مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآياتِ
از پس آنكه ديدند دلائل عصمت و شواهد داله بر برائت مانند گواهى دادن كودك و چاك پيراهن و قطع دستها و امتناع او از ايشان يعنى با وجود مشاهدهء اين نشانها راى ايشان بر آن قرار يافت كه براى مصلحت
لَيَسْجُنُنَّهُ حَتَّى حِينٍ
در زندان كنند او را تا هنگامى كه مقرر باشد پس زليخا آهنگران را بخواند و گفت بندى گران بسازيد و سلسلهء محكم ترتيب كنيد تا بر دست و پاى اين غلام عبرى نهم و چند روزى در زندان ويرا گوشمالى دهم آهنگرانرا كه نظر بدست و پاى يوسف افتاد گفت اى ملكه اين خرد است و طاقت بند گران ندارد زليخا بانگ بر وى زده گفت تو بر زندانيان رحم ميكنى پس آهنگر بند و زنجير ترتيب داد و بر دست و پاى يوسف نهاد زليخا بفرمود كه او را بدين بند و زنجير بر ستورى نشانند و در كوچه و بازار مصر بگردانند و منادى زنند كه هر كه در حرم عزيز ارادهء خيانت داشته باشد سزاى او اينست و خود جامهء كهنه پوشيده تا مردم نشناسند و بر سر راه يوسف بايستاد تا او چه خواهد گفت پس يوسف را بر مركبى سوار كردند دست بر گردن بسته و بند گران بپاى نهاده يوسف بناليد كه الهى تو از سر كار آگاهى از غم پدر با آه و ناله و افغانم و از جفاى برادران در غربت سرگردانم و با اين همه گرفتار بند و زندانم جز استعانت به حضرت تو چاره نميدانم جبرئيل آمد و گفت اى يوسف از بند و زنجير غم مخور ( سلسله بند است و شيران را به گردن زيور است ) زنهار كه از تنگناى حبس انديشه نكنى و از جفاى بند اندوهگين نشوى كه نزول در زاويهء زندان موجب رياحين رياض خلد خواهد بود اما اى يوسف زليخا آمده و بر رهگذر نشسته تا نظاره كند كه چگونه جزع خواهى كرد و كرا از براى خلاصى خود شفيع خواهى ساخت زنهار اى يوسف روى ترش نكنى و گره بر ابرو نزنى و سر از پيش برندارى و به چپ و راست و پيش و پس ننگرى خندان باش و تبسمكنان خود را چنان مدان كه ترا از گلستان بزندان مىبرند بلكه به عكس من آن زندان را بر تو گلستان كنم چون يوسف را از سراى عزيز بجانب بازار بردند قريب به صدهزار مرد و زن بنظاره بيرون آمدند و خروش از اهل مصر برآمد يكى بر سينه سنگ مىكوفت و ميگفت مظلوم است و بيچاره و ديگرى ميگفت محروم است و آواره يكى نعره ميزد كه اين چه بىرحمى و دل آزاريست و ديگرى طعنه ميزد كه اين چه بيداد و ستمكاريست كودكى را كه دست حوران زيبا روى براى حمايل او در حسرت است با طوق و زنجير چكار هر كرا چشم بر جمال يوسف افتادى في الحال ديوانه و آشفته او گشته عاشق او گشتند و دل از دست بدادند مرويست كه چون يوسف برابر زليخا رسيد بر زبان منادى او جارى شد هذا غلام من كنعان اين غلامى است كنعانى عبرى زبان و العزيز عليه غضبان و عزيز