاه آل يعقوب چريده و آب از چشمه سار كنعان چشيده يوسف فرمود كه در زمين كنعان هيچ درختى دانى كه او را دوازده شاخ بود و يكى از آن شاخها جدا شد اكنون چند سال است بيخ آن درخت در فراق شاخ خود مينالد و شجره در آرزوى فرع خود بتضرع ميگذراند اعرابى گفت اينكه تو ميگوئى صورت حال يعقوب پيغمبر است كه دوازده پسر داشت يكى از آن دوازده غايب شد و او مدتى است كه در فراق او ميگريد و ميزارد و بر سر چهار راه خانه ساخته و بيت الاحزان نام نهاده هر كه از آنجا ميگذرد حال گم شده خود ميپرسد و كسى از نام و نشان او خبر نميدهد يوسف را از استماع اين خبر درد بر درد او افزود و گفت اى اعرابى از اينجا عزم كجا دارى گفت بباديه ميروم كه متاع مناسب آنجا خريدهام آن را بفروشم بعد از آن بكنعان روم يوسف فرمود كه در اين معامله چند سود طمع دارى گفت صد درهم يوسف گفت ياقوتى به تو دهم كه بيست هزار دينار ارزد هم اينجا باز گرد و بكنعان رو و چون بكنعان درآيى در آن بيت الاحزان بگو اى پيغمبر خدا من رسول غريبان و مهجوران و زندانيانم در آنوقت كه دردت بغايت رسيده باشد و سوز فراق بنهايت انجاميده دست تضرع به حضرت بىنياز بردار و ما را بدعائى ياد كن و چنانچه ما تو را فراموش نكردهايم تو نيز ما را فراموش مكن اعرابى گفت چه نام دارى گفت مرا دستورى نام گفتن نيست اما در روى من نگاه كن و صفت شكل و صورت من بر ورق دل ثبت نماى و حرف حرف از صورت و موى و روى من بر صفحهء خيال رقم زن و آن پير صاحب كرامت را خبر نماى و اگر از خالى كه بر رخسار راست داشتهام خبر پرسيد بگو آنمظلوم محروم گفت كه آن نقطه خال در رهگذار آب سيلاب ديده افتاده در فراق تو مصرع - خون جگرم ز ديده بر رخ پالود - آن خال محو شد اى اعرابى سلام من غريب و پيام من اسير بدان پير رسان كه ترا از شادئى كه بدل او رسانى بركت بسيار روى خواهد نمود اى اعرابى چون بمحنت خانه يعقوب رسى چندان صبر كن كه پاسى از شب بگذرد و غوغا و هنگامهء مردم فرو نشيند و يعقوب از ورد فارغ گردد تو بدر كلبهء او رو و بگوى السّلام عليك ايّها المغموم سلام بر تو باد اى خورندهء غمهاى دمادم من الغريب المهموم از غريب مبتلا بانواع غم پس بگوى
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 387
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٣٨٧