تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 379

مساهمون:

ص٣٧٩
نهاد و بآراستگى تمام او را مزين گردانيد و زنان را در صفهء خانه نشانده بود كه يوسف در اندرون آن بود
وَ قالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ
و گفت به او كه بيرون آى بر اين زنان جهت خدمت يا سلام كردن بر ايشان يوسف به جهت آنكه بنده بود و بذل انقياد و فرمان بردارى در بند ابا ننموده بيرون آمد بيت
ز خلوتخانه آن گنج نهفته * برون آمد چه گل‌زار شكفته
فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ
پس آنهنگام كه زنان او را ديدند بزرگ يافتند او را در جمال يعنى حسن او در چشم ايشان گران آمده بيكبار همه شيفتهء ديدار او گشتند و از خود فراموش كردند
وَ قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ
و بريدند دستهاى خود را يعنى در حالتى كه گوشت يا ترنج ميبريدند چشم ايشان بر جمال يوسف افتاده بى خود شدند و كارد بدستهاى خود زده ميبريدند گمان ايشان آن بود كه گوشت يا ترنج مىبرند و اصلا آن را احساس نكردند مرويست كه زليخا هر يك را ترنجى و كاردى بداد و گفت يوسف بشما گذرد شما هر يك پارهء از اين ترنج ببريد و بوى دهيد چون يوسف بمجلس ايشان گذر كرد محو جمال او شده مدهوش شدند و دستهاى خود را بجاى ترنج بريدند از غايت حيرت اصلا درد آن را احساس نكردند و از وهب نقل است كه از آن چهل زن نه زن بمردند و بعضى از ايشان دست خود را جدا كردند و چون با خود آمدند دستهاى بريدهء خود را ديدند
وَ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ
و گفتند از غايت تعجب پاك است مر خداى از صفت عجز در آفريدن چنين مخلوقى
ما هذا بَشَراً
نيست اين غلام از جنس آدمى زيرا كه چنين حسن معهود بشر نميباشد مصرع كه اينجمال نه در حد آدميزاد است
إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ
نيست اين كس مگر فرشتهء گرامى و بزرگوار نزد خدا چه جمال بدين زيبائى و كمال بدين غايت و عصمت بدين مرتبه از خواص ملكية است در حقايق سلمى مذكور است كه حق تعالى بدين آية مدعيان محت خود را سرزنش مىكند كه مخلوقى در تعريف مخلوقى بدين غايت ميرسد كه الم قطع عضو خود را احساس نميكند شما در شهود پرتو جمال خالق خود بايد كه از هيچ بلائى و رنجى متألم نشويد و صاحب وسيط باسناد خود از جابر انصار نقل مىكند كه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه جبرئيل بر من فرود آمد و گفت يا محمد خداى تعالى ترا سلام مىرساند و ميگويد اى حبيب من حسن روى ترا از عرش مقرر كردم و حسن روى يوسف را از نور كرسى و هيچ مخلوقى نيكوتر از تو نيافريدم آنحضرت را كمال بود و يوسف را جمال و در شهود جمال يوسفى دستها بريده شد و در ظهور كمال محمدى زنارها قطع يافت القصه چون زليخا حيرت زنان و آشفتگى ايشان مشاهده