تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
كرده شود يعنى پاداش او زندانست
أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ
يا عذابى دردناك يعنى ادب كردن و زدن بتازيانه اينسخن را به جهت انتقام كشيدن از امتناع يوسف از مراودت و برائت و پاك دامنى خود بر زبان راند چون يوسف اين سخن بشنيد به جهت رفع عقوبت از خود .
قالَ هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي
گفت اى عزيز زليخا درخواست كرد مرا از نفس من و من امتناع كردم و از وى گريختم عزيز گفت راستى اينسخن بچه دانم هيچكس از اين واقعه خبر دارد يوسف گفت در آن خانه كودكى چهار ماهه در گهواره بود او گواه منست و آن پسر خالهء زليخا بود عزيز گفت كودك چهار ماهه چه داند و چگونه سخن گويد يوسف گفت كه خداى من قادر است بر آنكه او را بسخن درآرد عزيز از آن كودك پرسيد كه تو چه ميگوئى بقدرت ربانى كودك بسخن درآمده حق تعالى از اين خبر ميدهد
وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ أَهْلِها
و گواهى داد گواهى دهنده از كسان زليخا كه بسخن درآمده گفت اى عزيز
إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ
اگر هست گريبان پيرهن يوسف دريده شده از پيش
فَصَدَقَتْ وَ هُوَ مِنَ الْكاذِبِينَ
پس راست ميگويد زليخا و يوسف از دروغگويانست چه اين صورت دليل است بر آنكه زليخا دفع يوسف ميكرده از خود كه گريبان از پيش دريده .
وَ إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ
و اگر هست پيرهن يوسف از پس دريده شده
فَكَذَبَتْ وَ هُوَ مِنَ الصَّادِقِينَ
پس زليخا دروغ ميگويد و يوسف از راستگويانست چه اين حالت دلالت دارد بر آنكه يوسف از وى گريخته و زليخا در پى درآمده و او را به خود كشيده و پيراهنش از پس روى بزليخا كرد از روى غضب .
قالَ إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ
بدرستى كه اين گفتار يا اين كار يا اين بدى از مكر و حيلهء شما زنان است مراد زليخا و امثال اوست از زنان مكاره
إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ
بدرستى كه كيد شما بزرگ است چه كيد زنان زود بدل مىآويزد و بسيار در نفس تاثير مىكند و نيز كيد زنان با مردان بمواجهه است و واسطهء شيطان بر وجه اخفا از بعضى علما منقولست كه چون نبوت و پادشاهى بيوسف قرار گرفت روزى جبرئيل نزد وى نشسته بود جوانى از خدمتكاران مطبخ وى نزد او آمده جامهء چرب پوشيده و چيزى از آلت مطبخ بدست گرفته جبرئيل گفت اين جوانرا ميشناسى گفت نه گفت اين آن كودكست كه براى تو در گهواره گواهى داد يوسف گفت پس ويرا بر من حقى ثابت است بفرمود تا جامه از وى بركندند و خلعتى گرانمايه در او پوشانيدند پس او را وزير خود گردانيد القصه